eitaa logo
(: دخـترانه :) ¹²⁸
406 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
330 ویدیو
123 فایل
{﷽} محفلےبࢪاۍ دخٺࢪان✋🏻🕊 حرکتمون← ¹⁴⁰¹/⁶/¹⁴ ✈️🌿 به ڪانال دختࢪانه خوش اومد؁ تو‌دعوت‌شدھ؁بانوفاطمہ‌زهرایـے💚🌱 ❀-جهت تبادل↓🕊 @zb0089 ❀ -جان دلم ؟↓🫀🌿 https://harfeto.timefriend.net/17203437964513 کپی؟ نه فرهنگ فور.💘 ❀-اللہم‌؏ـجݪ ولیڪ الفࢪج❥(:!
مشاهده در ایتا
دانلود
خب ...آماده اید برای ادامه رمان 🤔😃
دستی به لباسم کشیدم و وارد مرکز شدم از همون دم در هرکیو میدیدم سلام میکردم... وارد دفتر شدم همه بچه‌ها حسابی مشغول بودن چون برای عروسی مشغول تهیه جهیزیه بودیم،با دیدنم همه ساکت شدن سلامی کردم و نشستم پشت میزم و سرمو گذاشتم رو دستام تا کمی حالم بهتر بشه. نیما:کجا بودی پسر؟! تو همون حالت جوابشو دادم:بهشت زهرا... فاطمه خانم:ای وای امروز چهلم نرگس خانمه،حالا چرا انقدر بی سرو صدا خب به ما هم میگفتید میومدیم تنها نمونید!!! سرمو بلند کردم همه دست از کار کشیده بودن و بهم نگاه میکردن اخم کوچیکی کردم و گفتم:همین که به زبون آووردید ممنونم،لطفاً به کاراتون برسید... بعد رو کردم به نیما. -کارا تا کجا پیش رفته؟! نیما برگه‌ای بهم نشون داد و گفت:از خیریه امیرالمومنین(ع) یه صد میلیون کمک هزینه رسیده... سری تکون دادم و گفتم:یادم بنداز تشکر کنم ازشون... فاطمه خانم هم یه سری عکس نشونم داد و گفت:اینام وسایلی هستن که تا حالا حاضر شده... -من از اینا سر در نمیارم هرچی که لازم دارند فراهم کنید... فاطمه خانم:چشم. نیما:از مهد دخترت راضی هستی؟ سری تکون دادم و گفتم:فعلا اونجا تنها جاییه که نگهش میدارن...ممنون بابت کمکت. نیما دستشو گذاشت رو شونم و گفت:این چه حرفیه داداش اتفاقا خوب جایی بردی و خوب کسی داره ازش مراقبت می‌کنه،ریحانه خانم حرف ندارن برا بچه‌های اونجا کم نمیزاره... لبخندی رو لباش نشست منم لبخندی تحویلش دادم و گفتم:خداروشکر که خوبند...ممنونم. نیما:ای بابا چرا با خودت اینطوری می‌کنی؟!یه نگاه به خودت تو آینه انداختی؟اصلا اون طاهای سابق نیستی که همش تمیز و آراسته بود...باور کن خانمت اینطوری راضی نیست!!! جدی نگاهش کردم و گفتم:به نظرت میشه همون طاهای سابق بشم؟؟همسرمو تازه ۴۰ روز نیست از دست دادم توقع داری خوب باشم؟!بچم بی قراره نمیتونم آرومش کنم توقع داری‍.... صدام داشت اوج می‌گرفت چشامو بستم و باز کردم،نیما دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:باشه داداش آروم باش... پاشدم در تراس رو باز کردم و رفتم بیرون تا هوایی به سرم بخوره،نشستم رو صندلی و یکی یکی عکس‌های نرگس رو مرور کردم نمی‌دونم چقدر نشستم اونجا که وقتی به خودم اومدم صدای اذان بلند شده بود،دستی رو لبخند نرگس کشیدم و گوشی رو گذاشتم تو جیبم و پاشدم تا برم نماز... آبی به صورتم زدم و به خودم تو آینه نگاه کردم،نیما راست می‌گفت محاسنم بلند شده بود،موهام آشفته بود،لباسام خاکی بودن و چشمام از بی خوابی کوچیک شده بود!درسته من بی نرگس همین بودم اون بود که حواسش بهم بود ولی حالا.... سرمو انداختم پایین و نفس عمیقی کشیدم و بعد از وضو گرفتن راهی نمازخانه شدم..... ادامه دارد................... • @girlishgirlish •🌿💚🌙
(ریحانه) ترنم با چشم‌های نم دار از اشکش بهم نگاه می‌کرد و آروم شیرشو میخورد،دستای کوچولوش رو گرفتم و نازش کردم -چقدر شما خوشگلی عزیزم... تپل نبود،چثه کوچولویی داشت و چشماش به آبی می‌خورد و همیشه هم بارونی بود... ترنم دست از خوردن کشید و نگاهم کرد و لبخندی نشست رو لباش و از ذوق دست و پاهاش رو تکون می‌داد،سه ماهه بود دقیقا سنی که به اطرافش عکس‌العمل نشون میده و میشناستشون... لبخندی زدم و گفتم:سیر شدی خاله؟آره قشنگم؟! همینطور با لبخند نگاهم میکرد و گاهی هم لبخندش محو میشد... _ریــــــــــحان.....ریــــــــــحانـــــه.. ترنم ترسید و زد زیر گریه از دست این ستایش،تکونی به ترنم دادم و سعی داشتم آرومش کنم -جانم...جااانم...میرم دعواش میکنم قشنگم...آییی ترنم بخند خاله!!! ولی همون‌طور گریه میکرد و قصد ساکت شدن نداشت،ستایش دوان دوان اومد تو اتاق ستایش:ریحان‍...عه این که باز داره گریه می‌کنه!!!! چپ چپ نگاش کردم و گفتم:به لطف تو... اومد نشست رو صندلی و گفت:به من چه؟؟ -با صدای تو ترسید...حالا چیکارم داشتی؟! پس‍..تانک ترنم رو گذاشتم دهنش که نق نق کرد و بلاخره ساکت شد.. ستایش:پارسا دیوونم کرد... خندیدم و گفتم:الان کجاست؟! ستایش:از دستش فرار کردم...رها کی میاد دنبالش؟؟ شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:نمی‌دونم کارش وقت و ساعت مشخصی ندا... با اومدن پارسا حرفم نصفه و نیمه موند پارسا:مامان ریعانه...این خاله ستای‍...عه خاله اینجایی؟؟...هورااااااا پیدات کلدم!!!! ستایش حالت گریه به خودش گرفت و زد به پیشونیش، خندیدم و رو به پارسا گفتم:وروجک چندبار گفتم بهم نگی مامان؟؟! پارسا:چه بقای چه نقای مامان منی... اصلا مامانمو نمیسناسم... ستایش با نیش باز بهش نگاه میکرد -از دست تو ستایش... ستایش:خب مگه بد میگه؟ این بچه بیچاره از وقتی یادش میاد با تو بوده حکم مادرشو داری براش... -ولی خاله‌اشم... پارسا کفشاشو دراوورد و اومد نزدیکم و دستمو کشید، کمی ترنمو پایین تر آووردم تا ببینتش...با انگشت اشاره اش آروم نازش کرد و گفت:کی میقاد بُزُلگ بِسِه من باش بازی کنم؟؟ -فعلا با خاله ستایش بازی کن تا ترنم خانم بزرگ بشه. لبخند زد و دووید سمت ستایش و دستاشو گرفت و دنبال خودش کشید، ستایش ناچار بلند شد و همراهش رفت... پارسا خواهر زاده‌ منه ولی از وقتی به دنیا اومد بیشتر زمان‌ها با منه تا جایی که میگه مامان من تویی حتی مادرشو به اسم صدا میزنه، خندیدم و گونه ترنمو بوسیدم و گذاشتم تو جاش و نشستم کنارش... خدا می‌دونه چقدر این دختر معصوم و پر محبته جوری که مهرش از همون اول به دلم نشست...... ادامه دارد....................... • @girlishgirlish •🌿💚🌙
دو پارت تقدیم نگاه قشنگتون 🥺🤍✨️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
《 ابزار ادیت 》🤍🌻 "💙💭ৎ୭֪֢ ׁ𓏺 ๋࣭
عـٰاشِقَت‌دۅر‌اَز‌ح‌َـرَم‌اِحسـٰاسِ‌غُربَـت‌مۍ‌ڪُنَد بـٰاز‌بـٰا‌عَڪسِ‌حَرَم‌یِہ‌گۅشِہ‌خَلـۅَت‌مۍ‌ڪُنَد...!' ️️
(: دخـترانه :) ¹²⁸
🥺💔
یکی از بهترین لحظات زندگیت ؟! لحظه ای که میگن پاشو وسایلتو جمع کن می‌خوایم بریم کربلا :)💔
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا