چالش یهویی داریممم🖐🏻💕
این عکس رو میخوای اینها رو بفرست پی وی 🤍
فقط به ۵ نفر اول ✨️
ًََ*🍭ُُّ🍋ََ🪵ًُ✈️ّ🧳"
آیدی : @Ss12353
کپی کنی متوجه میشم حواست باشه ✅️
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_46
رها با اخم نگاهی به من و بعد به طاها انداخت و رو بهم گفت:تعارف نکن ریحانه میخوای اینجا استخدامت کنیم؟
خندم گرفته بود سرمو انداختم پایین و ریز ریز خندیدم!
رها:دیگه چی آقا طاها اگه اینا به گوش پدرم برسه که خدا باید نجاتت بده!
طاها:شرمنده آبجی حق دارید این سری واقعا تقصیر من بود...
-منم مقصر بودم!
رها:خب حالا نمیخواد برا هم فداکاری کنید،فقط خواهش میکنم همین مدت کوتاهی که قراره باهم باشید انقدر همو عذاب ندید امیدوارم حرفم کمی خریدار داشته باشه!!
با حرص نگام کرد و به چیزایی تو برگه نوشت و گرفت سمت طاها....
طاها حسابی رفته بود تو خودش سرشو انداخته بود پایین و به رها نگاه نمیکرد،برگه رو ازش گرفت و خیره شد بهش!
رها:مرخصی این سری هم چیزی به مامان اینا نمیگم ولی امشب برید پیششون از شب تاسوعا دیگه نرفتید!!
سری تکون دادم و ادامه داد:در ضمن باید از چیزایی که باعث استرست میشه،هیجان انگیزه،غم،شادی زیاد کلا هرچی که ضربان قلبت رو بیش از حد معمول بالا ببره دوری کنی به خدا اگه سری بعد کارت بیمارستان بکشه تضمین نمیکنم زنده از اینجا بیرون بری!
نگاهی بهمون انداخت و رفت از اتاق بیرون،با رفتنش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اووف به خیر گذشت!...بریم دلم داره پر میزنه برای ترنم!
سری تکون داد و وسایلمو آورد با تعجب نگاهش کردم!
-پس کو چادرم؟
خندید و گفت:اصلا نفهمیدم چطور اومدیم بیمارستان...
با گفتن این حرف به خودش اشاره کرد،تازه دقت کردم لباس راحتی تنش بود خندیدم و سرمو انداختم پایین!
-آخه بدون چادر سختمه!پس ماشینو بیار دم بیمارستان.
باز خندید و گفت:ماشین نیاوردم!!
لبخندی زدم و گفتم:پس رو پشتت گذاشتی منو؟
طاها با حالت خاصی نگام کرد و گفت:با آمبولانس اومدیم!
نگاهش ذوبم میکرد سرمو انداختم پایین و گفتم:اخه!!
طاها:بمون پس من برم خونه و با چادر برگردم.
با تعجب نگاهش کردم و خواستم اعتراض کنم که مهلت نداد و دووید رفت،لبخندی نشست رو لبام چقدر دلسوز بود کاش اونم دوسم داشت و از این بلاتکلیفی در میومدم!
خیلی بهشون وابسته شدم فکر نکنم بتونم سه سال دیگه بدون طاها و ترنم دووم بیارم!
تو همین فکرها بودم که ستایش ترنم به بغل اومد داخل اتاق با دیدنشون هجوم بردم سمتشون و ترنم رو گرفتم تو بغ.لم و محکم فشارش دادم و بو.سیدمش،خندید و اونم بو.سم کرد!
-عشق مامان کیه؟
ترنم دستشو برد بالا و گفت:تَــــنووم!!
خندیدم که اونم خندید و من غش کردم براش!
ستایش:سلام عرض شد مادر غشی!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:جلو بچم درست حرف بزن...
نیشگونی از دستم گرفت و گفت:اگه دیشب بدونی همین بچت چه زاری میزد!!بدبخت داداشم عین زن مرده ها اومد خونه...
-شرمندم به خدا!
ستایش:نمیخواد حالا دوباره غش میکنی..
خندیدم و پیشونیم و چسبوندم به پیشونی ترنم نفس عمیق کشید که زدم زیر خنده،آخه من اینکارو میکردم و اون داشت ادامو درمیاورد!
ستایش:ببین چیکارا که نمیکنی دو سه تا کلمه به بچه یاد بده جا این کارا!
-تو به تربیت من کاری نداشته باش اون به وقتش...
رها هم اومد تو اتاق و گوشیشو گرفت سمتم و چشم غره ای رفت و گفت:بفرما آقا طاهاتونه!
با حرص نگاهش کردم و جواب دادم:جانم!
ستایش و رها زدن زیر خنده خجالت کشیدم ولی اشکالی نداشت،بهشون نگاه نمیکردم!
صدایی از طاها نمیومد!
-الو؟!
صدای خندهاش اومد و بعد گفت:بابا این جور که تو جواب دادی فکر قلبم نیستی!؟
آب شدم شک نداشتم که سرخ شدم،ستایش و رها هم که همونطور میخندیدن،ترنم گوشیو میخواست ازم که رها اومد و اون از بغ.لم گرفت و به بهانه اینکه چیزی نشونش بده برد بیرون!
-کاری داشتی؟
طاها:اها آره خواستم بگم چیز دیگه ای نمیخوای؟
-سلامتیت فقط...دستت درد نکنه!
طاها:قصد جانم کرده ای؟!جانم فدای تو!
اینو گفت و قطع کرد،لبخندم پر رنگ تر شد و خیره شدم به گوشی!
ستایش:اییییی!!!
دلم میخواست تو این مدتی که کنارشونم انقدر خاطرات خوب بسازم که بعداً شرمنده دلم نشم برای همین نمیخوام به این حرفا اهمیتی بدم!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:حسودیت میشه؟
ستایش:عمرا به چی حسودی کنم؟!خوبه عقدتم نکرده دیوونه اینجوری داری براش فرش میشی!
دلم گرفت ولی اهمیتی ندادم!
-تو که دوستمی اینو میگی از مردم چه توقعی میتونم داشته باشم؟!
ستایش:حقیقت تلخه!
-حالا نمیشد به روم نیاری؟
ستایش:دیوونه دیگه مشخص تر از این؟!
چیزی نگفتم چشم غره ای بهش رفتم و از اتاق اومدم بیرون پرستارا دور ترنم بودن و باهاش بازی میکردن،خندیدم و خیره شدم به ذوق کردناش حقا که این دختر تموم زندگیم شده بود،به خاطر ترنم حاضرم جونم هم بدم!
ادامه دارد........................
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_47
(طاها)
ریحانه چادر رو از پلاستیک بیرون آوورد و با تعجب نگاهم کرد،لبخندی زدم و گفتم:این خیلی وقت پیش باید میرسید دستت ولی نشد!
ریحانه:به چه مناسبتی؟
خندیدم و گفتم:هدیه از یکیه!
ریحانه:کی؟
چی میگفتم!وقتش نبود الان بهش بگم!!!
-حالا بعدا برات میگم.
سری تکون داد و گفت:ممنون!
لبخندی زدم و سری تکون دادم،رها و ستایش خانم دورش کردن و مشغول ورانداز چادر شدن!!
ستایش خانم:چقدر خوشگله!!!
آبجی رها:واقعا عجب پارچه ای...اقا طاها رو نکرده بودی سلیقه اتو!!!
خندیدم و گفتم:همچین سر در نمیارم گفتم که اینو یکی برا ریحانه فرستاده که خیلی خاطرشو میخواد!
ستایش خانم:اووو...ریحانه گفته باشم برات شوهر پیدا کرده!
سعی کرد آروم بگه ولی شنیدم،حسابی بهم برخورد انقدر بی غیرت نشدم که بزارم با یه مرد دیگه باشه!
هرطور شده دلشو به دست میارم حتی شده مجبورش میکنم!!!
-بریم؟
ریحانه چادر رو سرش کرد،خیلی بهش میومد چهره اش سفید تر از همیشه شده بود!
ریحانه:چقدر خوشبوعه!!طاها کی اینو فرستاده چقدر هم خوش سلیقه بوده!
خندیدم و گفتم:مبارکت باشه.
تشکر کرد و به همراه ستایش خانم از بیمارستان خارج شدیم،ترنم حسابی با پرستارای بخش جور شده بود و به زور کشوندیمش از اونجا بیرون و حالا باهام قهر کرده بود!
ستایش خانم:اووو اخماشو نیگا فسقلی!!
قلقلکش داد که جیغ کشید!
ستایش خانم:عه خب حالا لوس بی ریخت!
ریحانه:ستاااایش یاد میگیره!!!
ستایش خانم:ول کن ریحان بچه رو لوس کردی بزرگ بشه دمار از روزگار شوهرش در میاره...
خندیدم و گفتم:از کجا معلوم اصلا شوهرش بدم!
چپ چپ تو آینه نگام کرد و گفت:دلتون خوشه ها دوره اینا دیگه دست شما نیست به زور گریه و همینجوری چهارتا جیغ و داد میگه شوهرم بده!
خندیدم و خیره شدم به ریحانه اونم نگاهم کرد و خندید،ترنم انقدر پشت بهم نشست و تموم نخورد که خوابش برد!
بعد از اینکه ستایش خانم رو دم مهد پیاده کردیم با پارسا راهی خونه پدری ریحانه شدیم....
(ریحانه)
مامان حسابی ازم گله کرد میگفت همش فکر میکردم ریحانه فرق داره تنهام نمیزاره ولی نگو رفته که رفته،طاهام میخندید و میگفت تقصیر اونه و وقت نمیکنه بیارتمون!
مامان:پسرم با خانوادهات آشتی کردی؟
طاها لبخندی زد و گفت:به لطف ریحانه آره!
مامان با لبخند نگاهم کرد و رو به طاها گفت:بهشون چی گفتی درمورد ریحانه؟
طاها:گفتم همسرمه...
مامان:آخه شما که...
طاها پرید بین حرفش و گفت:دروغ نگفتم ولی خب ببینیم خدا چی میخواد!
مامان:یعنی چی؟
طاها شرمگین نگاهی به من و مامان انداخت و سر به زیر و با لحن شوخی گفت:شاید بهتر از من پیدا نکرد!
با تعجب نگاهش کردم،با خنده مامان منم زدم زیر خنده...
طاها یه چند دقیقه دیگه هم موند پیشمون و بعد گفت که برای ناهار سعی میکنه خودشو برسونه تا دم در همراهش رفتم!
طاها:روم نشد جلوی مادر جون بگم ولی شاید کارم طول بکشه!
-فدای سرت فقط خودتو زیاد خسته نکن.
لبخندی زد و گفت:مراقب خودت باش!
متوجه منظورش شدم خندیدم و گفتم:توام همین طور...خداحافظ.
سری تکون داد و رفت،برگشتم داخل و رفتم تو آشپزخونه مامان که مشغول شستن ظرفها بود رو از پشت بغ.ل کردم!
مامان:باز شروع کردی ریحان؟نکن قلقلکم میاد!
-قهر نیستی که؟
مامان:اگه زود زود بیای نه...بابا ترنم نوه منم هست!
لبخندی زدم و بو.سیدمش!
-ای من قربون دل مهربونت!!!
مامان:باشه...حالا بگو ببینم طاها سبزی پلو با ماهی دوست داره؟
چشام برق زد!!!
-معلومه که دوست داره ولی مامان زیاد روش حساب نکن چون امروز دیر رفت دفتر احتمالا نمیرسه بیاد نه که نخوادا یعنی نمیشه!
کمی مکث کرد و گفت:مطمئنی؟!پس چرا گفت میاد؟
-چون دلش نمیخواست شمارو ناراحت کنه...
لبخندی زد و گفت:از بس آقاست...میگم مادر مشکلی که ندارید؟
-مثلا چی؟
مامان:کلا!
خندیدم و گفتم:نه عشقم مشکلی نداریم...
مامان:معلومه خیلی خاطرت رو میخواد ولی نمیفهمم چرا گفته صیغه کنید!
لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین جوابی براش نداشتم....
مامان:صدای از اونا نمیاد خوابن هنوز؟
سری تکون دادم و گفتم:آره بهتر بزار بخوابن بیدار شن شیطونی میکنن.
خندید و گفت:بچت شب زنده داری میکنه امشب!
خندیدم و حالت گریه به خودم گرفتم که زد پشتم و مشغول آشپزی شد،صدای گوشیم بلند شد از آشپزخونه اومدم بیرون تا ببینم کیه...
ادامه دارد................................
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_48
شماره ناشناس بود هرچی فکر کردم به مغزم نرسید که کیه،آخر هم انقدر زنگ خورد که قطع شد!
بیخیال شدم و گوشیو انداختم رو مبل دو قدم برنداشته بودم که دوباره زنگ خورد! همون شماره بود مردد بودم جواب بدم یا نه ولی آخر دلو به دریا زدم و جواب دادم!
-بله بفرمایید!
فقط صدای نفس هاشو میشنیدم!!!
-الو؟الو؟
عجب دیوونههایی پیدا میشنا،خواستم قطع کنم که با شنیدن صدای اون شخص خشکم زد حس میکردم اشتباه شنیدم گوشی و از گوشم فاصله دادم و یه بار دیگه نگاهش کردم شماره از ایران بود ولی....
+ریحونم...عشق بی معرفت من!
اشک تو چشام جمع شد باورم نمیشد بعد از این همه مدت با بغض و صدای آرومی گفتم:مرتضی؟!
مرتضی:جانم...جان مرتضی!!دلم برات یه زره شده زندگیم...
اشکام سر خورد رو گونه ام!
-دروغگو اگه زندگیت بودم نمیزاشتی بری...
خندید و گفت:کجایی؟میخوام ببینمت!
ذوق کردم یعنی ایران بود؟!بعد از این همه مدت وای خدایا!
-خونه...خونه مامان اینام...
مرتضی:لطفاً تنها بیا.
-واقعا...واقعا الان ایرانی؟؟؟
مرتضی:هیسسس نمیخوام کسی بفهمه اومدم فقط تنها بیا...
-چیشده؟
مرتضی:بیا بهت میگم.
-آدرس بفرست اومدم.
گوشیو قطع کردم و دستامو از ذوق فشار دادم و اشکامو پاک،مامان دم آسپزخونه ایستاده بود و نگاهم میکرد هول کردم!!
مامان:کی بود؟
دستپاچه گفتم:هی...هیچکی!فقط مامان گلی من برم جایی کار دارم بعدا میام فقط مراقب ترنم باش.
مشکوک نگاهم کرد و چیزی نگفت،گونهاش رو بوسیدم و از خونه زدم بیرون یه دربست گرفتم و مستقیم به آدرسی رفتم که مرتضی داده بود!
یه خونه ویلایی بود از بیرون که خیلی بزرگ نشون میداد،دل تو دلم نبود زنگ زدم که بلافاصله باز شد خیلی هیجان داشتم قلبم داشت درد میگرفت باید آروم باشم وگرنه رها گوش تا گوشم رو میبره،در باز شد و مرتضی اومد بیرون با دیدنش دوویدم سمتش که دستاشو باز کردم منم خودمو پرت کردم تو بغ.لش!
مرتضی:ریحونکم چقدر بزرگ شدی!
خندیدم و گفتم:وقتی ۵ سال نیستی بایدم بزرگ بشم ناسلامتی الان ۲۴ سالمه!
مرتضی کمی عقب رفت و نگاهم کرد و گفت:واقعاً؟!بهت نمیاد!
خندیدم و زدم به بازوش!
-خیلی از دستت دلخورم چرا انقدر دیر اومدی؟!
لبخند زد و سرشو انداخت پایین!
_تا آخر که نمیخواین همون بیرون وایسید که؟
به پشت سر مرتضی نگاه کردم،نسیم جلو در ایستاده بود با دیدنش لبخندی زدم حالا نوبت اون بود دوویدم سمتش و از گردنش آویزون شدم!
نسیم:اخ دیوونه هنوز این عادتو ترک نکردی خرس گنده شدی!
لپاشو کشیدم و گفتم:دیوونه چطوری؟لپات چه آب شد!!!
مرتضی زد پشتمو گفت:نبودیم نسیم از دستت راحت بود چیکار داری زنمو؟مچاله اش کردی!
صدای گریه بچه اومد با تعجب نگاهشون کردم و هولشون دادم کنار و رفتم داخل یه دختر تپلی ناناز هم سن ترنم بین اسباببازی هاش نشسته بود و با چشمای خیس نگاهم میکرد،جیغ کشیدم و وسایلمو پرت کردم گوشه اتاقو بغ.لش کردم و محکم فشارش دادم!
-وااااااااااایییییی خدایااااااا این بچه اس یا هولووووو؟؟؟
مرتضی خندید و گفت:خواهرم خواهش میکنم با بچم با ملایمت رفتار کن نسیمو که مچاله کردی!
یه آبدار بو.سیدمش که نگاهم کرد و بعد زد زیر گریه نسیم چشم غره ای بهم رفت و بچه رو از بغلم گرفت و گفت:نه عزیزم گریه نکن این عمه تو کلا وحشیه!!
وقتی با نسیم و مرتضی بودم شیطون ترین عضو خانواده بودم ولی از وقتی که رفتن کل رفتارم عوض شد خیلی افسرده شدم،مرتضی پسرعموم و برادر رضاعی من بود وقتی مرتضی حدوداً ۴ ماهه بود موقع رفتن به مسافرت خانواده عموم دچار حادثه میشن اونوقت مادرم رها رو داشت و همزمان به مرتضی هم شیر داد همین باعث شد که باما بزرگ بشه و عضوی از خانوادمون بشه...
مرتضی مهندس هوش مصنوعی بود و نخبه دانشگاه برای همین مجبور شد بره خارج از کشور برای تحصیل یعنی یه جورایی بردنش همچین چیزایی و الان بعد ۵ سال برگشتن واقعا خوشحال بودم!
نسیم:نمیخوای بشینی؟!
لبخندی زدم و نشستم!
-کی برگشتین؟
نسیم:دو هفته ای میشه.
-دو هفتههههه؟؟اونوقت الان باید بهم خبر بدید؟
مرتضی برامون چایی آورد و نشست کنار نسیم خندیدم و گفتم:رسم غربیاس که آقایون چایی میارن؟
خندیدن و نسیم گفت:تو مگه گذاشتی؟!نیلماه رو گریه انداختی باید ساکتش میکردم...
کمی سربه سرش گذاشتم و اداشو دراووردم!
-نگفتید این دو هفته کجا بودین؟
مرتضی:جات خالی رفته بودیم پا بوس امام رضا!
لبخندی زدم و گفتم:خوش به حالتون من که دلم لک زده برا امام رضا...
نسیم:ایشالا این سری همه باهم میریم.
-چرا گفتی کسی نفهمه؟
مرتضی:میخوام سوپرایزشون کنم برای همین گفتم اول باهات هماهنگ باشم...
لبخندی زدم و با ذوق نگاهش کردم،از هر دری حرف زدیم و اونم از نقشه ای که برا خانوادمون کشیده بود گفت،به خودم اومدم دیدم ساعت ۸ شده برق از سرم پرید!
به طاها پیام دادم و گفتم که با ستایشم و بره دنبال ترنم من خودم میام خونه....
ادامه دارد..............................
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_49
(طاها)
ساعت حدوداً ده شده بود دلم هزار راه رفت چندباری به گوشی ریحانه زنگ زدم جواب نمیداد و الانم که خاموشه،شماره نیمارو گرفتم که بعد از چند بوق طولانی با صدای گرفته از خواب جواب داد!
نیما:جانم داداش!؟
-شرمندم از خواب بیدارت کردم...
نیما:فدا سرت چیشده؟
-از ستایش خانم خبر داری؟نمیدونی کجا رفتن با ریحانه؟!
نیما:ستایش؟!اون که تو اتاقشه!چیزی شده؟
با این حرفش خشکم زد،گلوم خشک شد بدون خداحافظی قطع کردم و دوباره شماره ریحانه رو گرفتم بازم خاموش بود دلم شور میزد نیما چندبار زنگ زد،بهم ریخته تر از اونی بودم که جواب بدم!
برق اتاق ترنم رو خاموش کردم و بی سرو صدا زدم بیرون کلافه جلو در خونه راه میرفتم نمیدونستم کجا برم،چندباری تا دم ماشین رفتم ولی کجا میخواستم برم؟
همین طور دور خودم میچرخیدم که اون سمت خیابون ماشین تقریبا مدل بالایی ایستاد و ریحانه با خنده ازش پیاده شد به چشمام اعتماد نداشتم رگ گردنم متورم شده بود فقط خیره شده بودم بهش!!
_ریحان جان...
ریحانه:جانم باز چیه؟!
باورم نمیشد اون کی بود؟کی بود که انقدر ریحانه باهاش راحت حرف میزد ولی به من میرسید ساکت میشد و فرار میکرد؟خواستم برم سمتش که پسر از شیشه ماشین جعبه ای داد دستش و گفت:این هدیه ناقابله برات دیگه امیدوارم دوسش داشته باشی!!
رسماً داشتم میمردم،ریحانه لبخندی زد و تشکر کرد و با رفتن پسر اومد این سمت با دیدنم خشک شد و با چشمای لرزون خیره شد بهم!
ریحانه:عه...سلام کی اومدید خونه؟!
دندونامو رو هم فشار میدادم که فقط داد نزنم احساس بی غیرتی میکردم،نگاهمو ازش گرفتم و رفتم داخل صدای بسته شدن در نشون میداد که اومده داخل منتظر آسانسور ایستادم آروم کنارم ایستاد و گفت:طاها...
تند برگشتم سمتش و گفتم:هیسسس...
اشک تو چشماش جمع شد سرشو انداخت پایین و گفت:اونطوری که تو فکر میکنی نیست!
آسانسور رسید رفتم کنار تا اول اون بره پشت سرش سوار آسانسور شدم و زدم طبقه خودمون،گلوم به شدت سنگین بود متوجه نگاهش بودم که خیره میشد بهم.
ریحانه:طا...
نگاهش که کردم ساکت شد،آسانسور ایستاد پیاده شدیم و رفتیم تو خونه خواست بره تو اتاقش که دستشو گرفتم و بردم تو اتاق خودم با ترس و تعجب نگاهم میکرد،درو بستم و ایستادم رو به روش.
-خب،میشنوم!با ستایش خانم کجا تشریف داشتید؟
سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.
-چرا حرف نمیزنی؟مگه نمیگی دارم اشتباه فکر میکنم بگو دیگه؟
خیلی مراعات میکردم صدام بالا نره ولی داشتم خفه میشدم،رفتم طرفش و بازوهاشو محکم گرفتم و تکونش دادم تا به خودش بیاد!
همه وسایلش پخش زمین شد و محتویات جعبه ریخت بیرون یه لباس مجلسی زنانه دقیقا مشخص بود سایز تنشه!
دندونامو محکم رو هم فشار دادم و چشامو بستم فشار دستام دور بازوهاش زیاد شد با آخ گفتنش ولش کردم و گفتم:گوشی!
با تعجب نگاهم کرد که اینبار با صدای تقریباً بلندی گفتم:بـــــده اون گوشـــــی لعنـــــتی رو.
گوشی رو از تو جیبش دراوورد و گذاشت کف دستم و گفت:بدون اینبارم داری زود قضاوت میکنی!
اینو گفت و با گریه از اتاق رفت بیرون،چندبار زدم رو صفحه ولی روشن نشد شارژرمو برداشتم و گوشی و زدم به شارژ و روشنش کردم رفتم قسمت مخاطب و شماره ها رو بالا و پایین کردم خیلی دور نبود همون اولا اسم«مرتضی جانم»توجهمو جلب کرد من طاها بودم و اون....
چندتا نفس عمیق کشیدم تا بلکه یکم آروم بشم،خیلی طول نکشید که با خنده جواب داد:جانم؟به این زودی دلت تنگ شد؟
واای خداااا خودت کمکم کن.
-شماااا؟
کمی مکث کرد و گفت:این سوال منم هست،گوشی ریحانه دست شما چیکار میکنه؟
دندونامو محکم فشار دادم هر لحظه امکان دادم که میشکنه.
-ریحانه نه و ریحانه خانم حالام خودتو معرفی کن بگو با زن من چیکار داشتی؟
خندید و گفت:زنت؟!چی میگی داداش؟من برادر ریحانه ام مثل اینکه ریحانه نه از من چیزی گفته نه از تو به ما...بزار من برسم خونه خانمم تنهاست برات زنگ میزنم!
با این حرفش شوکه شدم و کمی هم آروم گرفتم باز چه زود قضاوتش کرده بودم!یعنی واقعا برادر ریحانه بود؟پس چرا چیزی در موردش نشنیده بودم؟چرا ندیده بودمش؟و هزارتا چرا دیگه!!
ادامه دارد..................................
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_50
یه ده دقیقهای طول کشید تا بهم زنگ بزنه وقتی گوشی زنگ خورد سریع جواب دادم که خنده اش گرفت و گفت:عجب خواهرمون ازدواج کرد و ما بی خبر!
-ببخشید ولی من هنوز کلی سوال دارم!
مرتضی یا همون به اصطلاح داداش ریحانه گفت:حق داری حتما کلی برات سو تفاهم پیش اومده...ریحانه کجاست خوبه؟
-لطفا برو سر اصل مطلب و این سو تفاهم رو بر طرف کن!
مرتضی:باشه داداش آروم باش!من مرتضام برادر ریحانه و رها البته رضاعی در اصل پسرعموشونم خاطرات زیادی از بچگیم یادم نیست چیزایی هست که من از بقیه شنیدم...خانوادم رو تو سانحه رانندگی از دست دادم وقتی ۴ ماهم بود موقع برگشت از دهات مادریم این اتفاق افتاده و فقط من چون تو بغ.ل مادر خدا بیامرزم بودم جون سالم به در بردم و زنعموم که مادر ریحانه میشه منو با رها بزرگ کرد و اینطوری شد پسرشون به حساب اومدم و با اونا بزرگ شدم!عجیبه که چیزی نمیدونی!...شما کی ازدواج کردید؟
با زبون ل.بامو تر کردم حرفاش برام گرون تموم شد باز با قضاوت بیجام دلشو شکستم!
مرتضی:داداش!
به خودم اومدم و با صدای خش داری از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم و حتی ماجرای صیغه بودنمون رو و از همه مهم تر علاقم به ریحانه!سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت خیلی طول کشید تا به خودش بیاد!
مرتضی:حتما خیلی دوست داشته که قبول کرده!
تلخ خندیدم و گفتم:نه بهتره بگیم دخترمو دوست داشته!
مرتضی:آقاجون و عموم با این قضیه کنار اومدن؟
-مشکلی نداشتن که قبول کردن...
مرتضی:عجب چه غریبیم ما...
خندید و ادامه داد:انشاالله رو در رو همو ببینیم بیشتر آشنا شیم!
تشکر کردم و گفتم:شرمندم بابت برخوردم!
خندید و گفت:نه این چه حرفیه داداش مشکل از من بود حق داشتی تو منم مثل تو مردم غیرت دارم رو همسرم ریحانم اشتباه کرد چیزی نگفت!
با خنده اضافه کرد:حتما الان قهر کرده!
با خنده اش منم خندم گرفت!
مرتضی:باید بری منت کشی؟دلم میسوزه برات!ولی داداش بدون این خواهرم اگه بهت بله نمیگفت قطعا با اون اخلاقش میترشید...در ضمن سوگلی همه اس!
باورم نمیشد داره اینارو درباره ریحانه میگه این دختری که من دیدم این چیزا ازش بعید بود!آدم خونگرمی میومدم کمی دیگه سر به سرم گذاشت و قطع کرد،دستی به صورتم کشیدم و از اتاق اومدم بیرونو پشت در اتاقش ایستادم و چند ضربه به در زدم جوابی نداد صدای گریشو میشنیدم!
لعنت بهت طاها باز مایه عذاب این دختر شدی،حسابی پشیمون بودم هرچند سودی نداشت!
دستگیره رو کشیدم پایین و رفتم تو اتاق کنار در نشسته بود رو زمین و سرشو گذاشته بود رو پاهاش و گریه میکرد،باز آتیش گرفتم با اشکاش...
نشستم رو به روش و دستامو گذاشتم رو پاهاش و گفتم:ریحانه...عزیزم...ریحانه خانم!
صدای گریه اش بیشتر شد ولی سرشو بالا نیاوورد!
-انقدر ازم بیزار شدی که نگاهم نمیکنی؟باز زود قضاوت کردم معذرت میخوام!
سرشو آوورد بالا و گفت:هرکاری دلت میخواد میکنی و هرچی دلت میخواد میگی بعد میخوای با معذرت خواهی حلش کنی؟؟...نه خیر آقا طاها نمیشه آبی که ریختی به هیچ وجه جمع نمیشه!!من اسیر تو نیستم یا بردهات نیستم باهام اینطوری رفتار میکنی من فقط اومدم اینجا ترنم تنها نباشه از مادر داشته محروم نباشه ولی فقط داری با احساساتم بازی میکنی هزار جور قول دادی ولی زدی زیر قولت!خسته شدم دیگه خسته شدم میفهمیییی؟؟؟
حق داشت خیلی خودخواه بودم که اینطور باهاش رفتار میکردم،سرمو انداختم پایین و گفتم:الان چیکار کنم برات؟
ریحانه:هیچی فقط برو تنهام بزار...
خواستم بغ.لش کنم که نزاشت و محکم هولم داد عقب و با جیغ گفت:به من دست نزن یه وقت جوری رفتار میکنی انگار عاشقی یه بار جوری رفتار میکنی انگار مجرمم اول تکلیفتو با خودت روشن کن....نمیخوام انقدر بازیم بدی بسه!
صدای گریه ترنم بلند شد از جاش پاشد و رفت بیرون با رفتنش مشتی کوبیدم به دیوار که همون لحظه دستام کبود شد!
(ریحانه)
از وقتی وارد مهد شدم ستایش یک ریز ازم سوال میپرسید حسابی کلافه شده بودم!!
ستایش:بابا چیشده یه حرفی بزن!!!بدبخت داداشم از وقتی عاشقت شد یه روز خوش ندید با اون حال زارش دیشب این آقا طاها تن و بدنش رو لرزوند!!
با جدیت نگاهش کردم که ساکت شد!
ستایش:هااا؟؟همچین نگام نکنا!!!بگو چه خبر بود دیشب؟
جوابشو ندادم و مشغول مرتب کردن قفسه کتابا شدم،ستایش ول کن نبود!!!
ستایش:نیما میگفت به طاها گفتی با منی کجا بودی؟میخوای سوپرایزش کنی؟؟اه حرف بزن دیگه چیشده؟؟؟چرا امروز عین این شوهر مرده هایی؟
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:ستایش یه امروز رو سر به سرم نزار واقعا حوصله ندارم!
کتابارو دادم دستشو زدم بیرون حالم واقعا گرفته بود با دیدن ترنم که سر تا پا گلی و خیس بود خونم یخ زد اخم کردم و جیغ کشیدم:پــــــــــارســــــــــاااااااااااا....
معلوم نبود کجا قایم شده بود من اگه دستم بهش برسه میدونم چیکارش کنم.....
ادامه دارد...............................
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_51
موهای ترنم رو سشوار کشیدم و مشغول بستن موهای کوتاه و لَختش بودم،پارسا مظلوم یه گوشه نشسته بود و ستایش داشت موهاشو با حوله خشک میکرد و زیر لب غر میزد!
ستایش:نه میخوام بدونم چی بهت میرسه همش عاشق آب بازی کردنی؟مگه قول نداده بودی دیگه اینکارو نکنی؟تقصیر توعه رودخونه سی و سه پل آب نداره!
ترنم منگ شده بود دیگه برای خواب!ساعت حدوداً ۱۲ بود رو به ستایش گفتم:غذای امروز چیه؟
ستایش:ماکارونی!!
ترنم که تا حالا خمیازه میکشید با شنیدن کلمه ماکارونی چشماش وا شد و دست زد،حالت گریه به خودم گرفتم و گفتم:یه کثیف کاری دیگه تو راهه!!
ستایش خندید و گفت:حقته!
موقع ناهار هیچی از غذام نفهمیدم فقط داشتم با غذام بازی میکردم،کار دیشب طاها برام خیلی گرون تموم شد تحمل نداشتم باهام اینطور برخورد کنه هرچند هم غیرتی شده باشه ولی این بار من کوتاه نمیام!
بغض کردم همین الانشم دل تنگ لبخنداشم،نباید کم بیاری ریحانه باید تکلیفت مشخص بشه نباید بیشتر از این با احساساتم بازی میشد بسه!!!
با تکون ستایش به خودم اومدم و خیره شدم بهش!
ستایش:چته چرا نمیخوری؟
-سیرم!
فقط تونستم همینو بگم،از جام پاشدم و ترنم رو که تو صندلیش خوابیده بود و گرفتم تو بغ.لم و بردمش تو اتاق و برگشتم و پارسا رو بیدار کردم و با کلی غر شنیدن بردمش،دیگه بزرگ شده بود و سنگین بود نمیتونستم مثل قبل بغ.لش کنم....
(طاها)
نمیتونستم رو کارم تمرکز کنم تموم فاکتورهای خرید برای اربعین رو اشتباه نوشته بودم،خودکار رو پرت کردم روی فاکتور و سرمو چسبوندم به پشت صندلی!!!
رسول:چیه طاها جان؟مشکلی هست؟
دستی به صورتم کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم تقریبا ۹ بود باید میرفتم خونه ریحانه میترسید از تنهایی!
ازش معذرت خواهی کردم و گفتم:رسول جان اصلا نمیتونم رو این فاکتورها تمرکز کنم لطفاً خودت ردیفش کن اگه مشکلی برای موکب بود بگو من فردا به بچه های خیریه بسپارم!
سری تکون داد و پا به پام بلند شد!
-به کارات برس لطفاً بشین!
خداحافظی کردیم و به در که رسیدم احمد با سینی چایی اومد و با دیدنم گفت:کجا با این عجله چایی آووردم تازه!؟
دستی به شونهاش زدم و گفتم:قربونت داداش انشاالله یه وقت دیگه باید برم خانمم تنهاست خونه!
سری تکون داد و بعد از خداحافظی باهاش راهی خونه شدم،وقتی رسیدم تموم برقا جز برق اتاق ترنم و آشپزخونه خاموش بود سرو صداشون از اتاق میومد رفتم اون سمت و جلوی در ایستادم،مشغول بازی بودن و حسابی میخندیدن سرمو انداختم پایین فکر میکردم بعد از نرگس هیچکس به چشمم نمیاد ولی لبخندهای ریحانه خلاف اینو بهم ثابت کرد!
-سلام.
توجهشون بهم جلب شد،لبخند از روی لبای ریحانه پر کشید و چیزی نگفت فقط سری تکون داد یعنی هنوز قهره!
ترنم:بابااااااییییییی!!!!
پا شد و بدو بدو اومد سمتم،نشستم و دستامو براش باز کردم و خودشو انداخت تو بغ.لم و دوباره خیلی سریع رفت سمت ریحانه لبخندی زدم و خیره شدم بهشون!
ریحانه اصلا بهم توجه نمیکرد و بدون توجه بهم مشغول ترنم شد حسابی بهم بر خورد رفتم تو آشپزخونه میز چیده بود ولی فقط یه بشقاب رو میز بود دستامو مشت کردم و رفتم تو اتاقم و درو محکم کوبیدم بهم و بدون عوض کردن لباسم دراز کشیدم رو تخت!
یعنی انقدر زیاده روی کرده بودم که حتی حاضر نبود باهام غذا بخوره؟انقدر که حتی جواب سلامم رو نده؟نشونم صداشو؟داشتم دیوونه میشدم فکر نمیکردم انقدر برام مهم باشه فکر نمیکردم من...طاها...کسی که نرگس همه هست و نیستش بود عاشق شده!
سرم در حال انفجار بود،پاشدم تا یه مسکن بخورم در اتاق رو که باز کردم با ریحانه رخ به رخ شدم نگاه کوتاهی بهم انداخت و ترنم به بغ.ل رفت سمت سرویس بهداشتی!
چشمامو بستم تا آروم باشم و کاری نکنم که پشیمون بشم،حقم بود تقصیر خود نفهمم بود قبلا هم گفته بود لعنت به من!
هرچی این کابینت های لعنتی رو بالا پایین کردم قرص نبود که نبود میدونستم عمدا قایم کرده تا دست ترنم بهشون نرسه ولی اگه ازش میپرسیدم جواب نمیداد!
حسابی گرسنه بودم به زور نشستم و چند لقمه خوردم و قید خوردن قرص رو زدم و برگشتم تو اتاقم و تلاش کردم تا بخوابم.....
ادامه دارد...........................