🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🍂 ای کاش مردم ،
🍂 در زمان انتخابات ،
🍂 به جای رقص و کنسرت و آزادی ،
🍂 به فکر رفع مشکلات و گرانی بودند
🍂 تا اینچنین طلبکار خدا و رهبر نبودند .
🍂 وقتی رأی خودشان را ،
🍂 به شارژ هزار تومنی می فروشند .
🍂 بنزین ۳۰۰۰ و دلار ۲۰ هزار و گرونی ،
🍂 و مبتلا شدن به مسئولین فاسد و منافق 👆 ، حقشونه .
🍂 ولی به هر حال دیر نشده
🍂 انتخابات در راهه
🍂 ببینیم این دفعه چی انتخاب می کنند ؟
@ghairat
🌸 یکی از راه های رسیدن به آرامش ،
👈 دوری از وسوسه شیطانی است .
🔥 وسوسه های شیطانی ،
🔥 یکی از خطرناکترین اموری است
🔥 که موجب هلاکت آدمی ،
🔥 و ساقط شدن او ،
👈 از انسانیّت و آدمیّت می باشد .
🔥 و چون شیطان ،
🔥 برای گمراه کردن انسان ،
🔥 و نابود کردن او قسم خورده است ؛
🔥 لذا همه تلاش خود را می کند ،
🔥 تا آرامش و امنیت را ،
🔥 از انسان بگیرد .
🔥 به خاطر همین ؛
🔥 از بزرگترین سلاح خود ،
🔥 برای نابودی انسان ، بهره می گیرد .
🔥 و آن سلاح ، همان وسوسه کردن ،
👈 به امور خلاف و گناه است .
@ghairat
#آرامش
💞 یکی از لوازم آرامش ،
👈 به آرامش رساندن دیگران است .
🌹 اینکه به همدیگر ،
👈 اهانت و فحاشی کنیم .
👈 یا بی دلیل تهمت بزنیم .
🌹 به این بهانه که ،
👈 با ما هم عقیده نیستند
👈 و یا اختلاف سلیقه با هم داریم .
🌹 این کار فقط آرامش را ،
🌹 از زندگی آنها و ما سلب می کند .
🌹 و ما را به جان هم می اندازد .
🌹 بنابراین ؛
🌹 هر کس در هر موقعیتی که باشد
👈 او را محترم بشماریم .
🇮🇷 استقلالی باشد یا پرسپولیسی
🇮🇷 سپاهی باشد ، نیروی انتظامی یا ارتشی
🇮🇷 معلم باشد یا دکتر یا مهندس
🇮🇷 شیعه باشد یا سنی
🇮🇷 آخوند یا طلبه یا عامی
🇮🇷 ایرانی یا عراقی یا لبنانی یا سوری
🇮🇷 مذهبی یا غیر مذهبی
🇮🇷 عربی یا لری یا ترکی یا فارسی
🇮🇷 و...
🇮🇷 هر کدام به اندازه خود ،
👈 قابل احترام و تقدیر است .
⛔️ مگر اینکه فاسد باشد . 😡
📛 آدم فاسد ، در هر لباسی که باشد
👈 فاسد است و باید مجازات شود
📛 چه روحانی باشد چه نظامی و...
@ghairat
🌟 بچه که بودیم ،
🌟 بعضی روزها و شبها ،
🌟 رنگ و بوی متفاوتی داشتند .
🌟 مثل شب یلدا ،
🌟 که شب و روزهای معمولی ما را ،
👈 متفاوت و رنگی می کند .
🌟 هر کدام از این مناسبت ها ،
🌟 بهانهای بود برای جمع شدن فامیل ،
🌟 برای دورهمی ،
🌟 بازی های خانوادگی ،
🌟 آن هم در خانهٔ یکی بزرگترها ،
🌟 در حیاطِ نقلی خانه مادربزرگ ،
🌟 یا در پارک محله .
🌟 همه انگار منتظر یک بهانه بودند
🌟 تا گوشی تلفن را بردارند
🌟 و همدیگر را خبر کنند ؛
🌟 خانمها با کمک هم ،
🌟 یک نهار یا شام ساده و خودمانی
👈 تدارک می دیدند
🌟 و آقایان ،
👈 خریدها را انجام می دادند .
🌟 و دور هم گپ بزنند ؛
🌟 و ما بچهها هم ، غرق بازی و خنده .
🌟 یادش بخیر دستهای پر مهر عمه ،
🌟 شوخیهای خندهدار دایی ،
🌟 لقمه های مادربزرگ
🌟 و نگاههای پر عشق عمو .
🌟 یادش بخیر عکسهای دستهجمعی ،
🌟 پذیراییهای ساده ،
🌟 و دیدارهای خودمانی .
🌟 زمان زیادی گذشته
🌟 و بزرگ و گرفتار شدهایم
🌟 اما هنوز بچههایمان
🌟 و حتی کودک درونِ خودمان ،
🌟 به این محبتهای بی چشمداشت ،
🌟 نیاز دارند .
🌟 به بوسیدن دست بزرگ ترها ،
🌟 به والیبالها و وسطیهای فامیلی ،
🌟 به لبخند زدن و مهربانی کردن
🌟 و خدا را ، بابت داشتن خانواده
🌟 و فامیل زیاد و متحد ، شکر کردن ؛
@ghairat
🍂🍂 داستان شب یلدا 🍂🍂
🌟 شب سردی بود ….
🌟 پیرزنی بیرون میوه فروشی ،
🌟 زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …
🌟 شاگرد میوه فروش ، تند تند ،
🌟 پاکت های میوه را ،
🌟 توی ماشین مشتری ها می گذاشت .
🌟 پیرزن با خودش فکر می کرد
🌟 چی می شد اونم می تونست
🌟 میوه بخره و به خونه ببره …
🌟 رفت نزدیک تر …
🌟 چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه
🌟 که میوه های خراب و گندیده داخلش بود
🌟 با خودش گفت :
🌷 چه خوب می شد
🌷 از میون اون میوه های خراب ،
🌷 سالم ترهاشو ببره خونه …
🌷 میشه قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنم
🌷 و بقیه رو بدم به بچه ها ...
🌷 تا اونا هم شاد بشن …
🌟 برق خوشحالی توی چشماش دوید
🌟 دیگه سردش نبود ! پیرزن ، جلو رفت
🌟 پای جعبه میوه نشست …
🌟 تا دستش رو برد داخل جعبه ،
🌟 شاگرد میوه فروش ،
🌟 که می دونست پیرزنه پول نداره ، گفت :
🔥 دست نزن ننه ! برو دنبال کارِت !
🌟 پیرزن زود بلند شد . خیلی خجالت کشید !
🌟 چند تا از مشتریها نگاهش کردند !
🌟 سرش را پایین انداخت . دوباره سردش شد !
🌟 دستاش رو روی شانه هاش گذاشت
🌟 راهش را کشید و رفت …
🌟 چند قدم دور شده بود
🌟 که یه خانمی صداش زد :
🌸 مادر جان …مادر جان !
🌟 پیرزن ایستاد …
🌟 برگشت و به آن زن نگاه کرد !
🌟 خانمی با چادری مشکی به طرف او می آمد
🌟 خانمی زیبا و با حیا که سر به زیر ،
🌟 به طرف پیرزن می آمد .
🌟 تا چشمش به پیرزن نیفتد و خجالت نکشد
🌟 خانم چادری با لبخندی گفت :
🌸 اینارو برای شما گرفتم مادر !
🌟 پیرزن به دست خانم نگاه کرد .
🌟 سه تا پلاستیک دستش بود .
🌟 پر از سیب ، موز ، پرتغال و انار
🌟 پیرزن گفت :
🌹 دستِت دَرد نکنه ننه
🌹 ولی من مستحق نیستم !
🌟 خانم چادری گفت :
🌸 اما من مستحقم مادر جان …
🌸 مستحق دعای خیر شما …
🌸 اگه اینارو نگیری دلمو شکستی !
🌸 جون بچه هات بگیر !
🌟 خانم چادری ، منتظر جواب پیرزن نماند …
🌟 میوه ها را داد دست پیرزن
🌟 و سریع از آنجا دور شد …
🌟 پیرزن هنوز ایستاده بود
🌟 و رفتن خانم را نگاه می کرد …
🌟 قطره اشکی که در چشمش جمع شده بود ،
🌟 روی صورتش غلتید …
🌟 دوباره پیرزن گرمش شد …
🌟 و با صدای لرزانی گفت :
🌷 پیر شی ننه …. پیر شی دخترم !
🌷 الهی خیر ببینی مادر
🌷 انشالله در این شب چله ،
🌷 حاجت بگیری دخترم .
📚 @dastan_o_roman
💟 @ghairat
#داستان_کوتاه #یلدا #شب_یلدا
🌷 یکی از مهمترین أرکان آرامش ،
👈 اصلاح جامعه است .
🌷 اگر جامعه ای اصلاح شد ؛
🌷 و آلودگی ها ، تخلفات و جنایات ،
👈 در آن جامعه ، به حدأقل رسید ؛
🌷 همه افراد آن جامعه ،
👈 احساس امنیت و آرامش می کنند .
🌷 و ترس و نگرانی و دلهره ،
👈 از وجودشان بیرون می رود .
💻 غیرتی ها ، راهی برای آرامش شما
@ghairat