eitaa logo
قصه ♥ قصه
112 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
398 ویدیو
70 فایل
با قصه ذهن و رفتار بچه ها را جهت دهیم.بچه ها ما رو عاشق خدا میکنند.مطالب به حفظ امانت با لینک قرار میگیره.فرق این کانال با بقیه اینه که جز اندک،مطلب اضافی نداره.نیز سعی شده قصه از لحاظ محتوا بررسی بشه.آیدی ارتباط با مدیر @Omidvar_Be_Fazle_Elahi
مشاهده در ایتا
دانلود
💭💜غول کج دست💜💭 یکی بود یکی نبود. یک غول بود که توی جنگل کاج بود. دستش کج بود. راه که می‏رفت، دست کجش می‏رفت توی دکان غول‏ها. یواشکی یه چیزی را کِش می‏رفت و به جایش یه میوه ‏ی کاج می‏گذاشت. غول‏ها هر روز می‏دیدند که دکانشان خالی می‏شود. کم کم پر از میوه ‏ی کاج می‏شود. قایم شدند و فهمیدند، کار غول دست کج است. به دست کج گفتند: «یا کجت را درست کن، یا از اینجا برو!» امّا دست کج هر کار کرد، کجش صاف نشد. غول ها هم گفتند: «برو از جنگل کاج بیرون!» دست کج از جنگل کاج رفت بیرون و آمد تو شهر آدم‏ها. گفت: «وای حالا چه‏ کار کنم، کجا برم؟» که دید توی شهر چه برو بیایی است. همه دارند عیدی می‏خرند. شنید که همه منتظر عمو نوروزند. دست کج خوشش شد. با خودش گفت: «حالا بلدم چه جوری خودم را تو خونه‏ ها جا بکنم.» دست کج رفت جلوتر. رسید به خانه‏ ی یک پیرزن. پیرزن داشت تند و تند اتاق را جارو می‏کرد. دست کج خوش‏حال و خندان در زد: «تاق توق، تالاق تولوق.» پیرزن از جا پرید. قلبش را گرفت. ترسید. گفت: «کیه؟ یواش‏تر! در را از جا کندی، کی هستی؟» غول با صدای غولیش گفت: «سلام، منم عمو نوروز. در را واکن!» پیرزن گوش‏هایش را گرفت و گفت: «گوشم پاره شد. این صدای غوله یا صدای آدمیزاد؟» غول صدایش را نازک کرد و گفت: «معلومه که صدای آدمیزاده. فقط گلوش از سرما گرفته. در را واکن بیام تو! منم عمو نوروز.» پیرزن با خودش گفت: «آهان! آخی عمو نوروز سرما خورده، گلوش گرفته.» و رفت در را باز کند. امّا یکهو فکری کرد. انگشت‏هایش را یکی یکی شمرد. حساب کتابی کرد و گفت: «ولی هنوز دو روز مانده به عید نوروز.» غول تندی گفت: «آره خب. گفتم زودتر بیام، یکهو خوابت نبرد.» پیرزن گفت: «اگه راست می‏گی، دستت را از زیر در نشون بده!» غول هم دستش را نشان داد. خاله پیرزن پرید عقب و گفت: «وای! تو که دستت کجه؟» غول ترسید و گفت: «دست من کجه! کی می‏گه کجه؟» پیرزن عصایش را کوبید به در و گفت: «من می‏گم کجه! برو تا با این عصام نزدم تو مخت!» غول دست کج بیش‏تر ترسید. آمد فرار کند، افتاد زمین و دستش شکست. نعره‏اش به هوا رفت. -آخ مُردم از درد، کمک! دستم را درست کن خاله پیرزن! پیرزن گفت: «باشه. دستت را درست می‏کنم، به شرطی که برگردی خونه ‏ات. باشه؟‏» غول دست کج با گریه گفت: «باشه.» پیرزن، دست غول را برایش درست کرد. غول که دید دیگر دستش نه درد می‏کند و نه کج است، خوش‏حال شد و برگشت توی جنگل کاجش. 💭 💜💭 💭💜💭 💜💭💜💭 کانال قصه های کودکانه @Ghesehaye_koodakaneh
سکاکی_قفل_ساز~1.mp3
2.48M
#عمو_قصه_گو #لالایی_فرشته_ها #سوره_حمد #قصه_دانشمندان #سکاکی_قفل_ساز 🔅ماجرای سکاکی قفل ساز 🔅قرائت سوره مبارکه ی حمد 🔅با اجرای:اسماعیل کریم نیا (عمو قصه گو) 🔅تدوین:رحیم یادگاری 🔅منبع:کتاب داستان راستان جلد اول صفحه ۲۵۳ نوشته شهید مطهری http://eitaa.com/joinchat/1409548311C9b1650259b 🌸کپی لطفا با لینک🌸
‍ 🌈🐻 بچه خرس ها 🐻🌈 در جنگلی بزرگ مامان خرسه سه تا بچه به دنیا آورد، خانواده خانم خرسه در آرامش زندگی می کردند تا این که یک روز، یک شکارچی با شکار مامان خرسه هم چیز رو به هم زد و بچه خرس ها تنها شدند. فردای اون روز جنگلبان هنگام گشت زنی رد خون روی زمین دید مقداری که جلو رفت، صدای بچه خرسها رو که از گرسنگی داشتند سرو صدا می کردند رو شنید. جنگلبان فهمید که یه شکار چی به جنگل اومده و مامان خرسه رو شکار کرده. جنگلبان بچه خرس ها رو داخل ماشین گذاشت و اون ها رو به خونه خودش برد. جیمی کوچلو از دیدن بچه خرس ها خیلی خوشحال شد، پدرش گفت این ها یه چند روزی پیش ما می مونند، الانم خیلی گرسنه شونه برو براشون یه کمی شیر بیار. جیمی سریع رفت و تو سه تا کاسه شیر ریخت و جلوی بچه خرس ها گذاشت. بچه خرسها وقتی شیرشون رو خوردن همون جا نزدیک شومینه خوابیدن. چند روز گذشت جیمی با بچه خرس ها حسابی دوست شده بود همیشه در حال بازی کردن بودند. یک شب وقتی که پدرش به خونه اومد گفت: جیمی یک خبر خوب برات دارم! امروز به باغ وحش رفتم و با مدیر اونجا صحبت کردم قرار شد برای مدتی بچه خرس ها انجا بمونند، توی باغ وحش هم غذا و هم جای مناسب برای خرس کوچولوها هست هم یه پزشک همیشه مواظبشونه و مریض نمیشند. اون جا براشون بهتره تا این که تو خونه و پیش ما باشند. صبح روز بعد جیمی و پدرش بچه خرسها  رو به باغ وحش بردند. پدر جیمی گفت: اینجا باز دید کننده هم دارد بچه‌ها با پدر و مادرهاشون وقتی به باغ وحش میاین از نزدیک خرس رو می بینند، باهاشون آشنا میشن. قرار شده بعد از مدتی که بزرگ شدند به جنگل وطبیعت بر گردند، جیمی از پدرش تشکر کرد. که بچه خرسها در محیطی آروم بزرگ میشن و پس از مدتی به جنگل و طبیعت بر می گردند، جیمی گفت: پدر خدا هیچ وقت این کار زشت شکارچی رو که باعث شد خرس کوچولوها بدون مادر بزرگ بشند رو نمی بخشه. ╲\╭┓ ╭🐻🌈 🆑 @childrin1 ┗╯\╲
🔴✍️ شکستن دیوار صوتی در «منطقه پرواز ممنوع» ✍️ به قلم: محسن مقصودی مجری ثریا پیرامون فیلم "منطقه پرواز ممنوع" 🔸از سینما که بیرون آمدم احساس حسرت داشتم ... راستش تا دیشب عمدتا دلم برای بچه هایم می سوخت که خیلی از فیلم ها و کارتون های «داخلی و حتی خارجی» زمان کودکی ما را ندیده اند، مثلا «قصه های مجید» را یا «چاق و لاغر» را یا «پینوکیو» و «پسر شجاع» را یا «هوشیار و بیدار» و «آقای حکایتی» را. به نظرم با همه سادگی شان خیلی شیرین تر و جذاب تر از بسیاری از فیلم ها، برنامه ها و یا انیمیشن های تخیلی و فانتزی امروزی بودند. 🔸 اما راستش این شبها با دیدن «منطقه پرواز ممنوع» از معدود دفعاتی بود، که دلم کمی به حال خودمان سوخت.... از هیجان و شوری که پسر کلاس اولی ام در سینما داشت. آنچنان میخکوب فیلم شده بود که گاهی از روی صندلی سینما بلند شده و ایستاده بخش هایی از فیلم را دنبال می کرد و با اصرار من هم نمی نشست. حالا باید بگویم جای این فیلم ها در زمان کودکی ما خیلی خالی بود... ضمن اینکه اصلا فکر نمی کردم این فیلم علاوه بر بچه ها، بتونه آدم بزرگ ها را هم جذب‌ داستان جالب و‌ پرهیجانش بکنه. 🔸در سینمای مسخ شده ما اگر بخواهند برای مخاطب نوجوان و کودک تم جذاب طراحی کنند عمدتا یا سراغ فانتزی های تخیلی می روند یا فیلم های شاد موزیکال آنچنانی...اما «منطقه پرواز ممنوع» زمین بازی را عوض کرده است و وارد منطقه پرواز ممنوع سینمای ایران شده است. منطقه ای که حتی برای سینمای مخاطب عمومی هم بعضاً ممنوع است چه برسد به کودک و نوجوان. فیلم سازی در خصوص موضوعات ملی و استراتژیک و انقلابی آن هم برای کودک و نوجوان! پرواز و‌ اوج بچه های انقلابی در این منطقه ممنوعه، «دیوار صوتی» را می شکند و گوش خیلی ها را کر می کند! حقیقتش سالهاست که صدای موشکها و ماهواره ها و پهپادها و سانتریفیوژهای ما دیوار صوتی فرضی غرب را شکسته بودند اما در سینمای ما به جز چند نفری وارد این منطقه های ممنوعه نشده بودند، سینمای ما عمدتا اهل پرواز نیست چه برسد به ورود به منطقه ممنوعه... 🔸خدای من! انگار خواب میبینم‌‌. می شود با بچه های این سرزمین با زبان هنر از این آرمانها سخن گفت و شور و حماسه و تلاش علمی و کار تیمی را در آنها دمید؟! منطقه پرواز ممنوع نوید می دهد، که دوران خاله بازی و عروسک بازی ها تمام شده و بچه های این سرزمین بزرگ شده اند. 🔸دو سه شب است که در خانه هنوز بحث بر سر این فیلم است و پسرم که سوالهای متعددی دارد و با فیلم کیف کرده است، اصرار دارد که باید دوباره این فیلم را در سینما ببیند. شما هم اگر می‌خواهید بچه های تان از همین حالا به کارهای بزرگ تر فکر کنند با خانواده به دیدن این فیلم بروید.‌ مخاطب ویژه فیلم از ۷ ساله ها تا ۱۵ ساله ها هستند اما دیدن خانوادگی اش صفای دیگری دارد. 🔸بچه های سینمایی عمار کار خودشان را کرده اند، حالا نوبت من و شماست که در منطقه ممنوعه پرواز کنیم...این‌بار پرواز ما به همراه خانواده در سینماها می تواند دیوارهای صوتی را بشکند و گوش خیلی ها را کر کند... ❤️ @maadar_khoob
👆👆👆👆👆👆👆👆
یک تمرین خوب برای #یادگیری اشکال #یادگیری رنگها #رشد لامسه هماهنگی اعضا
#کاردستی_کتاب
#کاردستی _میلاد_پیامبر(ص)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#ایده #خلاقیت #آموزش 💡 💢یه ایده جالب برای سرگرم کردن بچه ها #کاردستی_خلاقیت #ماشین_بادکنکی
مرغ باید حداقل 3 ماه آب و دانه بخورد تا بزرگ شود تا بتوان آن را خورد الان با استفاده از روش های مختلف در 20 روز، اندازه چندماه رشد می کند و آماده خوردن می شود برخی از والدین با بچه هایشان همین کار را می کنند از بچه 3-4 ساله انتظار یک بچه 8 ساله را دارند. در تربیت فرزند باید صبوری داشت و عجله نکرد و گرنه این کودک است که آسیب می بیند. آموزش های زود هنگام برای کودک زیر 6 سال مصداق همین مطلب است. 👇 Join @nooredideh
اشعار تشویقی *تو گلی رنگارنگی تو بچه ای زرنگی *گندم دونه دونه این بچه مهربونه *قاشق و دیگ و قابلمه دوستت دارم یه عالمه *ای کودک نازنین کارت خوبه آفرین *سیب و انار و هندونه شاگرد من مهربونه *نون و پنیر و گردو هستی شاد و خنده رو *کودک ناز و خندون یاد میگیری چه آسون *کیف و مداد و دفتر از همه هستی بهتر *یه عالمه شیرینی تو خوبی بهترینی *چایی با قند یا خرما صد آفرین مرحبا *سبز و سفید و آبی تو هستی خوب و عالی *یک گل و یک شاپرک هستی بهترین کودک *مثل یه کامپیوتر منظم و دقیقی کارت رو انجام میدی با همه هم رفیقی
کاردستی #اشکال_هندسی