مداحی آنلاین - جزء هشتم قرآن کریم - استاد پرهیزکار.mp3
6.26M
🌙 #ماه_رمضان
🍃 #جزء_هشتم_قرآن_کریم
📕(از صفحه ۱۴۲، آیه ۱۱۱ سوره انعام)
⏯ #ترتیل
🎤استاد #پرهیزکار
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
#استوری 💟
ما که نیستیم حرم...،
حرفی نیست!
رفقا نائب ما اذن دخول میخوانند... 💔
#روز_هشتم🍂
#السلام_علیک_یاسلطان 💛✋🏻
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
#تلنگرانھ|🌱|
چطور می گویی خدا حواسش نیست ؟!
تویی که اگر ذره ای از بارهای الکتریکیِ مثبت و منفیِ وجودت ، متعادل و قادر به خنثی سازیِ هم نباشند ؛
در کمتر از چند ثانیه ؛
متلاشی می شوی !🥀
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
روز هشتـــم شاعــران دنبــال مضمــون نیستـنــد
هشــــ🍃ــت یعنــے
الســــلام اے ضامـــن آهـــو رضـــــا(ع)❤️
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
#حرف_قشنگ🍃🌼
حاج حسین یڪتا:)
••هرڪی با خـدا رفیق میشہ،
••اهل بـلا میشہ♡
••هرڪی هم اهل بـلا بشہ،
••اهل ڪربـلا میشہ♥️
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
#شهـღـیدانهـ⚘|•
چھ قشنگ گفت:
#شهیدشوشترے 🌱
✨دیروز دنبـال #گمنامے بودیم و امروز مواظبیم #ناممان گم نشود...
جبھھ بوے #ایمان مےداد و اینجا #ایمانمان بومےدهد...
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
﴿بِسْمِ اَللّٰهِ الرحْمٰنِ رَحَیمْ﴾
قســـــمٺ سی ام و سی و یکم↓↓
#ݕــــــــــۋقـــــݓرمــــــــــآݩ🕰📖
#عــــــــــآشــــــــــقآنھـــــمــــــــــذھـبے💕🌸
↯♡↯♡↯♡↯♡↯♡↯
* #بســــم.رب.الشهـــــدا
مجنــــون مــــن کجــــایی؟💞
#قسمت.سی
بعداز تپه نورالشهدابه سمت خونه ما حرکت کردیم مادرم همه رو برای شام دعوت کرده بود
خواهرزاده آقاسید ۴سالش بود به من نزدیک شد
پیش حسنا نشسته بودم
ژن دایی
-جانم عزیزم
میجم شما دایی جون خیلی دوشت دالید؟😳😂
حسنا میخنید
به سیدنگاه کردم که میخندید فهمیدم اون این بچه فرستاده 😉
-آره عزیز زن دایی ،خیلی دوسش دارم ❤️❤️
بدو بدو رفت بغل سید نشست اونم چشماش برق زد
توروخدا نگاه کن از بچه استفاده ابزاری میکنه 😂😂😂
ساعت ۱۱شب همه رفتن
داشتم تو اتاق روسریم باز میکردم
که در زدن
تق تق
-بفرمایید
حسین وارد اتاق شد
چهره اش فوق العاده غمگین بود
-داداش چرا ناراحتی ؟
چی شده ؟
حسین :رقیه بشین
-😳😳😳😳
حسین:این حرفا رو باید پدر بهت میگفت 😢😢
اما حالا که نیست وظیفه منه
نگاهم غمگین شد بغض کردم ولی خودمو کنترل کردم😔
ببین رقیه الان سید مجتبی از همه به تو محرم تر و نزدیکتره
سیدمجتبی مردتوه پشتته کسی که میتونی بهش تکیه کنی
باید مرکز آرامش باشی
باید مرکز آرامشت باشه
آقای حسینی و آقاسید بریز دور
الان باید بگی مجتبی جان ، سیدجان 🙈🙊
آقاسیدم باشه برای جمعتون
باید اونقدر محبت به پاش بریزی که برای خونه اومدن بی تاب باشه نه فراری 😟
سکوت کردم و به لبهای حسین چشم دوختم خوب گوش میدادم به حرفاش👀
مشکلت باید اول به اون بگی
اگه اون خواست با دیگران مشورت کنی
سید پسر عالیه
خوشبختت میکنه 🙂
یاعلی شب بخیر
حسین منتظر جواب از سمتم نشد و از اتاق خارج شد چشمامو بستمو تمام حرفاشو تو ذهنم مرور کردم نا خودآگاه گوشیم📱 برداشتم و اسم مجتبی از آقاحسینی به سیدمن تغییر دادم😇
یهو گوشی تو دستم لرزید
سیدمن ❤️
خخخخ
سید:سلام خانمم خوبی؟
-🙈🙈🙈🙈مرسی شما خوبی؟
سید:شما دارم عالیم
_با لبخند گفتم سلامت باشید😍
سید:قربونت بشم خانومی خودم😌
فردا حاضرباش میام دنبالت بریم یه جایی
-کجا 🤔
سید:فردا میفهمی
شبت زهرایی عزیزم😘
_همچنین☺️
کنجکاو شده بودم یعنی قراره کجا بریم🤔🤔*
* _ #نـویسنـده✍
بــانــــو....ش
🌸 #شــادی.روح.شهـــدا.صلـــوات🌸
ادامــــــه دارد....
➣ツ°•| @gharar_shohada_313
* #بســــم.رب.الشهـــــدا
مجنــــون مـــن کجــــایی؟💞
#قسمت سی یکم
برای نماز صبح رفتم پایین
که مادرم گفت رقیه چمدونت بستی؟
-😳😳😳چمدون ؟
مامان: مگه سید بهت نگفت
میرید مسافرت ؟
-نه فقط گفت برات یه سوپرایز دارم
مامان:خب میرید مسافرت
(مسافرت😳چرا به خودم چیزی نگفت😐خب دیونه ميخواست سورپرایزت کنه😃)
-شما و داداش هم اجازه دادید؟😳😳😳
مامان:رقیه سید شوهرته 😡😡
چرا نباید اجازه بدم ؟
بعدشم اجازت دست سیده
بازم به ما احترام گذاشته که میگه
چمدونت ببنند
صبح راهید
-بله چشم ☺️☺️☺️
نماز خوندم رفتم اتاقم زورم نمیرسید چمدون بیارم پایین
رفتم دنبال داداش
-داداش میشه بیاید چمدونم بیارید پایین
حسین:بله عزیزم
صبح ساعت ۷ مامان بدو رقیه آقاسید پایین منتظرته
-من آمادم مادر
میشه به داداش بگید بیاد چمدون ببره
مامان: نه برو بگو سید بیاد
بذار بفهمه تکیه گاه تو اونه نه من یا برادرت
-إه مامان تواما
مامان:تو مو میبنی من پیچش مو
رفتم پایین سید تا منو دید:سلام خانم گلم بپر بالا
-سیدجان میشه بیایی چمدونم بیاری اولین بار بود گفتم سید جان😍
چشاش برق زد
سبد:فدای سیدجان گفتنت چرا نمیشه خانم گلم
سوار ماشین شدیم
_سیدجان میشه به من بگید کجا میریم ؟
سید: من و خانمم میریم خادم الشهدا باشیم
-وایییبییی مرسی سیدم
سید میخندید گوشیم زنگ خورد
اسم محدثه زارعی با یه پاندا تو صفحه نمایان شد
من :سلام پاندای من
محدثه :ای خدا عروسم شدی عاقل نشدی
-خخخخخ
محدثه:کوفته
رقیه فردا شب پسرعموی آقای حسینی میان خواستگاری
-میدونستم عزیزم
مبارکت باشه
محدثه :مرسی عزیزم
-یاعلی
سید:دختر تو برای منم عکس پاندا گذاشتی؟
-نه روم نشده هنوز
سید: خب خداشکر
-مجتبی
وای آب شدم اسمش گفتم چرا 🙈🙈
سید: جانم
-هیچی
سید:بگووووو
-یادم رفت
سبد:چرا خجالت میکشی از من 😊😊😊😊
-کجا خادمینم؟🙈🙈🙈
سید:هویزه *
* _ #نـویسنـده✍
بــانــــو....ش
🌸 #شــادی.روح.شهـــدا.صلـــوات🌸
ادامــــــه دارد....
➣ツ°•| @gharar_shohada_313