eitaa logo
مجله قلمــداران
5هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
311 ویدیو
10 فایل
این کانال متعلق به چهار یار هم‌قلم است! کپی یا اشتراک‌گذاری آثار، شرعا حرام‌ است. #به‌جان‌او به قلم ف_مقیمی راه ارتباطی @moghimstory ادمین تبادل و‌تبلیغ @Gh_mmm
مشاهده در ایتا
دانلود
دیشب یه تعداد ساندویچ فلافل گرفتیم و زدیم خیابون. قرار این شد ساندویچ‌ها رو پخش کنیم بین بچه ‌های کار، زباله‌گردها و دستفروش‌های زن که از سر ناچاری بساط لیف و اسکاج پهن کردند جلوی پاشون و بچه بغل رزق حلال می‌برند سر خونه زندگی. ساندویچ‌ها رو دادیم دست محمدمهدی و حلما تا خودشون بین گزینه‌ها پخش کنند به شرط پنج‌تا صلوات برای حضرت علی. در تمام مدت حواسم به صورت بچه‌هام بود. چشماشون برق می‌زد و لب‌هاشون خندون بود. حسشون‌و دوست داشتم. چون پر از صداقت بود و اخلاص! حلما تو راه خونه ازم پرسید: «مامان! چرا گفتیم برا حضرت علی صلوات بفرستند؟» گفتم:«چون فردا روز به امامت رسیدن ایشونه» پرسید:«پس چرا اسم عید فردا غدیره؟» گفتم:«قصه‌ش مفصله.. بریم خونه برات تعریف می‌کنم» رسیدیم خونه. شام خوردیم. ظرف‌ها رو شستم. مرغ و میوه رو‌ هم به ترتیب شستم و بسته‌بندی کردم. داشتم کتری رو می‌گذاشتم رو گاز که حلما دویید تو آشپزخونه و پرسید:«مامان برام تعریف نمی‌کنید؟» دستش‌و گرفتم اومدم از آشپزخونه بیرون. نشستم رو مبل.(تو خونه‌ی ما فقط من حق نشستن رو‌ مبل دارم. چون سلطانم. بقیه اگه بشینند مبل یا چرک می‌شه یا از وسط نصف می‌شه. دیکتاتورم اون جد سبیل کلفتتونه) نشست پایین پام. محمد مهدی هم اون طرف تکیه داد به دیوار. مثلا حواسش به کارت‌های بازیش بود. کلا تو این وقت‌ها از بقیه فاصله می‌گیره و به‌طور نامحسوس دنبال کننده‌ی اخبار و داستانه. خدا خیر بده این حاج‌آقای کاشانی رو. می‌شناسیدش که؟ همین روحانی خوش‌چهره‌ای که تو سمت خدا هم دعوتشون می‌کنند. از ایشون اخیرا چند فایل صوتی راجع به تاریخ صدر اسلام گوش داده بودم که خیلی مناسب کودک و نوجوون‌هاست. شروع کردم قصه‌ی غدیر رو از یک کم قبل و یکم بعد تعریف کردم. حلما گریه کرد.. محمد مهدی چشماش سرخ شد و روش‌و کرد اون ور که کسی اشکش‌و نبینه.. حلما گفت:«پس فردا عید نیست؟» گفتم :«چرا مامان عیده» حلما با گریه‌ی بیشتری گفت:«چه عیدی وقتی که مردم حرف پیغمبرو گوش ندادن و دل حضرت علی رو شکستن؟» گفتم:«آخه همون روز که نزدن زیر قول و قرار.. وقتی پیغمبر به رحمت خدا رفتند دبه کردن » حلما گفت:«خب ما که می‌دونیم اونا زیر قولشون زدن» آره خب.. ما هم برا همین جشن می‌گیریم! جشن می‌گیریم واسه‌اینکه برخلاف آدمایی که اونجا حاضر و ناظر بودند، باور کردیم مولا به معنی دوست نیست... با اینکه اون روزا نبودیم. اونا بودند و دیدند و انکار کردند. ولی ما ندیده باور کردیم. با تکیه به عقل، منطق و قلبمون.. ما این روز رو جشن می‌گیریم چون مطمئنیم پیغمبر اینهمه آدم و با خودش نکشونده تو غدیر خم که بگه من علی‌و دوست دارم، شما هم دوسش داشته باشید! ولی اگه من سرم‌و‌ گذاشتم زمین بریزید تو‌خونه‌ش.. دستاشو ببندید.. زنش و‌جلو‌ چشمش بزنید. مهریه‌شم بالا بکشید. ما شیعه‌ها تا قیوم قیامت برا غدیر هم می‌خندیم هم گریه می‌کنیم... مثل تو و محمدمهدی! اصلاً شیعه همین شکلیه. همیشه تو این دو حالت گرفتاره.. اشک و لبخند.. غم و شادی.. خوف و رجا.. اینا رو امشب نمی‌تونم بهت بگم.. درکش نمی‌کنی.. بذار یک کم که بزرگ‌تر شدی برات تعریف می‌کنم چرا.. صبور باش دخترکم.. حلما باش دخترکم... «ف.مقیمی»