🍃♥️🍃
📕معرفےکټاب📔
کتاب 🍃«دیالمه»🍃
با نگاهی داستانی به زندگانی
🕊شهید دکتر عبدالحمید دیالمه
نوشته محمدمهدی خالقی و مریم قربان زاده
از سوی دفتر نشر معارف منتشر شد.
🍃♥️🍃
⭕️متن این کتاب از منظر روایی یک زندگینامه داستانی است که در کنار یک متن داستانی سعی شده به اصل متون و اسناد وفادار بماند.
این کتاب با یک زبان روان و شیرین با مخاطب ارتباط برقرار می کند.
طرح جلد و صفحه آرایی نیز از نقاط قوت 🍃کتاب «دیالمه» است.
#شهید_عبدالحمید_دیالمه
#شهید_ترور
#معرفی_کتاب
#سالروزشهادت
➣ 📓°•|
@gharar_shohada_313
﴿بِسْمِ اَللّٰهِ الرحْمٰنِ رَحَیمْ﴾
قســـــمٺ بیست و دوم↓↓
#ݕــــــــــۋقـــــݓرمــــــــــآݩ♥️⏳📖
↯♡↯♡↯♡↯♡↯♡↯
بسمـ رب الشهدا♥️
#تنها_میان_داعش
#قسمت_بیست_دوم🦋
💟 در حیاط بیمارستان چند تخت گذاشته و #رزمندگان غرق خون را همانجا مداوا میکردند.
پارگی پهلوی رزمندهای را بدون بیهوشی بخیه میزدند، میگفتند داروی بیهوشی تمام شده و او از شدت #درد و خونریزی خودش از هوش رفت.
💟 دختربچهای در حمله #خمپارهای، پایش قطع شده بود و در حیاط درمانگاه روی دست پدرش و مقابل چشم پرستاری که نمیدانست با این #جراحت چه کند، جان داد.
صدای ممتد موتور برق، لامپی که تنها روشنایی حیاط بود، گرمای هوا و درماندگی مردم، عین #روضه بود و دل من همچنان از نغمه نالههای حیدر پَرپَر میزد که بلاخره عمو پرستار مردی را با خودش آورد.
💟 نخ و سوزن بخیه دستش بود، اشاره کرد بلند شوم و تا دست سمت پیشانیام برد، زنعمو اعتراض کرد :«سِر نمیکنی؟» و همین یک جمله کافی بود تا آتشفشان خشمش فوران کند :«نمیبینی وضعیت رو؟ #ترکش رو بدون بیهوشی درمیارن! نه داروی سرّی داریم نه بیهوشی!»
و در برابر چشمان مردمی که از غوغایش به سمتش چرخیده بودند، فریاد زد :«#آمریکا واسه سنجار و اربیل با هواپیما کمک میفرسته! چرا واسه ما نمیفرسته؟ اگه اونا آدمن، مام آدمیم!»
💟 یکی از فرماندهان شهر پای دیوار روی زمین نشسته و منتظر مداوای رفیقش بود که با ناراحتی صدا بلند کرد :«دولت از آمریکا تقاضای کمک کرده، اما اوباما جواب داده تا #قاسم_سلیمانی تو آمرلی باشه، کمک نمیکنه! باید #ایرانیها برن تا آمریکا کمک کنه!» و با پوزخندی عصبی نتیجه گرفت :«میخوان #حاج_قاسم بره تا آمرلی رو درسته قورت بدن!»
پرستار نخ و سوزنی که دستش بود، بالا گرفت تا شاهد ادعایش باشد و با عصبانیت اعتراض کرد :«همینی که الان تو درمانگاه پیدا میشه کار حاج قاسمِ! اما آمریکا نشسته #قتل_عام مردم رو تماشا میکنه!»
💟 از لرزش صدایش پیدا بود دیدن درد مردم جان به لبش کرده و کاری از دستش برنمیآمد که دوباره به سمت من چرخید و با #خشمی که از چشمانش میبارید، بخیه را شروع کرد.
حالا سوزش سوزن در پیشانیام بهانه خوبی بود که به یاد نالههای #مظلومانه حیدر ضجه بزنم و بیواهمه گریه کنم.
💟 به چه کسی میشد از این درد شکایت کنم؟ به عمو و زنعمو میتوانستم بگویم فرزندشان #غریبانه در حال جان دادن است یا به خواهرانش؟
حلیه که دلشوره عباس و غصه یوسف برایش بس بود و میدانستم نه از عباس که از هیچکس کاری برای نجات حیدر برنمیآید.
💟 بخیه زخمم تمام شد و من دردی جز #غربت حیدر نداشتم که در دلم خون میخوردم و از چشمانم خون میباریدم.
میدانستم بوی خون این دل پاره رسوایم میکند که از همه فرار میکردم و تنها در بستر زار میزدم.
💟 از همین راه دور، بی آنکه ببینم حس میکردم #عشقم در حال دست و پا زدن است و هر لحظه نالهاش را میشنیدم که دوباره نغمه غم از گوشی بلند شد.
عدنان امشب کاری جز کشتن من و حیدر نداشت که پیام داده بود :«گفتم شاید دلت بخواد واسه آخرین بار ببینیش!» و بلافاصله فیلمی فرستاد.
💟 انگشتانم مثل تکهای یخ شده و جرأت نمیکردم فیلم را باز کنم که میدانستم این فیلم کار دلم را تمام خواهد کرد.
دلم میخواست ببینم حیدرم هنوز نفس میکشد و میدانستم این نفس کشیدن برایش چه زجری دارد که آرزوی خلاصی و #شهادتش به سرعت از دلم رد شد و به همان سرعت، جانم را به آتش کشید.
💟 انگشتم دیگر بیتاب شده بود، بیاختیار صفحه گوشی را لمس کرد و تصویری دیدم که قلب نگاهم از کار افتاد.
پلک میزدم بلکه جریان زندگی به نگاهم برگردد و دیدم حیدر با پهلو روی زمین افتاده، دستانش از پشت بسته، پاهایش به هم بسته و حتی چشمان زیبایش را بسته بودند.
💟 لبهایش را به هم فشار میداد تا نالهاش بلند نشود، پاهای به هم بستهاش را روی خاک میکشید و من نمیدانستم از کدام زخمش درد میکشد که لباسش همه رنگ #خون بود و جای سالم به تنش نمانده بود.
فیلم چند ثانیه بیشتر نبود و همین چند ثانیه نفسم را گرفت و #طاقتم را تمام کرد. قلبم از هم پاشیده شد و از چشمان زخمیام بهجای اشک، خون فواره زد.
💟 این درد دیگر غیر قابل تحمل شده بود که با هر دو دستم به زمین چنگ میزدم و به #خدا التماس میکردم تا #معجزهای کند.
دیگر به حال خودم نبودم که این گریهها با اهل خانه چه میکند، بیپروا با هر ضجه تنها نام حیدر را صدا میزدم و پیش از آنکه حال من خانه را به هم بریزد، سقوط خمپارههای #داعش شهر را به هم ریخت.
💟 از قدارهکشیهای عدنان میفهمیدم داعش چقدر به اشغال #آمرلی امیدوار شده و آتشبازی این شبها تفریحشان شده بود.
خمپاره آخر، حیاط خانه را در هم کوبید طوری که حس کردم زمین زیر پایم لرزید و همزمان خانه در تاریکی مطلق فرو رفت..
ادامــــــه دارد....
✍🏻نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@romanshohada
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
.
.
.
این پارت رمان
♡ ۳♡ صلوات
هدیه به ♥️شهید علی عادلی♥️
#شــادی.روح.شهـــدا.صلـــوات
#چالش
✔️شرکت کننده ی 1️⃣ : شهید سید محمد حسین میردوستی
📌تاریخ تولد شهید بزرگوار: ۱۳ تیر ۱۳۷۰
🌸سین بزنید تا برنده شوید.🌸
🎁جوایز ناقابل: 2️⃣ تم، 2️⃣ پی دی اف کتاب شهدا
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
شھید بھشتی حقیقتاً مثل آسیاۍ گرانی بود کہ با گردش خود ، دهھا کار انجام مۍداد !
-سیدناالخامنہاۍ ؛
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
🍃✨🌸✨
✨ڪٻسٺ ٺا درک ڪݩد
شأڹ و ݥقاماټٺ را
✨ݦورِ ڪوۍ ٺو خودش
خواسٺ #سݪٻماڹ ݩشود
🍃#سݪام_امام_رضاجاݩم♥️
➣ 🕗°•|
@gharar_shohada_313
#ایستگاه_نیایش
╔══•🍃💌🍃•══╗
+خب چرا معطلی بیا بریم
نماز دیگه 🤔
_نه ؟
+چرا ؟
_آخه من خیلی گناه کردم 😓
+ببین رفیق خدا گفته گناهکار ها رو
میبخشه اگه توبه کنن🍃
_آخه من چند بار عهد بستم و
شکستم 😢
+خب خدا هم گفته صد بار اگر توبه
شکستی باز آ🙂
_جدی میگی
+پ نه پ از خودم ساختم 😂
معلومه که جدی میگم 🙂
خدا رحیمه خدا مثل من و تو
نیست که ,چون عاشق بندشه
میبخشه
خب حالا برین وضو بگیریم
خدا منتظره 😊
_بریم ،بریم ☺
╚══•🍃💌🍃•══╝
#نماز_اول_وقت🕌
#التماس_دعا 🤲
☑@gharar_shohada_313
#چالش
✔️شرکت کننده ی 2️⃣ : سردار شهيد محمد جهان آرا
📌تاریخ تولد شهید بزرگوار: 09 شهریور 1333
🌸سین بزنید تا برنده شوید.🌸
🎁جوایز ناقابل: 2️⃣ تم، 2️⃣ پی دی اف کتاب شهدا
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
نماهنگ _ تنهاترین.mp3
2.83M
تنهاترین ...
#رزقشبانھ