#شهیدانه
#شهادت طلوعی دوباره است ...
که تو را میخواند
#عقل و #عشق در رگهای #شهادت جاریست
#عقل می گوید برو
و
#عشق میخواند بیا ...
آنگاه در آغوش #معشوق و #معبودت "الله" جای میگیری
سلام برشما #شهیدان که خدا #عاشقتان شد و شما را #آسمانی کرد
#شهدا با #نگاهتان ما را هم #آسمانی کنید
#اللهم_ارزقنا_شهاده_فی_سبیلک
@gharargah_shohada_313
#خاطرات_شهدا🔥
بدانید من برای هیچ چیز به سوریه نرفتم که اهداف مادی داشته باشم. راه برای هدف مقدس دفاع از نوامیس و کیان مسلمین و برای مقابله با استکبار و راس آن رژیم جعلی و سفاک اسرائیل، رژیم کودک کش و جنایت پیشه رژیم صهیونیستی هرچه در توان دارید بر این این رژیم جعلی فریاد بکشید و خشم و نفرتتان را نثار آن کنید.
کینه های انقلابیان رسوب نگیرد و فراموش نکنید که همه ما شیعه علی ابن ابی طالب هستیم. شیعه علی علیه السلام ذلت نمی پذیرد. آقا و مولای ما حسین ابن علی علیه السلام هم تن به ذلت نداد.
روحانی #شهید_علی_تمامزاده
@gharargah_shohada_313
#خاطرات_شهدا🔥
از اول نامزدیمون با خودم کنار اومده بودم که من اینو تا ابد کنارم نخواهم داشت
یه روزی از دستش میدم
اونم با شهادت
وقتی که گفت میخواد بره انگار ته دلم آخرین بند پاره شد
انگار میدونستم که دیگه برنمیگرده
اونقد ناراحت بودم نمیتونستم گریه کنم چون میترسیدم اگه گریه کنم
بعداً پیش ائمه(ع) شرمنده شم
یه سمت ایمانم بود و یه سمت احساسم
احساسم میگفت جلوش وایسا نذار بره
ولی ایمانم اجازه نمیداد
یعنی همش به این فکر میکردم که قیامت
چطور میتونم تو چشای امیرالمؤمنین(ع)نگاه کنم و انتظار شفاعت داشته باشم
در حالی که هیچ کاری تو این دنیا نکردم
اشکامو که دید
دستامو گرفت و زد زیر گریه و گفت
«دلمو لرزوندی ولی ایمانمو نمیتونی بلرزونی»
#راوی:همسرشهید🌸
#شهید_حمید_سیاهکالی🌷
@gharargah_shohada_313
گفت:گناهی نیس که نکرده باشم😔
ایا راه بازگشتی دارم؟
پیامبر(ص)فرمود:
از پدر و مادرت کسی زنده هست؟❤️
گفت:پدرم هست👴
پیامبر(ص) فرمود:برو به او نیکی کن
وقتی رفت پیامبر(ص)فرمود:
کاش مادرش می بود
#حدیث_روز🍃
#قدربدونیم✨
🌷°•| @gharargah_shohada_313
💜رمـــــان: در حوالـےعطــرِیــاس💜
#قسمت_چهارم
قدمامو تند کردم، نمیدونم چرا بهم ریخته بودم مگه قرار بود چی بشه؟! چرا انقدر آشفته ام، رسیدم دم خونه ی سمیرا اینا زنگ زدم، بعد چند دقیقه در باز شد و سمیرا اومد بیرون با دیدنم انگار جا خورده باشه
- چیشده مگه؟!
با نگرانی بهش نگاه کردم و گفتم: نمیدونم، دارم دیوونه میشم سمیرا، نمیدونم چم شده
دستمو گرفت و گفت: ای بابا، باز شروع کردی، تو باید الان خوشحال باشی، آقای یاس داره میاد خونتون اونوقت تو آشفته ای!
با کلافگی سرمو تکون دادم، نمیدونستم چی بگم حتی تو این موقعیت سمیرا هم منو درک نمیکرد، تکیه دادم به دیوار خونشون
با غم نگاهم کرد و گفت: آخه دختره ی دیوونه چرا اینکارو میکنی با خودت چرا الکی خودتو عذاب میدی باور کن اگه یه بار باهاش حرف بزنی دیگه این حالت برزخی ات تموم میشه
نگاهش کردم، بهش حق میدادم که چیزی نفهمه از این حال من چون هنوز به این حال بد گرفتار نشده بود
تکیه مو از دیوار برداشتم و گفتم: من میرم دیگه..کلی کار داریم، خداحافظ
سریع باهاش خداحافظی کردم و راه افتادم سمت مغازه، مثلا به مامان گفتم میرم تخم مرغ بخرم، اما واقعیتش میخاستم این دردمو به کسی بگم اما نشد، سمیرا نمیتونه درکم کنه تقصیر اون نیست، من خیلی عوض شدم من به جایی رسیدم که کسی نمیتونه منو درک کنه حتی خودش، خودِ اون کسی که به خاطرش به این حال و روز افتادم، بعد از خریدن تخم مرغ راهی خونه شدم، باز قرار بود بعد یکسال ببینمش کسی رو که یکسالِ تمام مدهوش عطر یاسش شدم، کسی که از عید پارسال تا این عید منو بهم ریخته،(خدا به خیر بگذرونه این عید رو!!) کسی رو که برای اولین بار بهش تو زندگی ام دل بستم، نمیدونم این لرزش قلب و استرس و آشفتگی ام برای چیه؟! شاید چون تمام یکسال رو به نامحرمی فکر کردم که جای خدا رو تو قلبم می گرفت، کسی که شاید حتی لحظه ای بهم فکر نکرده...
٭٭٭٭٭
💌نویسنده: بانو گل نرگــــس
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
🌷°•| @gharargah_shohada_313
در حال دیدن مراسم شهید دهقان بودیم حلال بفرمایید