تنهایی اومدم حرم و بدون اینکه کسی منو بکشونه اینور و اونور،دارم ریلکس میکنم
هیچوقت فکر نمیکردم دیدن سر بی موی مامانم انقدر بهت زده ام کنه.
چقدر گریه کنم؟چقدر ناله بزنم؟چقدر توسل کنم؟
کاش برگردم به قبل؛هزاران و هزاران دفعه ی دیگه دستم موقع اتو کردن موهای خوشگلت بسوزه،هزار بار دیگه ادای آرایشگرا رو دربیارم و با هم بخندیم..آخه به کی بگم جگرم سوخته؟
چقدر تو خودم بریزم که داداش کوچیکم دلش نگیره؟؟چقدر لرزش بابامو نادیده بگیرم؟چقدر این وضعو تحمل کنم؟چقدر تظاهر کنم که نمی فهمم مامانم میخنده که گریه نکنه؟
ای من بمیرم..کاش من به این درد دچار میشدم که الان آب شدنتو نبینم..
من بادیدن ریزش موهای مادرم انقدر حالم دگرگون شده،ببین حسن و حسین چی کشیدن که مادرشون جلوشون پرپر شد و مثل یک شمع آب شد!!
بمیرم برای مظلومیتتون آخه..
ده ساعت تو حرم بودم امروز..کاش میشد تا ابد همونجا تو بغلت بمونم و توی صحن های بزرگ و کوچیکت گم بشم آقا جون..