11.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دختربچه ۵ ساله همه رو شوکه کرد!
درد دل و گریه دختر بچه ۵ ساله در برنامه محفل نیمه شعبان مسجد جمکران همه رو حیرت زده کرد و اشک همه رو درآورد.
✅ #وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#نه_به_مذاکره📛🚫
🔮 @gamegahanbine 🪩
4_5872897675929590244.mp3
39.89M
🎙 #سخنرانی استاد #رائفی_پور
⏪ « امـام مـنـصـور و پـیـروز »
✅ لینک فایل تصویری در آپارات
🗓 ۲۵ بهمن ۱۴۰۳ - مهدیه تهران
🎧 کیفیت 64kbps
#وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#نه_به_مذاکره📛🚫
🔮 @gamegahanbine 🪩
📑 مجلهٔ TIME با اشاره به شروع مذاکرات آمریکایی_روسی
🔻زمینهای حاصلخیز شرق اوکراین برای روسیه
🔻معادن غرب اوکراین برای آمریکا بجای بدهی های زمان جنگ
✅ #وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#نه_به_مذاکره📛🚫
🔮 @gamegahanbine 🪩
8.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️لسآنجلس بعد از آتش گرفتار سیل شده
تصاویری که در شبکههای اجتماعی منتشر شده حاکی از آن است که بر اثر بارش شدید باران خیابانهای لس آنجلس دچار آبگرفتگی و سیل شده است.
📌#وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#نه_به_مذاکره📛🚫
🔮 @gamegahanbine 🪩
حداقل دو تا توییت بزن بدونیم زندهای! 😑
✍️ زمان شهید رئیسی که فرتو فرت داشتی راهکار میدادی آقای کارشناس !
#وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#نه_به_مذاکره📛🚫
🔮 @gamegahanbine 🪩
5.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍آش چقدر شور شده که جهانگیری هم لب به اعتراض گشود.
📌#وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#نه_به_مذاکره📛🚫
🔮 @gamegahanbine 🪩
6.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥پرده دیگری از پروژه وفاق/ اژهای:
چند روز قبل : منتظر استعلام هستیم تا بعدش اقدام کنیم
بعد از استعلام: نمیتونیم اقدام کنیم...
✅ #وعده_صادق3
#بصیرت_افزایی
#نه_به_مذاکره📛🚫
🔮 @gamegahanbine 🪩
ازعشق_تاپاییز
قسمت ۴۸
با دیدن مرد عرب پشت در تصمیم گرفتم در و باز نکنم. این قدر اتفاقات سریع به گوش همه میرسید که گویا وجب به وجب عربستان دوربین کار گذاشتند. اما تا کجا میتونستم تو اتاق قایم شم. بالاخره که چی نباید برگردم ایران؟ یا مأمور عربی تنمو میلرزوند. اگه مرده باشه چی؟ مصطفی الان کجاست؟ اگه گیر افتاده باشه چی؟ خدای من اصلا قرار نبود آخر سفرمون اینجوری تموم شه.
با کوبیده شدن در به خودم اومدم
انگار این مرده نمیخواد دست از سرم برداره. الان دیگه داشت با شدت بیشتری در میزد. عزمم و جزم کردم تا درو باز کنم دیگه بادا باد اتفاقی که افتاده. اصلا از کجا معلوم این یارو از اتفاقی که گذشت خبر داشته باشه. دستمو بردم سمت دستگیره در و درو باز کردم.
خودمو جمع و جور کردم انگار اتفاقی نیافتاده
سلام
به جای اینکه جواب سلاممو بده
خیلی با جدیت و بیادبانه خواست بیاد داخل اتاق. خیلی بهم برخورد. به خودم گفتم این آقا هرکی و هرچی میخواد باشه حق نداره بدون اجازه بیاد تو.
دستمو به چارچوب در گرفتم
تا مانع اومدنش بشم. که با مشت کوبید رو دستم. راه رو برای اومدنش باز کرد. از شدت درد چشمامو محکم بهم فشار دادم
باعصبانیت گفتم-ما تفعل؟؟؟
همینطور که داشت داخل اتاق میشد برگشت و یه نگاه اخم آلودی بهم انداخت و گفت -درو ببند
از اینکه ایرانی حرف میزد خیالم راحت شد. اما باید احتیاط میکردم. مستقیم رفت رو تخت مصطفی نشست.
خواستم سر صحبت و باز کنم گفتم
-اینجا به جز خشونت بهتون یاد ندادن بس اجازه وارد اتاق کسی نشید و از وسایل شخصی دیگران استفاده نکنید
جدی تر از قبل شد و گفت_من جای تو بودم مهربون تر رفتار میکردم.
آرامشش کمی رو اعصاب بود خواستم یکم بهم بریزمش
-شما ایرانی هستی
_به شما ربطی نداره
دیگه داشت حرصم میگرفت.
-نخیر ربطی نداره دیدم ایرانی فصیح حرف میزنید اخه ایرانی صحبت کردن کار هرکسی نیست.
تیرم خورد به هدف. لجش گرفت از جاش بلند شد و رفت سمت یخچال و یه آبمعدنی برداشت. و نصفشو یه نفس خورد.
حق با شماست فارسی حرف زدن خیلی مشکله و هرکسی از پسش برنمیاد
برخلاف ظاهر عبوسش زیادم بداخلاق نبود و این باعث میشد من راحت حرف بزنم-یادمه قدیما وارد اتاقی میشدند اجازه میگرفتند شاید کارتون این قدر مهم بوده که بدون اجازه اونم با زور وارد اتاقم شدین
دوباره برگشت به حالت قبلیش همون طور عبوس و جدی گفت گوش کن پسرجان من «نیما رحمتی» هستم متخصص تیروئید. هرسال از طرف بعثه رهبری دعوت میشم به عربستان برای مداوای زائران ایرانی. این طرز پوشش هم از باب مصلحته. نه بلدم عربی فصیح حرف بزنم. نه دل خوشی از آدماش دارم. این چند سالی که اینجام با جیک و پیکشون آشنا شدم هر روز هر هفته هر سال آدمی نیستش که گندی بالا نیاورده باشه و از ترس جونش پناه نبره به جایی. امروز که دیدمت فهمیدم تو هم از همون آدمایی با اون وضع و استرسی که وارد هتل شدی فهمیدم باید دست گل به آب داده باشی. معصومیت چشمات و ترس بیاندازهت باعث شد کنجکاو بشم و بیام بپرسم ازت شاید بتونم کمکی بهت بکنم. البته اگه بتونم
خواستم سفره دلمو براش باز کنم
و از سیر تا پیاز امروز و بهش توضیح بدم. اما از کجا میشد بهش اعتماد کرد. اصلا از کجا معلوم که راست گفته باشه.
تو تردید بودم که کارت شناسایی شو از تو جیبش برداشت و گفت_نترس اینم کارتمروش نوشته بود، دکتر نیما رحمتی. صادره از تبریز. متخصص تیروئید. متولد فلان و شماره پزشکی فلان.
یاد اتفاق امروز افتادم یاد مصطفی، یاد اون مأموره. حالم بدجور خراب بود. به چشم یک قاتل به خودم نگاه میکردم. دلم میخواست هرچه زودتر شب شه و از این بلاتکلیفی دربیام.
ماجرا رو مو به مو تعریف کردم
و آخرش گفتم -نه از مصطفی خبر دارم. نه از سرنوشت اقا پلیسه. تروخدا آقای رحمتی کمکم کنید. من الان اینقدر حالم بده که نمیدونم کدوم تصمیم درسته کدوم غلط. یه بار میگم ولش کن انشاالله پلیسه زندهس. یه بار میگم حتماً مرده. دلم میخواد برم خودمو معرفی کنم.
نیما که استرس بیش از حدمو دید دستی به عینکش کشید و گفت
_نمیخواد خودتو ناراحت کنی تا اطلاع ثانوی از هتل بیرون نرو. منم میرم سمت مسجدالحرام سر و گوشی آب بدم. انشاالله دوستتم برمیگرده
با پیشنهاد نیما رفتم از آشپزخونه
آب جوش آوردم و با چای کیسهای دمنوش درست کردم. تو این مدت کوتاه باهم حرف زدیمو کما بیش از گذشتمون گفتیم. نیما هم یکی بدبختتر از من که بخاطر دخالت خانوادهش تو امر ازدواج هنوز مجرد بود.
#داستان #کتابخوانی #کتاب_کتابخوانی #رمان #کتاب_خوانی #کتاب