عروس گیتی خانم
گیتی خانوم به تازگی مادر شوهر شده بود. به همه فامیل گفته بود که عروسش رو دوست نداره
هر بار که این دو همدیگر رو میدیدند مادر شوهر عروسش رو آماج متلک و زخم زبون قرار میداد و از انجام هر بدی درمورد عروسش دریغ نمیکرد.
اما عروس خانم سکوت میکرد و جواب نمیداد. در عوض هربار که به منزل مادر شوهرش میرفت ، شروع میکرد به شستن ظرف، پختن غذا، تمیزی خانه و حتی سرویس بهداشتی منزل مادر شوهرش.
ما هرچه میدیدیم احترام عروس خانم بود به مادر شوهرش
عروس خانم کلام و رفتارش زیبا بود و احترام زیادی به خانواده شوهرش قائل بود
سالها بعد که برای دیدن گیتی خانم رفته بودم دیدم که خیلی بیقراره پرسیدم: چی شده؟
گفت :عروسم مریضه چند هزار صلوات نذر سلامتیش کردم شما هم دعاش کنید تا حالش بهتر بشه
با تعجب پرسیدم: گیتی خانم! شما برای عروست نذر کردی؟!
گفت : بله،درد و بلاش بخوره به جونم خدا حفظش کنه برای پسرم، یه تیکه جواهره ، تو رو خدا دعاش کنید.
خدا را تو دلم شکر کردم و فهمیدم که واقعا سخنان اهل بیت حکیمانه ست چون هموزن قرانند. این حدیث رو از امیرالمومنین علی علیه السلام شنیدم که فرمودند
مِن کَمالِ الإیمانِ مُکافاهُ المُسیءِ رابِالإحسانِ.
از [نشانههاى] کمال ایمان این است که بدى کننده را به نیکى پاداش دهى.( غرر الحکم، تمیمی آمدی، ح۹۴۱۳)
تصمیم گرفتم برای پسرم حتما دنبال یه دختر مومن باشم
✍حبیبه عبدی
حاجی عزتمند
همه دوستش داشتن، یه حاجی بود با یه دنیا خوبی. حتی کسانی که غیبتشو میکردند مدام در تلاش بودند تا خوبیهاشو برچسب ریا بزنند اما خودشونم میدونستند که کارشون از روی حسودیه .
برام سوال بود که این همه عزت و محبتی که فامیل برای حاجی قائل بود از چه چیزیه ؟!
یک بار از خانمش پرسیدم که: حاجی چیکار میکنه که این همه محبوب قلبهاست؟
گفت: اتفاقاً خودم هم یبار ازش پرسیدم و حاجی در جوابم گفت: آیه ۱۰ سوره فاطر سرمشق زندگیمه
هر وقت میخوام کاری انجام بدم ، همینطور در رفتار و گفتارم، کمی تامل میکنم که آیا این کار مورد رضای خدا هست؟ و ایا این کار رو در حضور اهل بیت هم میتونم انجام بدم ؟
و همیشه اونها رو ناظر خودم میدونم.
حاجی همیشه برای بچههامون توضیح میده و میگه ما انسانیم و باید بین خلق الله زندگی کنیم و تعامل داشته باشیم اگر میخوایید عزتمند باشید بدونید که امیرالمومنین فرمودند:
لِيَجتَمِعَ فِى قَلبِكَ الأفتِقارُ اِلَى النّاسِ وَ الاِستِغناءُ عَنهُم فَيَكُونَ اِفتِقارُكَ اِلَيهِم فِى لِينِ كِلامِكَ وَ حُسنِ بِشرِكَ وَ يَكُونَ اِستِغناءُكَ عَنهُم فى نَزاهَةِ عِرضِكَ وَ بَقاءِ عِزِّكَ؛
بايد نياز به مردم و بى نيازى از آنان، در دلت گردآيند، تا نيازت به آنان، سبب نرمى در گفتار و خوش رويى ات شود و بى نيازى ات، سبب آبرودارى و عزّتت باشد.
كافى(ط-الاسلامیه) ج 2 ، ص 149، ح 7
✍حبیبه عبدی
۴۸_رفاقت....
هربار بهش میگفتم با بابک دوستی نکن میگفت مادر من، بابک پسر باحالیه.کلی باهاش خوش میگذره
میگفتم: تاجایی که میدونم بابک بچه سر به راهی نیست، حلال حرام رعایت نمیکنه، رنگ و بویی از خدا و پیغمبر نداره.
میخندید و میگفت: من چه کار به اعتقاداتش دارم؟! او رنگ و بوی خدا نداره ، اما من دارم. هرکدوممون بوی مخصوص داریم.
یروز فکری به سرم زد قرار بود با بابک صبح جمعه به کوهنوردی برن.
از شب قبل کوله اش رو بست و خوابید. عادت داشت عصر جمعه همه ی جورابهای یه هفته ای خودشو میشست. جورابهای به شدت بدبو رو گذاشتم لابلای وسایل کوله اش.
ظهر جمعه زنگ زد و گفت: مادرجان این چه کاری بود؟ چرا جورابهارو گذاشتی کوله ام؟ گند زده به همه ی خوراکیها و وسایلم، همشون بو گرفتن
گفتم: عجیبه! جوراب بوی مخصوص خودشو داره خوراکیها و وسایلت بوی خودشون .چیکار دارن به هم؟
پرسید منظورت چیه مامان؟
گفتم: پسرم حضرت علی علیه السلام فرمودند:
( لا يَنبَغي لِلمَرءِ المُسلِم اَن يُواخِيَ الفاجِرَ فَاِنّهُ يُزَيِّنُ لَهُ فِعلَهُ وَ يُحِبُّ اَن يَكونَ مِثلَهُ )
سزاوار و شايسته نيست كه مسلمان با افراد فاسق و بي بند و بار رفاقت كند زيرا او كارهاي زشت خود را زيبا جلوه مي دهد و دوست دارد كه دوستش همرنگ او باشد.
✍حبیبه عبدی
۵۰_شایسته سالاری
پدرم کارگاه کوچک خود را به تازگی بزرگتر کرده بود و به دنبال جذب نیروی جدید بود برای قسمتهای مختلف مالی و فروش و تبلیغ.
من سرمست از این اتفاق که خدارو شکر شغلم جور شد و شدم پسر یه کارخونه دار. رفتم سراغ دوستانم در دانشکده و بهشون گفتم: تا منو دارن نگران شغل نباشن ،و یروزی رو باهم قرار گذاشتیم تا ببرمشون پیش بابا جانم و دستشونو بند کنم یه قسمتی از کارخونه.
روز موعود رسید و دوستانمو بردم پیش باباجان و معرفی شون کردم.
باباجان چندتا برگه دادن دستمون و گفتن : هر مهارت و یا سابقه کار دارید بنویسید. با تعجب پرسیدم: منم؟ باباجان فرمودند بله شماهم.
خلاصه که نتیجه اون پرسشنامه این شد که بنده الان یک کارمند ساده بخش حسابداری هستم و دوستانم هر کدوم مدیریت بخش فروش و مالی رو دارن.
باباجان به شدت در کار جدی هستند و معتقدند به این فرمایش امیرالمومنین علیه السلام
لاتقبلن فی استعمال عمالک و امرائک شفاعه الا شفاعه الکفاله والامانه; دربه کارگیری کارمندانت که باید زیر نظر تو کار کنند واسطه و شفاعتی رانپذیر مگر شفاعت «کفایت » و امانت را.»
و کفایت یعنی شایسته سالاری.
✍حبیبه عبدی
۵۱_وصیت
بعد از مراسم چهلم خاله جان، دخترش ما رو دعوت کرد منزلشون. وقتی وارد منزل خاله جان شدیم خیلی تعجب کردیم، چون دختر خاله همهی وسایل و زیورآلات خاله جان را چیده بود روی میز. از دیدن اون صحنه که یادآور خاله جان بود، اشکمان جاری شد. وسایل خاله جان منحصر به فرد بود و با دیدنش یادش برامون زنده میشد.
همه که جمع شدیم دختر خاله شروع کرد به خواندن وصیت خاله جان.
فضای غم آلودی بود. دلمان پر شد از غصه، که چه حیف شد، چنین خاله ی با محبتی رو از دست دادیم .
خاله جان تک تک ما را در وصیت نامهاش نام برده بود و برامون از وسایلش سهمی قرار داده بود. دختر خاله هم وسایل رو با احترام به ما هدیه داد.
به دایی جان گفتم چرا خاله جان چنین کاری کرده؟ ما که ورثه اش نیستیم؟!در واقع ما را شرمنده خودش کرده. وقتی که زنده بود هم مدیون محبتهاش بودیم. دایی جان گفت: خاله جان خانم با تقوا و با خدایی بود.
این روایت امام باقر علیه السلام شنیدی؟
مَن لَم يُوصِ عِندَ مَوتِهِ لِذَوي قَرابَتِهِ مِمَّن لا يَرِثُهُ فَقد خَتَمَ عَمَلَهُ بمَعصِيَةٍ.
هر كس هنگام مرگ خود براى خويشاوندانش كه از او ارث نمیبرند وصيّت نكند عمل خود را به معصيتى ختم كرده است.
خاله جان طبق آیه ی قرآن و حدیث معصوم عمل کرد
خدا رحمتش کنه . با یه وصیت درست و بجا برای همیشه بین ما ماندگار شد.
بعد اینهمه سال
هربار اون وسیله روتوی خونه ام میبینم برای خاله جان یه صلوات میفرستم.
✍حبیبه عبدی
۵۲_سخاوت
کمک کار با مزه ای داشتیم وقتی میآمد منزلمون یه گوشه مینشست و قصه و خاطره تعریف میکرد و به کار کردن مادرم نگاه میکرد البته گاهی هم در شستن پرده و ملحفه به مادرم کمک میکرد.
دوستش داشتیم و واقعا بخاطر سنش ازش انتظار کار نداشتیم ولی برای من سوال بود که چرا مادرم همیشه از مشدی خانوم میخواست بیاد کمکمون؟! سوالمو پرسیدم و مادرم جواب داد:
مشدی خانوم خیلی تنهاست و توی این دنیا هیچ کسی رو نداره
نمیخوام با کمک مالی مستقیم شرمنده بشن. میخوام حس غرور داشته باشه که داره دستمزد میگیره نه صدقه
از طرفی وقتی میاد اینجا از تنهایی در میاد و با حرف زدن و خاطره گفتن دلش سبک میشه، وقتی هم که از تجربیاتش میپرسیم و مشورت میگیریم احساس ارزشمندی و مفید بودن میکنه.
یادم میاد آخر روز که مشدی خانوم میخواست بره، مادرم کلی بن و بنشن و مایحتاج زندگی بهش میداد کنار دستمزدش.
مشدی خانوم مادرمو خیلی دوست داشت. و میگفت مادرت انگار از ته دلم خبر داره، میدونه چی هوس کردم همونو میپزه برام میدونه چی میخوام همونو میخره برام.
راستش از خیلی از اقوام و همسایه ها شنیده بودم که میگفتن مادرم خیلی به فکر خانومای همسایه و اقوام هست وتلاش میکنه مشکلاتشون رو قبل از اینکه به زبون بیارن حل کنه .
علت این علاقه رو در این حدیث بدست آوردم
رسول خدا صلی الله علیه و اله می فرمایند:
«السخی قریب من الله قریب من الناس قریب من الجنة،
سخاوتمند نزدیک به خدا،نزدیک به مردم و نزدیک به بهشت است.»
✍حبیبه عبدی
۵۳_اهانت
به تازگی وارد مدرسه ما شده بود.
امین مدرسه بود.یروز دیدم که بچههای سوم دبستان رو برای آموزش نماز، برد نمازخونه بچه ها صف بستند و به طور آموزشی خواندن رو آموزش میدیدند. بعد از نماز یکی از بچهها بلند گفت: خانم اجازه این بغل دستی من دست بسته نماز میخونه، اصلا حرف شمارو گوش نمیکنه که گفتید دستها کنارتون باشه، خانوم اجازه اصلا نمازش باطله
دخترک که از خجالت سرش پایین بود آروم گفت: هیچم باطل نیست مامانم گفته اینطور نماز بخونم
بغل دستیش گفت: مامانت بهتر میدونه یاخانم معلم؟
دخترک برآشفته شد و جزو بحثشون بالا گرفت و این وسط یه کوچولو توهین هم رد و بدل شد.
خانم امین هردوشونو آروم کرد و از دخترک پرسید: اهل سنت هستید ؟ دخترک جواب داد بله
خانم معلم دستی رو سرش کشید و با لبخند گفت اشکالی نداره همونطور که بهت گفته شده نماز بخون
بغل دستی گفت :خانم نمازشون باطله.
خانم امین گفت: نه عزیزم! شما نمازتو همونطوری که من گفتم بخون ایشونم نمازشونو همونطوری که والدینشون گفتن میخونن ، انشالله از هر دوتون قبوله فقط یادت باشه دیگه سر یه همچین چیزایی جر و بحث و توهین نکنید
فرمایش پيامبر صلى الله عليه و آله رو شنیدید ؟ که میفرمایند:
لا تَسُبُّوا الناسَ فَتَكتَسِبُوا العَداوةَ بَينَهُم.
به مردم ناسزا مگوييد كه با اين كار در ميان آنها دشمن پيدا مى كنيد..... توهین باعث دشمنیه، شما دوست و همکلاسی هستید، مسلمونید و هموطن
بعدهادخترک اهل سنت رو دیدم که توی گروه سرود شرکت کرده بود و با چه شوقی میخوند، «جانم فدای اولاد علی جانم علی علی جانم علی علی »
سرودی که بمناسبت میلاد مولا امیرالمومنین اجرا میشد
✍حبیبه عبدی
۵۴_اهل ذکر
مسیر برگشت به خونمون یکی بود برای همین عصرها باهم برمیگشتیم . آدم دوست داشتنی و دلنشینی بود.
خیلی خوش صحبت بود ولی به اندازه صحبت میکرد. وقتی هم که ساکت بود میدیدم که لباش تکون میخوره. یبار
ازش پرسیدم زیر لب باخودت چی میگی ؟
خندید و گفت:چیز خاصی نیست
پرسیدم بگو دیگه! اگه ذکر خاصی هست بگو منم تکرار کنم.
گفت: مختلفه یه ذکر نیست.
راستش موتوریها رو که میبینم برای سلامت رسیدنشون به مقصد صلوات میفرستم. زوج جوون که میبینم برای خوشبختیشون دعا میکنم. مسن که میبینم برای سلامتی و شادیشون دعا میکنم. و خدامو شکر میکنم برای همه ی نعمتهاش.
پرسیدم میگی الحمدلله ؟ گفت: گاهی بااین واژه. خیلی وقتها هم خودمونی، میگم خدا جونم خیلی دوستت دارم ممنونم از اینکه حواست ب من هست و...خلاصه یه همچین چیزایی میگم و با خدا جونم حرف میزنم.
گفتم چه جالب منم امتحانش کنم از این به بعد.
تازه فهمیدم که چرا آنقدر این دوستم دوست داشتنیه
امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند:
اهل الذکر اهل الله و خاصه
اهل ذکر اهل خدا و خاصان اوهستند
✍حبیبه عبدی
۵۵_پدر خوب
چند روزی منزل برادرم مهمون بودم. برادرزاده ام عطیه خانم نوجوون مودب و فهمیده ای هست. جون برادرم به جون عطیه بنده. احترام عجیبی بینشون حاکمه، عطیه خانم و عطیه جان ورد زبون برادرمه و باباجان و پدرجان از زبون عطیه نیافته.
یشب که با برادرم درد دل میکردم و از هردری حرف میزدیم گفتم: داداش، خیلی عطیه رو دوست داری مگه نه ؟! گفت:اره خیلی، انقدر که حاضرم فداش بشم.همه ی زندگیمه. گفتم الان که۱۲ شبه اگه ازت بستنی بخواد میری از زیر سنگ هم که شده پیدا میکنی براش؟
گفت: قطعا نه
با تعجب پرسیدم واقعا ؟ چرا؟پس چطور میگی خیلی دوستش داری؟
گفت : اتفاقا چون دوستش دارم اینطور خواسته های نامعقول اگه داشته باشه رو رد میکنم.
بچه عزیزه ولی تربیتش عزیزتر
نباید به بهانه ی دوست داشتن فکر کنه که میتونه هر خواسته ای داشته باشه. اتفاقا باید یاد بگیره خواسته های معقولش روهم به وقت و اندازه بخواد.اینطوری خویشتن داری رو هم یاد میگیره.
من برای تربیت بچه هام از جونم مایه گذاشتم به رفتار خودم دقت میکنم، محیط تربیتی مناسب در حد توان مهیا میکنم نامحسوس حواسم بهشون هست و کمکشون کردم استقلال مالی پیدا کنن احترام زیادی براشون قائلم و دقت میکنم که آدم های قوی و خویشتن داری بشن.
الحمدلله مادرشون هم که خانوم مهربون و با کمالاتیه
فک کنم به فرمایش امام صادق علیه السلام تلاش کردم وظیفه ام رو انجام بدم
امام صادق علیهالسلام فرمودند
سه چيز براى فرزند بر عهده پدر است : مادر خوب براى او برگزيدن ، نام نيك بر او نهادن ، و تلاش فراوان در تربيت او نمودن .
تحف العقول : ص 322 ، بحار الأنوار : ج 78 ص 236 ح 67
✍حبیبه عبدی
۵۶_صداقت در رفتار و کردار
آدم موفقی بود خیلی ثروتمند نبود و یه زندگی معمولی داشت .
قانع و دست به خیر بود. خیلی اهل رعایت حلال و حرام بود. همه فامیل دوستش داشتن. ۵ تا دختر داشت و۵ تا داماد. یکی از یکی آقاتر با اخلاقتر .
یک روز پرسیدم من دو تا دختر دارم و غصه دارم که چطوری اینا رو شوهر بدم خیلی نگرانم شما چطوری ۵تا دختر فرستادی خونه ی بخت؟
گفت: از چه جهت میپرسی؟ گفتم:همه جهت چه جهیزیه چه انتخاب داماد با اخلاق ،همه ش دیگه.
گفت: اولا نگران نباش و توکل کن به خدا . دوماً رویه من اینطور بوده که در زندگی هر حرفی که زدم عمل هم کردم . تمام مسائلی که خودم از دامادم انتظار دارم در مرحله اول عمل کردم مثلا جهیزیه در حد زندگی معمول دونفر در توانمه، تامین معیشت معمولی دونفر هم از دامادم انتظار دارم نه بیشتر. خونه و ماشین و عروسی آنچنانی نمیخوام ازشون و بهشون سخت نمیگیرم. کلا اول خواستگار ها روخودم بررسی اولیه میکنم اگر طبق سفارش پیامبر تأیید شدند بعدا اجازه ورود به منزل میدم ، تا برن با دخترم صحبت کنن و اگه به توافق رسیدن که الحمدلله و اگر نه فی امان الله
پرسیدم کدوم سفارش پیامبر ؟
گفت:
رسول اکرم حضرت محمدصلى الله علیه و آله :
إِذا رَأَیتَ مِن أَخیکَ ثَلاثَ خِصالٍ فَارجُهُ: اَلحَیاءُ وَ الامانَةُ و َالصِّدقُ؛
هر گاه در برادر (دینى) خود سه صفت دیدى به او امیدوار باش: حیا، امانتدارى و راستگویى.
نهج الفصاحه ص 193 ، ح
✍حبیبه عبدی
۵۷_دوستی با کفار
آقا سید و سادات خانم همسایه خوشرو و مهربونی بودند
دخترا و پسرا شونو سرو سامون داده بودند و در ساختمون دوواحده کناریمون زندگی میکردند
با تمام همسایه ها در رفت و آمد و تعامل بودند بجز همسایه ی بالایی خودشون.
یه چیزایی در مورد همسایه ی طبقه دوم آقا سید شنیده بودم که بهایی هستند خودم هم خیلی دوست نداشتم باهاشون ارتباط داشته باشم
فقط اگه میدیدمشون سلام علیک میکردم
یروز تلفنمون زنگ خورد شماره ی منزل آقاسید بود. صدای ضعیفی پشت خط شنیدم و متوجه شدم حال آقاسید به هم خورده و سادات خانم هم منزل نیستن.
سریع خودمو رسوندم خونه شون
قبلا کلید خونشون رو داده بودن بمن برای چنین روزایی.
به اورژانس زنگ زدم و آقا سید رو بردیم بیمارستان
کمی که حالش بهتر شد گفتم: خداروشکرامروز خونه بودم، یوقت دیدید خونه نبودم زنگ بزنید همسایه ی بالایی که همیشه خونه ست تا کمکتون کنند.
آقا سید گفت:
من اگه بمیرم از دشمن خدا کمک نمیگیرم.
من هیچ قرابت و دوستی با بهایی جماعت ندارم. توی این سن و سال که نمیخوام قهر خدارو برای خودم بخرم.
مگه نشنیدی امیرالمومنین فرمودند:
اگر کسی با دشمن خدا دوست شد در واقع دشمن خدا شده است
✍حبیبه عبدی
۵۸_منع تجمل گرایی
خونه ی مهری که میرفتیم همیشه از چیدمان وسایل جدیدش که همرنگ هم بودن و به اصطلاح باهم ست کرده بود متعجب میشدم.
مبل و فرش و لوستر و پرده چندسال یکبار عوض میکرد و ماهم عادت کرده بودیم اما این تمام ماجرا نبود.ظروف پذیرایی و رومیزی و سفره و تنوع غذاها و طلاها و زیورالاتش هم مارو متعجب میکرد. مدام ورد زبون مون بود مبارکه ،تازه خریدی؟ چون انتظار داشت حتما بگیم که مبارکه.گاهی قاطی میکردم که این وسیله روتازه خریده یاقبلا مبارکه روگفتم.
وقتی از خونه مهری برمیگشتیم هیچکدوممون حال خوبی نداشتیم. بخصوص دخترم که مداوم آه میکشید.
یروز از دخترم پرسیدم چرا آه میکشه و جواب داد که خوش به حال مهری خانم که هرچی دلش میخواد میخره .
بهش گفتم این آهی که کشیدی و حال بدی که داری رو حاضری به کسی منتقل کنی؟کمی فکرکردن گفت : نه
گفتم یکی از رازهای نهی از تجمل گرایی همین از بین بردن آرامش
خود و اطرافیانه.
براش تعریف کردم که حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام به یکی از یارانش که خونه ی بزرگی داشته فرمودند
تو میتوانی با چنین خانهای سرای آخرت را آباد سازی. در این خانه مهماننوازی کن و از خویشاوندانت پذیرایی نمای و حقوق خدا را ادا کن که در این صورت آخرت خویش را تأمین کرده باشی.»
✍حبیبه عبدی