eitaa logo
💜دخترونه ➬
2.8هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.4هزار ویدیو
224 فایل
من یک دختـ♕ـر هستمツ 💞(: من نه عــاشــق هستم ... ونه محتاج نگاهی که بلغزد برمن من خودم هستم ویک حس غریب که به صد عشق وهوس می ارزد
مشاهده در ایتا
دانلود
چایت را من شیرین میکنم پارت 2 آن روزها همه چیز خاکستری و سرد به نظر میرسید، حتی چله تابستان. پدرم سال‌ها در خیالش مبارزه کرد و مدام از آرمانش گفت؛ به این امید که فرزندانش را تقدیم سازمان کند، که نشد. فرزندانش عادت کرده بودند به شعارزدگی پدر، و رنگ نداشت برایشان رجز خوانی‌هایش. بیچاره مادر که هیچ همدمی نداشت. در این بین، دانیال همیشه هوایم را داشت... هر روز و هر لحظه، درست وقتی که خدای مادر،بی‌خیالش میشد زیر کتک ها و کمربند‌های پدر. خدای مادر، بد بود. دوستش نداشتم. من خدایی داشتم که برادرم بود و وقتی صدای جیغ‌های دلخراش مادر زیر آوار کمربند آزارم میداد،محکم گوش‌هایم را میگرفت و اشک‌هایم را می‌بوسید.کاش خداش مادر‌ هم، کمی مثل دانیال، مهربانی بلد بود. دانیال، در، پنجره، آسمان، و تمام دنیایم را تشکیل می‌داد.کل ارتباط این خانواده خلاصه میشد در خوردن چند لقمه غذا کنار یکدیگر، آن هم گاهی ، شاید صبحانه یا نهار. چون شب ها اصلا پدری وجود نداشت تا خانواده کامل باشد. در روزهای کودکی، گاهی از خود می‌پرسیدم:« یعنی همه همینطور زندگی میکنند؟ حتی خانواده‌ی تام؟ یا مثلا معلم مدرسه مان،خانم اشتوتگر هم از شوهرش کتک میخورد؟ پدر لیزا چطور؟ او هم مبارز و دیوانه است؟» و بی هیچ جوابی، دلم می‌سوخت برای دنیایی که خدایش جرعه‌ای مهربانی نداشت. کودکی و نوجوانی‌ام رفت و من جز از برادر، عشق هیچ کس را به جان نخریدم. بیچاره مادر چه کشید در غربت آن خانه و من بی‌میل بودم نسبت به محبت هایش و او صبوری میکرد. چند سال بعد از بیست سالگی‌ام، دنیا لرزید. زلزله‌ای زندگی‌ام را سوزاند؛ زندگی همه‌ی ما را. من، دانیال، مادر ، و پدر سازمان‌زده‌ام. آتشی که خیلی زود مرا به بازی قمار برای نفس کشیدن هل داد. آن روزها، دانیال کمی عجیب شده بود. کتاب میخواند؛ کتاب‌هایی که حتی عکس و اسم روی جلدش برایم غریب بود.به مادر محبت میکرد. کمتر با پدر درگیر میشد.به مهمانی و کلوپ نمی‌آمد و حتی گاهی با لحنی پرمهر مرا هم منصرف میکرد. برادر مهربان من، مهربان‌تر شده بود. ولی گاهی حرف هایش، شبیه به تفکرات مادر میشد و این مرا می‌ترساند من از مذهبی‌ها تنفر داشتم. مادرم ترسو بود و خدایی ترسو‌تر داشت.اما دانیال خلاصه میشد در جسارت. حرف زور دیوانه‌اش میکرد، فریاد می‌کشید ، کتک کاری راه می‌انداخت ولی نمیترسید. اسطوره‌ی من نباید شبیه مادر و خدایش میشد! دانیال، باید برادرم باقی می‌ماند. باید حفظش میکردم؛ به هر روش ممکن. خودم را مشتاق حرف‌هایش نشان میدادم و اون میگفت؛ از باید‌ها و نبایدها، از درست و غلط های تعریف شده، از هنجارها و ناهنجار‌ها. حالا دیگر مادر کنار گود می‌ایستاد و دانیال می‌جنگید با پدر، با یک شر شیطان مسلک. در ثانیه های آن روزهایم چقدر انزجار موج میزد و من باید نفس به نفس زندگی‌شان میکردم؛ من بیزار از پدر و سیاست نم کشیده‌اش. دانیال مدام افسانه‌هایی شیرین میگفت از خدای مادر...که رئوف است، که چنین و چنان میکند، که... و من متنفر‌تر میشدم از خدایی که دانیال را از میهمانی‌ها و خوشگذرانی‌های دوستانه ام گرفت. این خدا کارش را خوب بلد بود. · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
ســرتــونــقــش‌فــلــک.mp3
2.27M
نفر 1⃣ 1.3K · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
خدایا شکرت که در پَناه حُسینیم❤️🕊 · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
زندگے یـک قصـہ ایـست کـہ توسط یـک خداے خوب نوشتـہ شده!💚 · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
5.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥲 · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
+ «عمه بابایم کجاست» با صدای راغب · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
16.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نفر 2⃣ 1.6 K · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
خدایا شکرت بابت اینکه حواست هست تو دلم چی میگذره 🌸🌿 · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
🤍🐼 · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
مثل مسلم باش در اوج تنهایی دیوانه حسین · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
26.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی این خیلی قشنگ بود 🥲 · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city
+ از بچگی شادی فروختم غم خریدم:/ باپول تو جیبی هام برات پرچم خریدم🥺 · · · • • • • ◜♡◞ • • • • · · · ↷🖤⌜ @Girls_city