eitaa logo
- کتابخانه ارواح🌬
2.4هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
192 ویدیو
17 فایل
سلام به روح سردرگمی که سر از اینجا درآورده ؛) ‌ 💤این کتابفروشی تعطیل شده ولی ارواحش هنوز نرفتن. . . اینجا با هم به دنیای کتابا سفر می‌کنیم چون ما متعلق به این دنیا نیستیم. .
مشاهده در ایتا
دانلود
- کتابخانه ارواح🌬
ما هنوز نمی‌دانیم من کی ام.
همه چیز روبراه می‌شود؛ این را در سکوت، به هر سه‌مان می‌گویم. شاید زمان ببرد، اما در نهایت اتفاق می‌افتد.
هیچ شروعِ تازه‌ای وجود ندارد! فقط ادامه دادن است.
کم کم درک می‌کنیم که پدر مادر بودن یعنی یک روز نگاه کنی و ببینی با انسان دیگری سوار ترنِ هوایی شده‌ای. توی یک کابین، کنار هم تسمه‌پیچ شده اید و دیگر هرگز نمی توانید از آن پیاده شوید..!
بدنش بازوهایم را پُر می‌کند و به این فکر می‌کنم که "اوه! پس بازوهای من برای همینه:)"..
‌ کلمات، آجرهایی هستند که برای ساختن پُل از آن ها استفاده کرده ام. برای دانستنِ کسی نیاز دارم او را بشنوم و احساس کنم می‌شناسم‌اش. نیاز دارم مرا بشنود. فرآیند دانستن و عاشقِ فردِ دیگری بودن برای من در خلال مکالمه رخ می دهد. ‌
‌ این داد و ستد بارها و بارها تکرار می‌شود؛ وقتی ما عمیق‌تر به قلب و ذهن و گذشته و رویا های همدیگر می‌رویم. در نهایت دوستی ایجاد می‌شود.
‌ وقتی این داستان را برای او تعریف کردم، می دانستم چقدر مهم است، اما او نمی دانست. او فقط لبخندی زد و سری تکان داد و گذاشت که این موضوع بلغزد و از دست برود.
فراموشی‌اش حسی مثل بی توجهی دارد و بی توجهی‌اش حسی مثل رد کردن.
ما به جای صلح کردن، صلح را حفظ می‌کنیم!
‌ خانم الم گفت:«وای، نه.» و رشته افکار نورا را قطع کرد. «تحملش برات خیلی سخته.» ناگهان تمام احساس پشیمانی و درد ناشی از نا امید کردن دیگران و خودش و دردی که کمتر از یک ساعت پیش سعی کرده بود از آن فرار کند به جانش افتاد. حسرت های متفاوت با همدیگر ترکیب شدند.