الحمدالله تولد اقا قسمت شد مشهد باشم...
هنوز برنگشتم،عکسا برای قبله.
دعاگوی همتون هستم
همه کسایی که التماس دعا داشتن
ببخشید اگه پیاما بی پاسخ مونده
ولی به یادتونم🙏🍀
📍کانال #غسل_رضوان 👇
@ghusle_rezvan
اینجا اتاق برش کفنِ
بین غسالخونه اقایون و غسالخونه خانوما..
اون کفنایی که رو میزه آماده و برش خورده ان
خدا میدونه قراره تن کی بشن...
#غسالخانه
📍کانال #غسل_رضوان 👇
@ghusle_rezvan
قبلش فکر میکنی مرگه… فقط یه اتفاقه. یه جملهست، یه خبرِ کوتاه توی دل آدم. ولی وقتی میبرنت پایِ کار وقتی میایستی کنار جسم یه آدم که دیگه نفس نمیکشه
اونجا تازه متوجه عمق ماجرا میشی...
وقتی میگن «بیارید برای غسل»، اون تکونهای کوچیک شروع میشه ،راه رفتنِ آروم، آماده کردن وسایل، هماهنگ شدن آدمها.. ولی بین همهی این کارها، یه چیز ثابت میمونه: نگاهِ احترامآمیز. انگار همهی آدمهای حاضر یه صدا فهمیدن که اینجا «جای عجله» نیست و باید درست انجام بشه ،از سر باور.
ازون پشت که صداشون میاد..نمیشنوم که بگن زودباش.. فقط اشک میریزن..انگار از خداشونه دیربشه و حتی دیر تر عزیزشون خاک بشه...
#غسالخانه
📍کانال #غسل_رضوان 👇
@ghusle_rezvan
همکارمون در آرامستان، به علت ایست قلبی مارو ترک کرد،
میدونما ولی باورم نمیشه یه دفعه آدم بره… بعضی وقتا مرگ اونقدر ناگهانیه که حتی فرصتِ حتی “میدونستم” هم نمیمونه. یه لحظه همهچی روالِ عادیه، ولی ممکنه فرداش همهچیز برگرده رو به پایانِ دنیا.
📍کانال #غسل_رضوان 👇
@ghusle_rezvan
دارم گالری گردی میکنم و استوری میزارم روبیکا..همین حین داشتم فکر میکردم اینقدر که به بقیه تلنگر میزنم به گفته خودشون با مطالب..به خودمم تلنگر میزنم؟چقدر رعایت میکنم یسری چیزارو؟انقدر که به بقیه میگم مرگ امروز و فردا نمیشناسه یهو میاد
برای خودمم این حسو دارم یا منم فکر میکنم برای همسایس فقط؟
میدونم خیلی بده ادم یچیزیو به کسی بگه و خودش لنگ بزنه توش،
خدا کمک کنه ..
الحق که آدمیزاد فراموشکاره🥀
📍کانال #غسل_رضوان 👇
@ghusle_rezvan
خدایاشکرت..بابت حس فوق العاده ای که ازین پیام گرفتم اخر شبی🥲🤍
شماهم بخونید🌙
📍کانال #غسل_رضوان 👇
@ghusle_rezvan
امشب شب اول قبر همکارمونه اگع براتون مقدور بود نمازش رو بخونید🙏
محمد علی فرزند محمدتقی
📍کانال #غسل_رضوان 👇
@ghusle_rezvan
امشب نشستم پای کتاب..(سه ماه رویایی) از اون شباس که آدم میخواد یه کم از دنیا فاصله بگیره و بره توی یه فضای دیگه. ورق میزنم و هر صفحهش منو میبره یه طرف، اما راستش ذهنم هنوز همونجاست… همون جایی که هرروز هستم...
هر چی بیشتر میخونم، بیشتر غرق میشم توی داستان، ولی یه تیکه از ذهنم مدام برمیگرده به اون عزیزی که غسلش دادم. نمیدونم چرا، اما حال و هوای رفتنش یه جوری باهام مونده. انگار یه تیکه از روحم رو گرفته با خودش برده ...
کتاب رو میخونم، شخصیتهای داستان توی ذهنم راه میرن، اما تصویر اون بندهخدا هم بینشون قدم میزنه. انگار دوتا دنیا قاطی شده نمیدونم چجوری توضیحش بدم.
از یه طرف میخوام فرار کنم تو قصه… از یه طرفم دلم نمیخواد بیاعتنا باشم به احساسی که دارم،
احساس بدی نیستا، حس خوبی دارم
اما مثل حس بویایی میمونه ،نمیتونم توضیحش بدم 🤦♂
📍کانال #غسل_رضوان 👇
@ghusle_rezvan