دستی به میان موهای خرمایی و مجعدش کشید و فنجان قهوه را که اکنون سرد شده بود، برداشت و سر کشید.
آهسته چشمانش را بست. قلم را برداشت و شروع به نوشتن کرد: گاه در ظلمت یا سردرگمی، نسیمی با رایحهای خوش میوزد، نوری میتابد، راه برای تو روشن میشود؛ و اگر عاقل باشی، اگر سریع باشی، مسیر را شناسایی میکنی و راه خود را مییابی و من امشب آن را یافتم؛ راهی روشن...
📖#ادواردو_مسافری_ازرم
ادواردو، صندلی را به سمت خودش کشید و آرام روی آن نشست و به فکر فرو رفت.
پدر او را خوب شناخته بود. او واقعاً عاشق شده بود؛ اما عاشق حقیقتی زیبا و ارزشی والاتر. اما او هنوز نمیدانست در راه این عشق باید از چه چیزهایی بگذرد!
📖#ادواردو_مسافری_ازرم
●@book_club ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر میخواهی پیشرفت کنی، جنبه این را داشته باش که دیگران فکر کنند احمق و نادان هستی.!
●•𝑒𝒾𝓉𝒶𝒶.𝒸𝑜𝓂/𝓑𝓸𝓸𝓴_𝓒𝓵𝓾𝓫
چشمانش باز باز بودند ولی هیچچیزی پشتشان نبود، تنها مغاکی گیجکننده. فکر کردم این آیندۀ نزدیک من است. عدم همانجور مرا در برخواهد گرفت که او را در خود پیچیده.
📖 #جزء_از_کل
من نمردم.
ولی زنده هم نماندم.
کاملاً اتفاقی گزینۀ سوم را انتخاب کردم: به اغما رفتم. خداحافظ دنیا، خداحافظ هوشیاری، خداحافظ نور، چهقدر بد شد مرگ، سلام اثیر. عجیب چیز غریبی بود. جایی بین آغوش باز مرگ و آغوش بستۀ زندگی پنهان شده بودم. هیچجا نبودم. مطلقاً هیچجا. راستش از اغما به برزخ هم نمیشود رفت.
📖 #جزء_از_کل
تمام مراسم ختم را دیدم و تمام آشنایان مردگان را که خوشحال بودند از این که از محل کارشان در رفتهاند.
📖 #جزء_از_کل
●@book_club ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خداوند رنج را آفرید تا خوشبختی و سعادت در کنارش دیده شود. در این دنیا همهچیز با ضِدش بروز مییابد. خدا ضدی ندارد، برای همین همیشه در پردۀ راز باقی میماند.
#متفرقه
📖 ملت عشق