غريبه ..
@Madavi128 بچه های نویسندهههههه یه چالش ریز بریم امشب😁 چهار خط یا بیشتر بنویسد بفرستید برام بزارم ت
در پهنهی بیانتهای شب، جایی که سنگهای سردِ مزار، تنها تماشاگرانِ رقصِ معصومانهی دو دلدادهاند، گویی زمان در میانِ غباری از افسوس ایستاده است. مرد، با جامهای از جنسِ اندوهِ کهن، در جستجوی لمسِ سایهساری است که دیگر نه تن، که تنها طنینی از خاطره است؛ و زن، رها از قیدِ خاک، با پیکری از جنسِ نور و بیقراری، بر لبهی مزارِ خویش گام برمیدارد. این رقص، نه آیینِ شادی، که ضیافتی است برای التیامِ فراق؛ مرثیهای است بیکلام میانِ بودن و نبودن، که در آن، عشق تنها پیوندی است که میانِ مرزِ باریکِ خاک و ملکوت، راهی به سوی ابدیت میگشاید.
#ممبر
غريبه ..
@Madavi128 بچه های نویسندهههههه یه چالش ریز بریم امشب😁 چهار خط یا بیشتر بنویسد بفرستید برام بزارم ت
هر وقت احساس ناراحتی میکردم تنها یک جا می رفتم (قبرستان) اخر انجا یک پری داشتم یک پری ناز او تنها کس من و من تنها کس او بودم هر شب به سر قبر او میرفتم و می گفتم پریه ناز من عروس زیبای من خودت را از این بند خاک نجات بده این را که می گفتم بعد از امدن صدای اواز زیبایش روبرویم ظاهر میشد با لبخندی که جانم را تازه می کرد نگاهم میکرد و بعد میگفت 'سلام' بعد دست در دست هم در قبرستان که با وجود او گلستان میشد قدم میزدیم
میخواستم اورا به جسمش برگردانم تا با او زندگی کنم 🫀
#ممبر
غريبه ..
@Madavi128 بچه های نویسندهههههه یه چالش ریز بریم امشب😁 چهار خط یا بیشتر بنویسد بفرستید برام بزارم ت
هروقت پیشش بودم حس میکردم هیچکس غیر از او و من وجود ندارد ؛
دستش را میگرفتم و حسابی مثل پرنسس ها برایم میرقصید .
اما.. اما یکهو از پیشم میرفت و باز من میماندم و غم او و قبری که اسم او رویش حک شده بود (':
آخِر هروقت در خیالاتم دستش را میگرفتم یادم میرفت ك سالهاست مرا تنها گذاشته است . .
#ممبر