هدایت شده از ~Désirée
بغض آقای جوادی آملی کل جمکرانو به گریه درآورد:))
هدایت شده از ‹آبینه.›
مردم یمن به سر زدن و مردم بحرین بلند بلند لبیک یا خامنهایی میگفتن. مردم بنگلادش برات سینه میزدن و هندیا و پاکستانیا روضه میخوندن. افغانستانی ها پرچم یاحسین و کشورشون و پرچم ایران به دست گرفته بودن و بچهای کشور عراق دنبال پیکرت میدویدن. افریقایی ها اروم اروم اشک میریختن و مردم ایران زیر لب زمزمه میکردن: باید برخاست…
و اما حاجآقا یک امت با ملیت های مختلف حالا اشتراکات زیادی دارن، همه اونها در حال حاضر یتیمان سیدعلی هستند.
رهنمود های قاسموفسکی
امروز ماجرای جالبی برام داشت یادم باشه تعریف کنم
اول که ابجیم طبق معمول با یه خانم رندوم از اتوبوس دوست شد و اون خانم تا صبح همراهمون شد.
از درب یک رفتیم داخل و دیدیم که در ها رو بستن و کلا راه نیست که وارد حیاط جمکران بشیم
دیگه با ناامیدی نشستیم همونجا تا اذان صبح.
بعد پاشدیم رفتیم تو خیابون نمازمونو خوندیم و نمی دونم چیشد که سر از یه خیابون دیگه درآوردیم و همونجا تا صبح نشستیم و به مراسم گوش کردیم.
بین ساعت ۴ تا ۷ خوابم گرفته بود و با چشم باز چرت میزدم..
بعد بالاخره نماز رهبر شروع شد و با گریه و اندوه فراوان نماز رو خوندیم.
متاسفانه دیگه نمیتونستیم برای تشییع وایسیم
چون هم خیلی ضعف کرده بودیم و هم جمعیت انننقدر زیاد بود که اصلا آدم امیدی نداشت که پیکرها رو حتی ببینه.
از اون خانمه خداحافظی کردیم و بعد از گم شدن های فراوان بالاخره رسیدیم به جایی که اتوبوس سوارمون کرد و ما رو تا یه جایی رسوند.
ما هم عصبانی از اینکه اتوبوسا داشتن ادا درمیاوردن خودمون شروع کردیم به راه رفتن و کلی هم غر زدیم.
(توی راه هم اتفاقی موکب هیئت خودمونو دیدم)
جای جالبش اینجاست که ما واقعا نمیدونستیم قراره چجوری برگردیم خونه،نه اسنپ قبول میکرد،نه اتوبوس بود و نه بابام میتونست بیاد دنبالمون..
حین اینکه داشتیم واقعا هلاک میشدیم،آقای آمبولانس یه نگاهی بهمون انداخت و گفت کجا میرید
گفتیم فلان جا..اونم گفت بپرید بالا!
خلاصه ما و چند نفر دیگه رو سوار کرد و تا یه جایی ما رو رسوند..(تازه برامون آژیر هم زد😉)
یه خانمی که با ما توی آمبولانس نشسته بود همشهری از آب دراومد و شوهرش که اومد دنبالش،ما رو هم تا در خونمون رسوند!
خلاصه که روز عجیب و پر ماجرایی بود