23.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 وقتی بعضی پیرمردها از رضاخان خائن طرفداری میکنند ولی کمترین اطلاعی از زمان پهلوی ندارند...
#حافظه_تاریخی
#پهلوی_خبیث
#کتاب_بخوانیم
┅───────────
🤲 اللّٰهم عجّل لولیّک الفرج
╭═══════๛- - - ┅┅╮
│📳 @Mabaheeth
│📚 @ghararemotalee
╰๛- - - - -
32.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 #نماهنگ | قهرمانان کشور
✏️رهبر انقلاب: قهرمانهای کشور ما شهدا هستند؛ بالاتر از شهدا ما هیچ قهرمانی نداریم؛
اینها هستند که در دشوارترین میدانها مبارزه کردند و توانستند به عالیترین درجات برسند و توانستند دشمن را شکست بدهند؛ اینها قهرمانند. ۱۴۰۲/۴/۴
📥 نسخه اصلی 🖼 پرونده: تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «معبد زیرزمینی»
┅───────────
🤲 اللّٰهم عجّل لولیّک الفرج
╭═══════๛- - - ┅┅╮
│📳 @Mabaheeth
│📚 @ghararemotalee
╰๛- - - - -
مستند کتاب شنود گفت و گوی است با راوی این کتاب که در آن حجت الاسلام مصطفی امینی خواه و آقای عمادی مدیر مسئول انتشارات شهید ابراهیم هادی حضور دارند.
راوی کتاب در 11 ساعت گفت و گو اطلاعات جامعتری از تجربه خود ارائه میکند.
بخشی از مستند شنود شامل پاسخ به سوالات مخاطبان از راوی کتاب شنود است.
کتاب شنود یکی از کتابهای با موضوع تجربه های نزدیک به مرگ است که انتشارات شهید ابراهیم هادی در نتیجه مصاحبه با یک نیروی امنیتی اطلاعاتی آن را تدوین و منتشر نموده است.
تجربه گر کتاب شنود بر اثر مننژیت ده روز را در کُماست و در این ده روز بارها روح از تنش جدا میشود و در گشت و گذارهایی که با روح خود دارد روایتهای نابی را با خود به همراه میآورد.
کتاب مستند شنود گفت و گویی است که با راوی کتاب شنود انجام شده است.
راوی مستند شنود کیست
راوی مستند شنود یک نیروی امنیتی است که در مسیر زندگی شخصی خود با مشکلات فراوانی دست به گریبان است.
همسر او به خاطر بیماری سرطان از دنیا میرود و مشکلات دوره بیماری همسر راوی و همزمانی آن با مأموریتهای طولانی مدت وی باعث چالش برانگیزتر شدن زندگی آنها میشود.
تجربه گران مرگ به واسطه تغییر در نگرش و البته به خاطر بازخوردهای منفی فراوانی که دریافت میکنند، علاقهای به شهرت و رسانهای شدن ندارند و راوی کتاب شنود که یک نیروی امنیتی است معذوریت بیشتری دارد و به این دلیل هیچ اطلاعات هویتی از ایشان در دست نیست و عکس راوی مستند شنود نیز منتشر نشده است.
خلاصه کتاب شنود
تجربهگر کتاب شنود در زندگی شخصی خود درگیر مسائل مالی و عاطفی فراوانی است.
همسر او بیمار و مبتلا به سرطان است ولی او در اوایل قدرت گرفتن داعش و زمانی که داعش در حال جذب نیرو در ایران است مجبور میشود همسرش و دو فرزندش را تنها بگذارد و به مأموریتی چندین روزه برود.
در هنگام بازگشت از مأموریت به خاطر خستگی جسمی و روحی و البته مننژیت در بیمارستان بستری میشود.
در همین شرایط آنقدر حالش بد میشود که در نهایت اولین تجربه نزدیک به مرگش را تجربه میکند.
او ده روز در بیمارستان بستری میشود و در این روزها بارها روح از بدنش جدا میشود و هر بار خاطراتی متفاوت را تجربه میکند. در ادامه زندگی و بعد از سلامتی مجدد و مرخص شدن از بیمارستان همسرش را از دست میدهد.
در این شرایط بد روحی در شغلش بارها با مجرمانی روبرو میشود که برای رهایی از دست قانون به او که مجری قانون و یک نیروی امنیتی است پیشنهادهای میلیاردی رشوه میدهند.
تجربه گر کتاب شنود با واسطه برادرش مجددا ازدواج میکند و به مرور زندگیاش در روال عادی قرار میگیرد.
در پاسخ به این سوال که تجربه نزدیک به مرگ خود را چطور ارزیابی میکنید میگوید:
در یک جمله اگر بخواهم این تجربه را توصیف کنم، یک دورهی ده روزه برای معرفت نفس بود.
پرسش و پاسخ مستند شنود
حجت الاسلام امینی خواه پس از پیگیری بحثهای دو کتاب آن سوی مرگ و سه دقیقه در قیامت تبدیل به سخنرانی مطرح در موضوع تجربه های بعد از مرگ شدند. در حین ارائه مستند شنود سوالات فراونی به ایشان رسید که تعدادی از آنها را به راوی کتاب شنود ارائه میکنند. ایشان نیز به صورت مفصل به پاسخ سوالات میپردازند.
01_Mostanade_Soti_Shonood_Aminikhaah.ir.mp3
16.26M
⭕️ مستند صوتی #شنود
✅ جلسه اول
🛑 شروع داستان مستند
🛑 گفتگو با راوی کتاب شنود با نام مستعار «صادق»
🛑 تصاویر عجیب شیاطین
🛑 اعمالی که به آن تکیه کرده بودم.
🛑 اجناس مختلف شیاطین
#مستند_شنود 👂
┅───────────
🤲 #اللّٰهم_عجّل_لولیّک_الفرج
╭═══════๛- - - ┅╮
📱 @Mabaheeth
✨ @Nafaahat
📖 @feqh_ahkam
📚 @ghararemotalee
╰๛- - - -
📚📖 مطالعه
🏔🗻⛰
...
📖 [ ادامه در متن ]
#کتابخوانی_دکل
┅───────────
🤲 اللّٰهم عجّل لولیّک الفرج
╭═══════๛- - - ┅┅╮
│📳 @Mabaheeth
│📚 @ghararemotalee
╰๛- - - - -
📚📖 مطالعه
🔔 زنگ اول 🪧 ایستاده در کلاس #کتابخوانی_دکل
📙خوانش کتاب #دکل
#قسمت_اول
بابت مطالبی که باید سر کلاس میگفتم بدجور توی فکر بودم به آخرین پله ی طبقه ی دوم که رسیدم صدای کشیده شدن ته کفش یکی از دانش آموزان به کف سالن مرا به خودم آورد صدا آن قدری بود که غده های فوق کلیویام را به زحمت انداخت و بیچاره ها مجبور شدند آدرنالین ترشح کنند. چشمهایم را گرد کردم سمت خط ترمزش؛ تقریباً یکی- دو متری کشیده شده بود کمی ابروهایم را درهم کشیدم نگاهش کردم و خیلی رسمی پرسیدم ترمزت ای بی اس نیست؟
طفلی وقتی دید مثل اَجَل معلّق سر راهش سبز شدم، جا خورد، اما دیگر انتظار چنین سؤالی را نداشت و نزدیک بود از پرسشم شاخ در بیاورد؛ آخر، یک حاج آقا معمولاً اصول دین میپرسد چه کارش به ترمز ای بی اس! قشنگ پیدا بود که آخوند باحال ندیده است همین طور هاج و واج به من زل زده بود؛ مثل آدم برق گرفته یا جن دیده خشک و بی حرکت ماند. دستم را گذاشتم روی سینه ام و با تقلید از بازیگر فرشتهی وحی در
سریال یوسف پیامبر ،گفتم: سلام خدا بر شما!
دست و پایش را گم کرد و گفت اِ حاج آقا شمایید، ببخشید!
لبخند زدم و با لحن داش مشدی گفتم داداش این سری بخشیدمت ولی دیگر این جوری تخته گاز نرو تا مجبور نشی خط ترمز بکشی. هم
لنتهایت صاف میشوند و هم عابر پیاده از ترس کُپ میکند. حس کردم موعظه لاتیام زمینهی تحول اساسی را در وجودش رقم زده، اما احتمال دادم در تشخیص شخصیت من دچار تحیر شده و از اساس بین آخوند یا مکانیک بودن بندهی حقیر بدجور گیر کرده. گمانم این دفعه دچار مشکل هنگ کردن سیستم مغزی شده بود حالا برای اینکه زیاد فسفر نسوزاند دستم را بردم جلوی صورتش و بشکن صداداری حوالهاش کردم.
لبخندی از شرم روی صورتش یخ زد برای این که یخش آب شود، دستم را بردم پشت سرش آرام به سمت خود کشاندم و سرش را بوسیدم. با لحنى مهربان گفتم: ما مخلص پهلوونا هستیم اگر کاری، باری دارید با کمال میل در خدمتم، اصلاً پول نمیگیرم از واکس زدن کفش میتوانی روی من حساب کنی تا جلد گرفتن کتاب و دفتر به هر حال ما چاکر شما هستیم. بالاخره لبخند شیرینش را دیدم، گفتم: خب پهلوون حالا باید حق رفاقتمان را ادا کنی، بگو ببینم کلاس یازدهم تجربی کجاست؟
سمت راست سالن را نشانم داد و گفت حاج آقا آنجاست، آخرین کلاس. به او دست مریزاد گفتم و راهی انتهای سالن شدم. چند قدم بعد پشت در کلاس بودم «بسم الله گفتم و در زدم. دستگیره را پایین کشیدم و وارد شدم سلام کردم ولی از بس همهمه بود صدای من نتوانست عرض اندام کند هرکی هرکی بود از صدای سوت بلبلی گرفته تا کوبیدن روی نیمکت و صوت جانسوز پسکلهای.
بعضیها مشخص بود برای خالی کردن دق و دلشان از آخوند و نظام چنان کف دستشان را شلاق وار، روانهی
پس گردن جلویی میکردند که طرف برق از چشمانش میپرید و مرا دوتا میدید. مبصر تپل کلاس هم که از آمدن بیخبر من، یکه خورده بود و معلوم بود کسی برایش تره هم خُرد نمیکند بعد از تأخیر چند ثانیهای و دستپاچگی، گلویی صاف کرد و بلند گفت: برپا!
فریاد مبصر، چندان هم بیتأثیر نبود؛ چند نفر از جایشان پریدند بالا، دو سه نفر هم با حرکت آهسته از جا بلند شدند دلم به حالشان سوخت که چرا دارند به خودشان زحمت میدهند.
تعداد ایستادهها خیلی کم بود؛ چیزی شبیه تعداد درختهای صحرای آفریقا روی هم رفته تقریباً به اندازهی بازیکنانی که کنار زمین فوتبال گرم میکنند، از جایشان بلند شده بودند. جالب این بود که نود درصد از این مقدار قلیل، کتِشون باز و سینه کفتری بودند؛ تیپ و تریپشان به لاتی میزد و معلوم بود که نمیشود به راحتی با آنها همکلام شد. اوضاع قمر در عقربی بود. بعضیها هم الحق و الانصاف اعصاب معصاب نداشتند. انگار نه انگار که بنده سر کلاسم یکی به راحتی از جناح چپ کلاس بلند میشد و با ادبیات جالیزی سر دوستش هوار میکشید چند نفری هم سرشان را گذاشته بودند روی میز و مثل آدمهای بی دغدغه بِرّوبِرّ نگاهم میکردند. گویا منتظر عکس العمل من بودند. در همین هیس و بیس، یکی از آخر کلاس که به حساب خودش میخواست به من خط بدهد، صدایش را برد بالا و گفت: حاج آقا! تا آستین نزنید بالا و چندتایشان را چپ و راست نکنید، رام نمیشوند.
همین طور که روبه روی بچهها ایستاده بودم برای آنهایی که با برپای مبصر بلند شده بودند سری تکان دادم و همراه با تبسم و اشارهی دستم گفتم: بفرمایید
تجربهی این جور کلاسها را زیاد داشتم ...
ادامه دارد ...🍃