eitaa logo
🌹کانال مولودی و اعیاد غریب آشنا (مبشری)
1.7هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
230 ویدیو
65 فایل
https://eitaa.com/joinchat/1922302029Cf52fe4bfa2 #غریب_آشنا #اشعار_و_نغمات_آیینی_مناسبتی_وکاربردی با محرَّم زخم ما نان و نمک ها خورده است تا ابد از شور عاشورا نمک گیریم ما #محمد_مبشری جهت تبادل و ارتباط مستقیم با شاعر @gharibe_ashena_mobasheri
مشاهده در ایتا
دانلود
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه ۲۴ ذیحجه سال دهم هجری بنا بدستور خداوند متعال در آیه ا۶ سوره آل عمران با سران نصرانی و مسیحی نجران مباهله شد مباهله یا همان به مبارزه طلبیدن مخالفان حق توسط پیامبر گرامی اسلام یکی از اعیاد بزرگ اسلامی است مباهله گواه روشن حقانیت اهل البیت علیهم السلام است مباهله معجزه ای بود از سوی پیامبر گرامی اسلام در حقانیت اسلام و اهل البیت علیهم السلام با اهل جدل مجادله باید کرد با تیغ زبان مقابله باید کرد بر منطق وحی سر اگر نسپردند بی چون و چرا مباهله باید کرد شعر از مه و مهر شب شکن باید گفت از فاطمه و ابوالحسن باید گفت تا خاطره مباهله گم نشود پیوسته ز اهل بیت سخن باید گفت حدیث عشق فروزنده از اراده اوست و کاینات خجل از حیات ساده اوست یقین مباهله و شان آیه تطهیر فقط فضیلت مولا و خانواده اوست بارها گفت محمد که علی جان من است هم به جان علی و جان محمد صلوات اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم روز مباهله مبارکباد
،،ایران ما،، این جا همه آیینه هایش حق گرایند آیات عشق وسوره های این سرایند این جا بُوَد پژواک سینه مست میثاق نورپگاهش سرکشد تا اوج آفاق این جا تلألو می کندهر سپیده فجرامید خستگان بردل دمیده ایران صلا سرمی دهد آزادگان را روح زلال و روشن دلدادگان را گرگ عطش باپنجه های خون گرفته قدس شریف وخطّهٔ زیتون گرفته وقت اش رسیده تا زنی بر،،نیل،، دستی درقعر دریا افکنی فرعون پستی من باتو وتو بامن وما باخداییم پیمان سبز مکتب قالوا بلاییم از خشم اهریمن به دل خوفی نداریم در راه گلخند سحر،سرمی سپاریم لختی بیا تا فصل رویش گام بردار داغ گل آلاله بر پاییز بگذار بشکن سکوت غربت وخودرا رها کن فریاد استکبار دون را بی صدا کن سید محمد صالحی کوشا
غافل مباش هیچ زمان از زیان ترس نفرین بر آن زبان که شد از کاسبان ترس از ترس ماست، جرئت دشمن زیادتر آتش بیار معرکه باشد زبان ترس هنگام جنگ، وقت خروش و حماسه است خاموش باد هر سخن و گفتمان ترس لاتحزنوا و لاتهنوا را شنیده ای محکم بایست، نیست برادر زمان ترس ما ملت امام حسین و شهادتیم ما را مباد یک سر سوزن گمان ترس
. نور قافله میان قوم مسیحا چه ولوله پیداست قسم به «زلزلت الارض» زلزله پیداست مراد «لوکره المشرکون» قرآنند میان این همه مشرک که هلهله پیداست اسیر نفس و گرفتار وسوسه هستند به دست و پای همه بند و سلسله پیداست هراس در دل نجرانیان به پا شده است ز دور بین تمامی، مجادله پیداست چه با وقار و شکوهند پنج تن، آری شکوه و هیبت دین در مباهله پیداست در آسمان به تماشای آ ل پیغمبر هزار فوج ملک ، مثل چلچله پیداست علی است معنی ناب کلام «انفسنا» مقام«انفسکم» بین عائله پیداست دراین فضیلت و دراین بهشت قدر و مقام شکوه حضرت زهرای فاضله پیداست حضور آل عبا برتر است از دنیا حساب کل جهان در معادله پیداست اگر قدم بگذاری به راه آل علی در این مسیر وفا نور قافله پیداست به وصف و منزلت پنج تن «وفایی» گفت فروغ و تابش آیات منزله پیداست ✍ .
مرغ دل پَر می‌زند پیوسته سوی کربلا گشته ذکر صبح و شامم گفتگوی کربلا پیش‌تر از آنکه مادر شیر نوشانَد مرا جام اشک و خون گرفتم از سبوی کربلا کعبه و سعی و صفا و مروه‌ی من کربلاست هر کجا باشم دلم باشد به سوی کربلا روز محشر چونکه سر از خاک بیرون آورم می‌کند چشمم به هرسو جستجوی کربلا «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا» از فراق کربلا پیوسته دارم زمزمه ترسم این هجران دهد آخر به عمرم خاتمه دوست دارم تا بگریم در کنار قتلگاه بشنوم در گوشه‌ی مقتل صدای فاطمه دوست دارم تا شود از گریه چشمم جام اشک با سرشک دیده سقّایی کنم در علقمه دوست دارم مرقد شش‌گوشه، گیرم در بغل اشک ریزم بر رخ و باشم دعاگوی همه «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا» من کجا از دلبرم یک لحظه دل برداشتم؟! پیش‌تر از خلقتِ دل مهرِ دلبر داشتم پیش‌تر از بودن چشمم هزاران موج اشک بهر گریه در غم آن جسم بی سر داشتم پیش‌تر از بردن نام پدر گفتم حسین مهر او را در دل از دامان مادر داشتم شیر مادر را ننوشیده، به چشمم سیل اشک بر گلوی تشنه‌ی شش‌ماهه اصغر داشتم پیش‌تر از نوجوانی سینه بر اکبر زدم پاره‌های دل بر آن صدپاره پیکر داشتم مادرم می‌گفت: ای فرزند! من کام تو را از ازل با خاک سرخ کربلا برداشتم «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا» عضو عضو پیکرم پیوسته گوید یا حسین تا برات کربلایم را کند امضا حسین با همین پرونده‌ی سنگین و این بارِ گناه می‌خرد ما را در این دنیا و آن دنیا حسین از سنین کودکی پوشیده‌ام رخت سیاه ریختم اشک و زدم بر سینه، گفتم یا حسين من که از روز ولادت کربلایی بوده‌ام دوست دارم وقت مردن هم بمیرم با حسین «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا» خاک را در قتلگه گِل کردم از اشک دو عین ساختم مُهری و روی آن نوشتم یا حسین اشك من بر یوسف زهراست، دین و دِین من گریه کن ای دیده! نگذاری بمانم زیر دِین ای اجل مهلت بده یک لحظه سقّایی کنم با سرشک دیده بر سقّای مقطوع الیدین از نفس‌های شب و عطر نسیم صبحگاه در مدینه، در نجف، در کربلا، در کاظمین «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا» زخم دل، زخم بدن، زخم جگر، زخم زبان آفتاب گرم و هُرم تشنگی، داغ جوان سنگ: مُهر و قتلگه: سجّاده؛ خون: آبِ وضو ذکرْ بر لب، تیرْ بر دل، اشکْ بر صورت روان داد زیر خنجر قاتل نمازش را سلام گفت تسبیحات زهرا را به بالای سنان هر کجا پا می‌گذارم، هر طرف رو آورم از نسیم و از فضا و از زمین و آسمان «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا» کربلا یا کربلا یا کربلا یا کربلا در فراقت مبتلایم مبتلایم مبتلا عاقبت با خون ثاراللّهیان تفسیر شد قصّه‌ی "ذبح عظیم" و آیه‌ی "قالوا بلى" آیه‌ی قرآن نیفتاد از لب خشک حسین از کنار قتلگه تا دامن طشت طلا جان فدای کشته‌ای که با سر ببریده‌اش بر فراز نی چهل منزل به دشمن گفت، لا سال‌ها دیدم که در هر محفلی با سوزِ دل خوانده‌اند این بیت را با یکدگر اهل ولا «تشنه‌ی آب فراتم ای اجل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا» «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا» ✍
🇮🇷 روزی اگر بناست که بر تن کفن کنم من، آن کفن به تن ز برای وطن کنم سبز و سفید و سرخ نکوتر بود کفن تا من برای خاطر میهن به تن کنم ایران من، عزیز من، ای سرزمینِ من مرگ است بی تو گر هوسِ زیستن کنم روزی که پای عشق وطن در میان بُوَد تاریخ گفته است چه باید که من کنم چون برقِ حق به خرمن باطل دراوفتم یزدان صفت، مبارزه با اهرمن کنم دشمن اگر که پای بدین سرزمین نهد کاری که کرد نادر لشگرشکن کنم...
( مباهله ) به جز رحمت پیمبر از دری دیگر نمی آمد ولو نجرانیان را تا ابد باور نمی آمد از آن لبخند در لبخند، از آن لطفِ بی پایان از آن احساس بی اندازه نفرین بر نمی آمد غرض نفرین نبوده مطمئن باشید ای مردم برای چند نصرانی که پیغمبر نمی آمد برای چند نصرانی اگر مقصود نفرین بود یقینا حجتی بالاتر از قنبر نمی آمد نبی پیش از خودش از شوق آمد تا بفرماید بدون مرتضی یک گام این سوتر نمی آمد نبی پیش ازخودش؟آری، نبی پیش از خودش آمد پیمبر را نمی دیدند اگر حیدر نمی آمد مرا دارد شراب مدح حیدر می برد با خود وگرنه عقل هرگز تا لب ساغر نمی آمد مگر انگور طبعش می رسید امروز آقا جان اگر این بچه شاعر تا نجف یک سر نمی آمد به حاصل خیزی خاک درت تاریخ شک می کرد اگر دُرّ گران از خاک اینجا در نمی آمد بدون هیچ حرفی می روم جایی که زهرا جز به استقبال از تنهایی شوهر نمی آمد بدون هیچ حرفی می روم پشت همان در که میان شعله اش جز دود و خاکستر نمی آمد یقین کردند آن مردم که نفرینی نخواهد بود و الا غاصبی با شعله پشت در نمی آمد میان خانه زینب چشم بر در منتظر مانده ولی از کوچه های بی کسی مادر نمی آمد بدون هیچ حرفی می روم در بین گودالی که سویش جز سنان و نیزه و خنجر نمی آمد همان جایی که می دید از بلندی شمر می آید ولی افسوس دیگر کاری از خواهر نمی آمد یقین کردند آن مردم که نفرینی نخواهد بود والا ساربان دنبال انگشتر نمی آمد ( سید ابولفضل مبارز )
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دشمنم خواست ز تن بال و پرم را بِبَرَد روشنی بخش دو چشمان ترم را بِبَرَد او که دانست تویی دار و ندار حرمم آمده تا همه هستیِ حرم را بِبَرَد حاصل عمر من غمزده هستی بابا قصد کرده که ز عمرم ثمرم را بِبَرَد تیره و تار شده دشت از این نیزه و تیر تا مگر روشنیِ دور و برم را بِبَرَد در برت جان ز تنم گشت برون و زینب آمده جان دهد و بال و پرم را بِبَرَد نتوانم ببرم نعش علی را ای کاش که نسیمی به جوانان خبرم را بِبَرَد هر طرف تکه ای افتاده ز گلبرگ تنت باد هر سوی دلِ نوحه گرم را بِبَرَد همه ی دشت شده پر ز علی اکبر من باید انگار عبایی پسرم را بِبَرَد باید این بار عبایی برسد تا آن که پاره های دل خون و جگرم را بِبَرَد کاش می شد به ردا جای تو می خوابیدم یا که خاکت شوم و باد اثرم را بِبَرَد
باز خورشیدم عیان بر دیده شد راحت از غم این دل غمدیده شد باز باید دامن ساقی گرفت از کف او باده ی باقی گرفت باز باید ز عشق او دیوانه شد گرد شمع روی او پروانه شد آن که لطفش بر خلایق شامل است آن که بی مهرش عبادت باطل است بعد احمد خلق را او رهبر است رهنمای خلق سوی داور است زادگاه او حریم داور است خوابگاهش بستر پیغمبر است آن که بر دوش پیمبر زد قدم تا حرم را پاک کرد از هر صنم پاکدل ، دل بر ولایش بسته است دل ز مهر غیر او بگسسته است من که مستم از سبوی حضرتش می روم هر لحظه سوی حضرتش مستی من از سبوی او بود روح من از خاک کوی او بود رشته ی مهرش بود در گردنم راحت از خوف عذاب و مُردنم در دم آخر به آواز جلی می کشم از دل نوای یا علی خود تو هستی آگه از راز دلم حل کن ای حلال مشکل ، مشکلم مشکل من دوری رویت بود قبله ی من طاق ابرویت بود دم به دم کوبم درِ این خانه را تا ببینم صورت جانانه را دامنش را کی رها سازم ز کف؟ تا نگیرد دست من شاه نجف سال ۸۸
سلام بر عزیزان تلگرام بنده هک شده پیام و درخواستی فرستاده شد توجه نکنید