#برگزیده
#مقیمی_نوشت
وقتی برگزیده دو رو شروع کردم از خودم پرسیدم یعنی از پسش برمیای؟
یکی بهم گفت فلانی میدونی داری دست میذاری رو چی؟
فکر کردی مخاطبت میپذیره رقم خوردن اون اتفاقات تلخ و عجیب رو؟
بعضی وقتا هم اینقدر این حرفها و فکرو خیالا بهم فشار میاورد که فقط صحبت کردن با قلمدارا آرومم میکرد..
با این حال یه ترس عمیق زیر پوستی دنبالم بود. ترس از نوشتن این سهمهای اخیر..
هی میگفتم آخه چطوری بنویسم که باور پذیر باشه؟
اگه مخاطب نتونه درکش کنه چی؟
اگه با خوندنش بگه ای بابا این چرا قصه رو تخیلی کرد چی؟
آخه وقتی فصل یک و نوشتم چند تا پیام این مدلی داشتم..
میگفتن قصهت تخیلیه!
میپرسیدم چرا؟؟؟
میگفتن یاس زیادی دست نیافتنیه! اغراق شده ست! زیادی کامله..
میگفتم مگه ما نداریم نخبههایی که عین یاس باشن؟
میگفتن چرا وای خیلی کمند!
میگفتم خب بندهی ناصبور خدا صبر کن تا کم کم بفهمی چرا یاس قصهی ما کامله!
اصلا اگه یاس ما کامل نباشه و همه چی تموم که داستانمون اسمش برگزیده نبود!
خیال میکردن من به رسم بعضی از نویسندههای وطنی که قهرمانای قصه رو کامل نشون می دن و به دنیای خیالی و پوشالی تو ذهن مخاطب ایجاد میکنند هستم! عین اونایی که آدمای قصهشون شبیه هیشکی نیس.. ولی من اینطوری نبودم! این یه قضاوت عجولانه از طرف اونایی بود که عادت دارن با یه صحنه از زندگی بقیه اونا رو قضاوت کنند! با یه صفحه از یه داستان کل داستان رو خونده فرض کنند و به خودشون اجازهی نقد بدن!
اما من پوستم کلفت بود!
نه اینکه واقعا پوست کلفت باشما! نه!
وجود بعضی از آدما جسارتمو بالا برد.
وجود چه کسانی؟!
وجود همین شمایی که الان داری نامهمو میخونی! همین شما که روزا داری بچه داری میکنی و شبا خسته و کوفته پای داستان میشینی و بعد از هر کدی که تو قصه میاد دنبال سند و مدرک میگردی برا حلاجی ذهن خودت!
وجود شمایی که داری هم درس میخونی هم برگزیده!
اسمتم نوجوونه! همون نوجوونا که مامان باباهاشون نگرانند با خوندن رمان به بیراهه کشیده شه!
همین شما که مثل یه کارشناس واقعی نتیجهی تحقیقات و اطلاعاتت رو مینویسی و تو یه پیام بزرگ تحویل تالار میدی و همه رو حیرت زده میکنی! دروغ چرا! گاهی وقتا خودتم از اینکه این چیزا رو نوشتی و به هم وصل کردی انگشت حیرت به دهن میگیری! بعضی وقتا هم برات عین بازیه! انگار داری تیکه های گمشده ی یه پازل هزارتیکه رو به هم میچسبونی! پازلی که مقیمی چندین ساله با کمک قلمدارا برات طراحی کرده و حقیقتا خیال هم نمیکرد بتونی کشفشون کنی!
آره جونم!
وجود شماست که داره عصای پای افلیج من میشه!
روی صحبتم با پونصدو هشتاد رفیق دست نیافتنیه که بعضیاشون میگن ما بلد نیستیم تحلیل کنیم ولی یه جملهی کوتاهشون قند تو دلم آب میکنه
همین شما که روز اول بهم گفتی ما پشتتیم برو یا علی!
دمت گرم رفیق!
هیشکی به قشنگی تو پای یا علیش وای نستاد!
منی که مثلا افسر بودم بریدم کم آورم اما تو نه!
هی ناامید شدم هی تو شیرم کردی!
هی کم آوردم هی تو گفتی این رسالتته!
ببین!
من خیلیییی خوشبختم که شما خوانندهمی!
من خیلی شگفت زده شدم وقتی دیدم برا این سهم های اخیر همتون رفتید دنبال کابالا.. رفتید دنبال مدیوم..
برام یه عالمه تحلیل دست اول و حیرت انگیز نوشتید.. تحلیلهایی که نمیشه از بینشون انتخاب کرد کدوم بهتره !
من خیلیییی با شما خوشبختم!
نمونهی شما هیچ جا نیست!
شمایی که به وقتش میشی سلطان حاشیه و کنار من بلند بلند میخندی و موقعی که باید جدی باشی وسط اونهمه گیرو گور و گرفتاری جوری تحلیل مینویسی که دانشجوی سال اخر برا دفاعش نمینویسه..
من با تو حالم خوبه
من با تو شکست ناپذیرم
من با تو میتونم اسمم و بذارم قلمدار!
من کنار تو میشم سرباز خط مقدم جنگ نرم!
#مخاطب_برگزیده
#تالار_نقد_و_گفتمان
#برگزیده
#مقیمی_نوشت
همیشه یه حسی بهم می گفت سیده! ماتیاس و میگم. اینو همون روزای اول که کار رو با بسم الله دو قلمدار دیگه کلید زدیم به خانم اصغرنیا گفتم. ایشون هم بعد از اینکه کل قصه رو شنید گفت: مقیمی احساستو درک میکنم ولی حتما به عنوان یک نویسنده میدونی که این حجم از شگفتی و اغراق در داستان حرفهای نیست.
باهاش موافق بودم.. خودمم بارها به این مسأله فکر کرده بودم و چون رئالنویسم دلم نمیخواست به احساسم بها بدم..
اون جریان گذشت..
فصل اول تموم شد. اما حسی که به سیادت مت داشتم هر روز قوی و قویتر میشد. اونایی که با قلم من اشنا هستند میدونند چقدر من در روند داستانهام الهاماتم رو جدی میگیرم. انصافا هر وقت هم که صحنهای بهم الهام شد شگفتی ساز و فراموش نکردنی شد.
و من همیشه گوشهی ذهنم یه احساس بد داشتم از اینکه به سیادت مت بی توجهم...
در حقیقت داشتم الهاماتم رو فدای حرفهای گری میکردم و همین برام عذاب بود..
چون من از روز اول با خدا یه قراری گذاشته بودم.
قرارمون رو شما میدونید.
گفته بودم خدایا من هیچی بارم نیست! قلم دست تو!
اگه دست من باشه به قهقهرا میره! خراب میشه.. خودت کمکم کن. هرجا داشتم بیراهه میرفتم خبرم کن
هر وقت در مسیر بودم نشونه بفرست.
تا اینکه کم کم توی تالار از زبون خیلیهاتون شنیدم «ما حسمون میگمه مت سیده...»
حس.. حس.. حس.. نمیدونم اسم این حس چیه که وقتی با یه نفر رشتهی قلبیتو گره میزنی بهش کلی حس های عجیب پیدا میکنی. و من اون روزا کاملاً میفهمیدم حس شما جنسش مثل حس منه.
سرتون رو درد نیارم.. وقتی داشتم این سهم رو مینوشتم حال غریبی داشتم. بعد نماز صبح.. با وضو..
و همه چیز مثل پردهی سینما از جلوی چشمم رد شد.
وقتی هادی اسم پدر ماتیاس رو گفت دستم لرزید.
به خودم گفتم عه؟؟ چرا پس نوشتی سید؟؟ قرار شد اغراق نکنی!
خواستم پاکش کنم دلم یجوری شد.. نمیتونستم. گفتم بذار حالا همینو بفرستم برا قلمدارا ببینم نظر اونا چیه.
خ امیرزاده گفت خیلی خوبه ولی مقیمی چرا سید؟؟؟ نمیترسی مخاطب بخاطر این اغراق از اثر دلزده شه؟؟ بابا همینقدر که مسلمون و شیعه بوده کافیه سیادتش رو دیگه فاکتور بگیر..
خ اصغرنیا اما این دفعه بر خلاف سه سال پیش یکم نرم تر بود.. گفت نمیدونم.. نظر خاصی ندارم ولی حرفهای امیرزاده قابل تامله. بهش فکر کن
گفتم من سالها بهش فکر کردم. اصلا بحث سر فکر نیست.. مشکل اصلی از حسمه.. یه چیزی در درون من میگه این مرد ساداته.. شما که میدونید چقدر برای من الهامات حسیم مهمه.
بعد خودم پیشنهاد دادم بذارید به نیتش قرآن باز کنم. هر چی خدا بگه. مثل همهی وقتایی که سر برگزیده گیر میکنم و تا لای قران و باز میکنم باهام در موردش حرف میزنه.
وضو گرفتم و با دلی پر تلاطم لای قرآن رو باز کردم.
برام این اومد😢👇👇👇👇😢
#مقیمی_نوشت
#عیدانه
دیشب یه تعداد ساندویچ فلافل گرفتیم و زدیم خیابون. قرار این شد ساندویچها رو پخش کنیم بین بچه های کار، زبالهگردها و دستفروشهای زن که از سر ناچاری بساط لیف و اسکاج پهن کردند جلوی پاشون و بچه بغل رزق حلال میبرند سر خونه زندگی.
ساندویچها رو دادیم دست محمدمهدی و حلما تا خودشون بین گزینهها پخش کنند به شرط پنجتا صلوات برای حضرت علی.
در تمام مدت حواسم به صورت بچههام بود. چشماشون برق میزد و لبهاشون خندون بود.
حسشونو دوست داشتم. چون پر از صداقت بود و اخلاص!
حلما تو راه خونه ازم پرسید: «مامان! چرا گفتیم برا حضرت علی صلوات بفرستند؟»
گفتم:«چون فردا روز به امامت رسیدن ایشونه»
پرسید:«پس چرا اسم عید فردا غدیره؟»
گفتم:«قصهش مفصله.. بریم خونه برات تعریف میکنم»
رسیدیم خونه. شام خوردیم. ظرفها رو شستم. مرغ و میوه رو هم به ترتیب شستم و بستهبندی کردم.
داشتم کتری رو میگذاشتم رو گاز که حلما دویید تو آشپزخونه و پرسید:«مامان برام تعریف نمیکنید؟»
دستشو گرفتم اومدم از آشپزخونه بیرون. نشستم رو مبل.(تو خونهی ما فقط من حق نشستن رو مبل دارم. چون سلطانم. بقیه اگه بشینند مبل یا چرک میشه یا از وسط نصف میشه. دیکتاتورم اون جد سبیل کلفتتونه)
نشست پایین پام. محمد مهدی هم اون طرف تکیه داد به دیوار. مثلا حواسش به کارتهای بازیش بود. کلا تو این وقتها از بقیه فاصله میگیره و بهطور نامحسوس دنبال کنندهی اخبار و داستانه.
خدا خیر بده این حاجآقای کاشانی رو.
میشناسیدش که؟
همین روحانی خوشچهرهای که تو سمت خدا هم دعوتشون میکنند. از ایشون اخیرا چند فایل صوتی راجع به تاریخ صدر اسلام گوش داده بودم که خیلی مناسب کودک و نوجوونهاست.
شروع کردم قصهی غدیر رو از یک کم قبل و یکم بعد تعریف کردم. حلما گریه کرد.. محمد مهدی چشماش سرخ شد و روشو کرد اون ور که کسی اشکشو نبینه..
حلما گفت:«پس فردا عید نیست؟»
گفتم :«چرا مامان عیده»
حلما با گریهی بیشتری گفت:«چه عیدی وقتی که مردم حرف پیغمبرو گوش ندادن و دل حضرت علی رو شکستن؟»
گفتم:«آخه همون روز که نزدن زیر قول و قرار.. وقتی پیغمبر به رحمت خدا رفتند دبه کردن »
حلما گفت:«خب ما که میدونیم اونا زیر قولشون زدن»
آره خب.. ما هم برا همین جشن میگیریم! جشن میگیریم واسهاینکه برخلاف آدمایی که اونجا حاضر و ناظر بودند، باور کردیم مولا به معنی دوست نیست...
با اینکه اون روزا نبودیم.
اونا بودند و دیدند و انکار کردند.
ولی ما ندیده باور کردیم. با تکیه به عقل، منطق و قلبمون..
ما این روز رو جشن میگیریم چون مطمئنیم پیغمبر اینهمه آدم و با خودش نکشونده تو غدیر خم که بگه من علیو دوست دارم، شما هم دوسش داشته باشید! ولی اگه من سرمو گذاشتم زمین بریزید توخونهش.. دستاشو ببندید.. زنش وجلو چشمش بزنید. مهریهشم بالا بکشید.
ما شیعهها تا قیوم قیامت برا غدیر هم میخندیم هم گریه میکنیم...
مثل تو و محمدمهدی! اصلاً شیعه همین شکلیه.
همیشه تو این دو حالت گرفتاره..
اشک و لبخند.. غم و شادی.. خوف و رجا..
اینا رو امشب نمیتونم بهت بگم.. درکش نمیکنی.. بذار یک کم که بزرگتر شدی برات تعریف میکنم چرا..
صبور باش دخترکم..
حلما باش دخترکم...
«ف.مقیمی»
#غدیر_انکارشدنی_نیست
#امامت
#ولایت
#علیمعالحقوالحقمععلی
#مقیمی_نوشت
#دوستانه
تو این روزا برای هم خیلی دعا کنیم.
مراقب خودمون و عزیزانمون باشیم.
دنیا خیلی کوچیکه
ما کوچیکتر از دنیا..
تا چشم به هم بزنی عمر میره و نمیفهمی چیشد.
تا میتونیم هوای همدیگه رو داشته باشیم. تا میتونیم به هم حال خوب کادو بدیم.
بچههامون رو سفت بچسبیم و بغل کنیم.
به همسرانمون بگیم چقدر برامون مهمند حتی اگه بعضی از رفتارهاشون حرصمون میده.
حواسمون باشه دل پدر مادرامون رو نشکنیم.
معلوم نیست فردا ببینیمشون.
یه امروز و بیاین بشینیم جلو آینه،با خودمون حرف بزنیم. خودمون رو ببوسیم. از جسممون تشکر کنیم که تو این مدت دووم آورده و پابهپامون داره میاد..
ما به این تن مدیونیم. اگه سرپا نبود زندگی سختتر میشد.
بیاین امروز دست و پاهامون رو نوازش کنیم. ماساژ بدیم. ازشون بخاطر کارهای خوبی که کردن تشکر کنیم.
و بابت کارهای بدی که مجبورشون کردیم انجام بدن حلالیت بطلبیم.
رک بگم!
بیاین یه روز رو عین دیوونهها زندگی نکنیم!
بله! درست خوندید!
فکر میکنم اینهمه بی توجهی به خودمون و اطراف فقط نشونهی دیوونگیه!
من که دوست دارم امروز با خودم وخوشبختیهام خلوت کنم.
خوشبختیهای کوچیکی که هرگز به چشمم نیومده.
دوست دارم امروز خودم رو ببوسم.
دستهامو..
پاهامو..
لبهامو توی آینه.
و به تنم بگم خیلی دوستت دارم رفیق!
#وقت_نداریم
#خوشحال_باشیم
#عاشقانهزندگیکنیم
#مقیمی_نوشت
سلام بچه ها
خوبین؟
خوشین؟
سلامتین؟
حال داری یه رازی بهت بگم؟
یه راز که باید بین خودمون بمونه..
نمیخوام به هیچ وجه توی کانال تلگرام درز پیدا کنه؟
قول میدی؟
مجله قلمــداران
🍃بسم الله الرحمن الرحیم🍃 سلام دوستان عزیز 🌹 برای درمان سرطان یه بانوی نیازمند ؛ محتاج همراهی شما ع
#مقیمی_نوشت
سلام بچه ها
خوبین؟
خوشین؟
سلامتین؟
حال داری یه رازی بهت بگم؟
یه راز که باید بین خودمون بمونه..
نمیخوام به هیچ وجه توی کانال تلگرام درز پیدا کنه؟
قول میدی؟
میخوام اینجا دربارهش حرف بزنم چون اون کسی که نمیخوام قضیه رو بفهمه ایتا نداره..
واقعیت اینه که بچهها، این خانم که داریم براش پول جمع میکنیم یه زمانی دستش به دهنش میرسید.. خودش خیر بود.. برو بیایی داشت. شوهرش هم یکی از اسم و رسمدارای بازاری بود..
ولی خب.. دنیا همیشه یه مدل نمیچرخه..
خدا این خانواده رو در معرض امتحان شدید قرار داد. همونطور که الان داره ما رو امتحان میکنه..
قرض و بدهی و بیماری به جون این خانواده افتاد و هر روز اوضاع و احوالشون بدتر از قبل شد
اول دخترش بیمار شد. هر چه داشتند و نداشتند خرج بچه کردند.. الحمدالله شفا حاصل شد ولی مقروضتر از قبل، امیدوار بودند به لطف و کرم الهی..
و تمام این مدت اجازه ندادند کسی بفهمه چطور به خاک سیاه نشستند
تا اینکه خبر دار شدم این خانم، از غم و غصه دچار سرطان شده..
باید سریعتر تودهها رو از بدنش خارج میکردند ولی خانم قبول نمیکرد
یک روز باهاش حرف زدم. گفتم چه مرگته؟ چرا دست دست میکنی؟ میخوای بچه های کوچیکت رو یتیم کنی؟
زد زیر گریه
گفت روم سیاهه فاطمه.. نمیتونم بیشتر از این شرم رو تو صورت شوهرم ببینم. بذار همینطوری بمونم.. یا خدا شفا میده یا..
گفتم غلط زیادی نکن! من برات جور میکنم
گفت: چطوری؟
گفتم: تو کاریت نباشه
پوزخند تلخی زد: لابد توکانالت میخوای برام دوره بیفتی. ها؟
من جز کانالم جایی رو سراغ نداشتم.. خودم هم دستم به دهنم نمیرسید وگرنه نوکرش بودم.. نوکر همهی کسایی که گره افتاده تو کارشون.. ولی.. چه کنم؟ روم سیاه😔
به آقای رنجبر ماجرا را گفتم
ایشون در کمال سخاوت گفتند غمت نباشه من جور میکنم
فردای اون روز جور کرد
یه مبلغ خیلی خیلی زیاد
گفتم از کجا؟
گفت قرض گرفتم
گفتم تا کی؟
گفت تا بیستم همین ماه
گفتم چطور جور کنیم؟
گفت خدا بزرگه. مهم اینه که این خانم مطمئن شه من براش قرض گرفتم.. هر وقت داشت برگردونه تا من خرج خیریه کنم ولی شما بهش بگو یکی قرض داد.. هر وقت داشتی بده.. هر وقت داشتی نده
خلاصه اون خانم رفت و عمل کرد
ولی من موندم و بدهی زیادی که رو دوش آقای رنجبر موند..
نمیدونم قلب یه انسان چطور میتونه اینقدر بزرگ باشه..
چطور میشه خودت هیچ چیزی نداشته باشی و تمام دار و ندار و اعتبار و آبروت رو خرج همنوعت کنی
من فقط اینو میدونم که نمیخوام به خاطر گرهی که باید به دست من وا میشد یه مومن خیرخواه به تله بیفته
مردی که درس و طلبگی وحوزه رو رها کرد و چسبید به شهر کوچیک و فقر زدهشون، و اونجا رو با خیریهی کوچیکش آباد کرد.. خودش لباس عملگی تن کرد. بیل زد.. دستشویی ساخت.. حموم ساخت. مدرسه ساخت..
فقط بخاطر اینکه نمیتونست شبا سرش رو راحت رو بالش بذاره.. چون همنوعش مشکل داشت..
نمیدونید چقدر گفتن این حرفا برام سخت بود..
شاید بتونی از لابهلای کلماتم اشکهامو بشمری
فقط خواهش من ازت یچیزه..
بیا یه امشبی رو مثل #ابوطالب_رنجبر باش..
دلت رو گنده کن و هر چقدر در توانته کمک کن..
تا آبرویی خریده شه
تا وعدهی صادق محقق شه..
ببخش وقتت رو گرفتم..
گفتنی ها رو گفتم
از حالا به بعد تو عمل کن.
قربون همتون برم
#یاعلی
مجله قلمــداران
شروین این آهنگو برای حمایت از معترضان و ضد جمهوری اسلامی خوند، یکی از انقلابی های خوش سلیقه همون آهن
#مقیمی_نوشت
#جرعهای_تفکر
به این میگن استفاده از فرصتها
چند نفر از ما میتونیم در مقابل هجمههایی که به اعتقاداتمون وارد میشه اینطوری مصادره به مطلوب کنیم؟
اگر در طول این سالها به جای اینکه چنین محتواهایی رو بایکوت و فیلتر کنیم در جهت تبلیغ عقاید خودمون استفاده میکردیم چی میشد؟!
اما متاسفانه ما بلد نیستیم از حمله در جهت ضد حمله استفاده کنیم.
ما فقط بلدیم دفاع کنیم
متاسفانه حتی در دفاع کردن هم خوب عمل نمیکنیم و گاهی اونقدر دستپاچه میشیم که گل به خودی میزنیم.
من نمیدونم این جوونی که چنین حرکتی با این ترانه کرده کیه ولی دمش گرم!
توی این نظام جای چنین انقلابیهای سیاس و خلاقی خالیه
به نظرت چند نفر ما میتونیم از این به بعد از هجمههای چپ و راست، ایجاد فرصت کنیم؟
#مقیمی_نوشت
#به_جان_او
#مهم
همراهان خوب کانال لازم میدونم قبل از اینکه #جان امشب رو تقدیم کنم توضیحاتی بدم.
همونطور که میدونید اعتیاد جنسی معمولاً از سنین نوجوانی و جوانی آغاز میشه و گاهی پدرها و مادرها به دلیل تلخی این حقیقت، بجای اینکه در صدد آگاهی دادن به نوجوونشون بربیان از در کتمان و انکار وارد میشن.
اون چیزی که لازمه هر پدر و مادری بدونه اینه که این معضل اگر انکار شه فقط صورت مسأله نادیده گرفته میشه. چه بسیار نوجوونهایی که اگر در ابتدا با برخورد صحیح و اگاهانه والدین مواجه میشدند و پدر و مادر باهاشون همراهی و کنترل میکرد به این مشکل بر نمیخوردند.
این قسمت اگر چه تلخه اما باید به همون انداره برای تک تک ما تلنگری باشه تا بیشتر از اینها حواسمون به نوجوونمون باشه
پ ن: خدا میدونه چقدر سر این پست میترسم از شما..
از شمایی که از اونور بوم میفتی و اینقدر بابت ترسهات به نوجوون سخت میگیری که یه معضل دیگه ایجاد شه.
یادمون باشه کنترل به معنی سختگیری و تجسس نیست.
کنترل یعنی زمینهی گناه و تنهایی رو برا جوون و نوجوونت فراهم نکنی
در آخر بابت بارگزاری این پست از همتون عذرخواهی میکنم.
#ف_مقیمی