eitaa logo
(: دخـترانه :) ¹²⁸
406 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
330 ویدیو
123 فایل
{﷽} محفلےبࢪاۍ دخٺࢪان✋🏻🕊 حرکتمون← ¹⁴⁰¹/⁶/¹⁴ ✈️🌿 به ڪانال دختࢪانه خوش اومد؁ تو‌دعوت‌شدھ؁بانوفاطمہ‌زهرایـے💚🌱 ❀-جهت تبادل↓🕊 @zb0089 ❀ -جان دلم ؟↓🫀🌿 https://harfeto.timefriend.net/17203437964513 کپی؟ نه فرهنگ فور.💘 ❀-اللہم‌؏ـجݪ ولیڪ الفࢪج❥(:!
مشاهده در ایتا
دانلود
و عمق عشق هیچگاه ؛ شناخته نمیشود ، مگر در زمان فراق . .(:
(: دخـترانه :) ¹²⁸
و عمق عشق هیچگاه ؛ شناخته نمیشود ، مگر در زمان فراق . .(:
ولی‌من‌دلتنگتم؛ بااینکه‌هیچ‌وقت‌ندیدمت بااینکه‌هیچ‌وقت‌نیومدم‌کربلات❤️‍🩹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
(: دخـترانه :) ¹²⁸
رمان ؛) ⛓️🌻
چقدر داره رمانه قشنگ میشه🥺🖇 اگ باز میخواین بیشتر رمان بزارم حتما پی وی بگید🌸🌚
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ستایش:خب بزارش بمونه باباش میاد دنبالش تنها که نیست بقیه مربی ها هستن... -نه نمیشه از پدرش تحویل گرفتم به پدرشم تحویل میدم... آقا نیما: معمولا پدر اون بچه کی میاد دنبالش؟! اگه الاناست که برسه منتظر بمونیم... -نه نه دیره شما برید پارسا اذیت می‌کنه بیشتر از این اینجا بمونه... _سلام... برگشتم عقب و با دیدن آقا صداقت دستی به چادرم کشیدم تا از مرتب بودنش مطمئن بشم -سلام آقای صداقت...الان میرم ترنم رو میارم.... منتظر جوابش نموندم و به سرعت رفتم تو اتاق و ترنم رو لای پتوی صورتیش پیچیدم و بعد از برداشتن وسایلش اومدم بیرون دم در خیلی سر و صدا بود آقا نیما:خب زودتر میگفتی منتظر طاهاست دیگه... ستایش:نپرسیدی که بگم... آقای صداقت:الان معطل من بودید؟ آقا نیما: دقیقاً...چون ریحانه خانم تاکید داشتن بچه رو به خودت تحویل بدن.... آقا صداقت سری تکون داد و گفت:به خاطر اینه که احساس مسئولیت می‌کنن... سرمو انداختم پایین و رفتم نزدیکشون، آقا صداقت برگشت سمتم و ترنم رو گرفت تو بغلش و بوسیدش... آقا صداقت:ممنون بابت امروز... -خواهش می‌کنم. ترنم رو گذاشت تو صندلی مخصوص و خودشم سوار شد و رفت ستایش:رفت خانم حالا تشریف میارین؟! به خودم اومدم و در مهد رو بستم و سوار شدم... پارسا سرشو گذاشت رو پاهام و به سه شماره نرسیده خوابش برد، سنگینی نگاهی رو حس می‌کردم ولی سرمو بالا نیاووردم چون میدونستم آقا نیما داره نگاهم می‌کنه و درست نبود که چشمم تو چشماش خیره بشه برای همین به پارسا نگاه میکردم و رو سرش دست می‌کشیدم تا جایی که با توقف ماشین سرمو بالا آووردم، دیگه رسیده بودیم... پارسا رو کمی کشیدم سمت خودم و خواستم بغلش کنم که آقا نیما پیاده شد و در طرف پارسا رو باز کرد و گرفتش تو بغل خودش آقا نیما:من میارمش سنگینه... ازش کوتاه تشکر کردم و بعد از خداحافظی با ستایش از ماشین پیاده شدم، دم خونه ایستادم خاموش بودن برق های خونه نشون میداد کسی خونه نیست، برگشتم سمت آقا نیما و گفتم:ازتون ممنونم ولی دیگه پارسا رو خودم میبرم... کمی مکث کرد، نگاهش نمی‌کردم ولی فکر کنم که متوجه شد که چیزی نگفت و بی هیچ حرفی پارسا رو گذاشت بغلم و همونجا ایستاد دوباره ازش تشکر کردم و رفتم تو خونه و در رو بستم... -ووی خاله چقده تو بزرگ شدی!!!! با هزار زور پارسا خودمو به اتاق رسوندم و پارسا رو گذاشتم رو تختم،بعد از مرتب کردن پتو روش از اتاق اومدم بیرون... ادامه دارد..................... • @girlishgirlish •🌿💚🌙
چادرم رو از سرم برداشتم و برقا رو روشن کردم میدونستم یه یادداشتی چیزی باید برام باشه ولی هیچی نبود بیخیال شدم و لباسامو عوض کردم و رو تخت کنار پارسا دراز کشیدم گوشیمو برداشتم و روشن کردم،عکس ترنم اومد رو صفحه داشت می‌خندید با دیدنش لبخندی زدم و خیره شدم بهش،اینو وقتی داشتم باهاش حرف میزدم و می‌خندید گرفته بودم یادم رفته بود بیام ازش بیرون و همون‌طور مونده بود با یادآوری اینکه مادری بالا سرش نیست بغضم گرفت که با زنگ خوردن گوشیم قورتش دادم. -جانم رها!؟ رها:سلام!!خوبی؟...پارسا خوبه؟! خندیدم و گفتم:به به مادر دلسوز و فداکار چه عجب یادی از بچت کردی؟! خندید و گفت:لوس نشو ریحانه،کجایی الان؟ -خونه. رها:خواستم بگم... پریدم بین حرفشو گفتم:خواستی بگی امروز هم موندی جای دوستت نمیتونی بیای...خوبه دیگه هم تو هم آقا امید باهم یه جایید بچه‌اتون رو ول کردید،فکر نکنم پارسا دیگه بشناستتون حق داره به خدا بهم میگه مامان‌... رها:اووو حالا چرا منت میزاری؟ -منتی نیست ولی خواهرم درست هم نیست که پارسا انقدر بهم وابسته بشه... رها:با یه شب دو شب نمیشه. خندم گرفت و گفتم:بچه ات یه شب یا دوشب با تو بوده کلا چهار ساله که با منه... رها:می‌دونم الهی فدات شم دستت درد نکنه برات جبران میکنم باید برم صدام میکنن می‌بوسمتون خداحافظ!!!! اینو گفت و سریع قطع کرد نزاشت من جوابشو بدم،سری به نشونه تأسف تکون دادم و برگشتم سمت پارسا و بغلش کردم و چشمامو بستم که خیلی زود خوابم برد..... (طاها) این سومین بنگاهی بود که اومدم ولی هیچ خونه ای نبود که هم نزدیک محل کارم باشه هم مهد ترنم،کلافه در ماشین رو باز کردم و نشستم تو ماشین و سرمو گذاشتم رو دستام دیشب هم خوب نتونستم بخوابم و مهمون همیشگیم سر درد بازم همراهم بود... ماشین و روشن کردم تا آخرین شانسم و هم امتحان کنم دم بنگاه نزدیک مهد ایستادم و با یه بسم‌الله رفتم داخل،همه افراد تو بنگاه بلند شدن و خیلی محترم سلام و احوالپرسی کردن از احترامی که برای مشتری قائل بودن خوشم اومد... وقتی که خونه مدنظرمو گفتم آقای دومیری،مسئول بنگاه،بهم گفت:همچین چیزی تقریباً نشدنیه چون اون مهد خیلی برای اهل اون محل اعتبار داره بیشتر خونه های اطرافش سال‌هاست پره... -هیچ راهی نیست حتی شده یکم نزدیک تر!!! آقای دومیری خنده‌ای کرد و گفت:نزدیک تر ندارم ولی یه دو سه کوچه‌ای باهاش فاصله داره... لبخندی زدم و گفتم:خدا خیرتون بده این که خیلی عالیه..... سری تکون داد و باهم رفتیم تا خونه رو ببینیم..... ادامه دارد..................... • @girlishgirlish •🌿💚🌙
دو پارت تقدیم نگاهاتون👐🖇🤍
توی آمار ۱۹۰ چالش یهویی میزاریم🌸🌚🤍 https://eitaa.com/girlishgirlish
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزشماری اربیعین🗓🖤' ³¹ روز تا اربعین