هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
AUD-20170303-WA0009.mp3
5.35M
🎵روزابیقراری شباگریه داری،بمیرم برات که کسی رونداری😭
🎙حاج محمودکریمی
دم #افطار
آقای غریبمون رو
فراموش نکنیم
#بیاد_شهدای_گمنام ک مادرشون چشم انتظارشون😭
https://eitaa.com/javanan_enghelai313
﴾﷽﴿
💠 #رمان_آیه_های_جنون 🍂
💠 #قسمت_۵
خواهر بزرگم مریم،روے دو زانو ڪنار در ورودے نشستہ بود،چادر مشڪے اش روے شانہ هایش افتادہ بود و در حالے ڪہ دست چپش را روے دهانش گذاشتہ بود آرام اشڪ میریخت.
بدون اینڪہ سرم را برگردانم در را بستم،بہ سمتش دویدم و ڪنارش زانو زدم.
بہ صورتش زل زدم:چے شدہ آبجے؟
سوال بیخودے پرسیدم،خب مشخص بود!
باز با حسام،همسرش دعوایش شدہ بود!
دستش را از روے صورتش برداشت و با بغض گفت:هیچے!
نگاهم بہ ڪنار لبش افتاد،رد خون تا زیر گردنش ادامہ داشت و جاے چهار انگشت!
اخم هایم در هم رفت:باز این....
ادامہ ندادم،نمیخواستم چیز بدے بگویم.
نورا در حالے ڪہ لیوان آب قندے در دست داشت و با قاشق محتواے لیوان را هم میزد وارد حیاط شد و رو بہ من گفت:سلام فسقل خستہ نباشے!
آرام جواب سلامش را دادم،انگشت اشارہ ام را روے صورت مریم ڪشیدم.
قلبم تیر ڪشید،انگار بہ من سیلے زدہ بودند.
چشمانِ عسلے رنگ اشڪ آلودش را بہ چشمانم دوخت و سپس دوبارہ نگاهش را گرفت،با حرص گفت:نذاشت بچہ مو بیارم عوضے!
نورا نگاهے بہ من انداخت و لیوان را رو بہ روے مریم گرفت:بیا بخور آب بدنت رفت انقد اشڪ ریختے.
مریم بدون اینڪہ بہ لیوان نگاہ ڪند با دست پسش زد:نمیخورم.
رو بہ نورا گفتم:مامان ڪو؟
نورا همانطور ڪہ وارد خانہ میشد گفت:قبل از اینڪہ مریم بیاد رفت بیرون.
وارد خانہ شد.
خواستم چیزے بگویم ڪہ صداے زنگ در آمد،بلند شدم،صداے نورا از داخل خانہ آمد:ڪیہ؟!
چند لحظہ گذشت اما در را باز نڪرد،نورا با عجلہ بہ سمت ما آمد و گفت:حسامہ!
مریم بلند شد،چادرش را از روے دوشش برداشت و انداخت داخل خانہ.
خواست بہ سمت در برود ڪہ مانعش شدم:آبجے صبر ڪن،الان باز یہ ڪارے میڪنہ.
ڪولہ ام را از روے دوشم برداشتم و ڪنار در ورودے گذاشتم،همانطور ڪہ ڪش چادرم را سفت میڪردم گفتم:من میرم!
مریم اخم ڪرد و با عصبانیت گفت:لازم نڪردہ،همین موندہ بہ توام....
صداے محڪم ڪوبیدن بہ در باعث شد حرفش نصفہ بماند،دندان هایش را با حرص روے هم فشار داد و گفت:دیگہ شورشو درآوردہ!
خواست بہ سمت در برود ڪہ بازویش را گرفتم،نگاهے بہ نورا انداختم.
صداے حسام بلند شد:چرا درو باز نمیڪنید؟!
سپس دوبارہ زنگ را زد.
هر سہ بہ در نگاہ میڪردیم،نورا آرام گفت:بذار انقد در بزنہ دستش بشڪنہ!
سپس دستش را دور شانہ ے مریم حلقہ ڪرد و ادامہ داد:بیاید بریم تو!
دوبارہ صداے حسام بلند شد:درو باز میڪنید یا از دیوار بیام!
نورا دهانش را ڪج ڪرد و گفت:بسم اللہ مگہ دزدہ؟!
خندہ ام گرفت،مریم نگاهے بہ نورا انداخت و چیزے نگفت!
نورا گفت:خب حالا!من چے ڪار ڪنم خودش میگہ از دیوار میام!
سپس بلند رو بہ در گفت:آقا حسام از دیوار بیاید عادت دارید دیگہ،هر شب هر شب!
خندہ ام شدت گرفت،نورا آرام با مشت بہ بازوے مریم ڪوبید و با خندہ گفت:بیخیال بابا!
دوبارہ حسام بہ در ڪوبید:بزرگ این خونہ نیس؟!
اینطور نمیشد!
سرفہ اے ڪوتاہ ڪردم و بہ سمت در رفتم.
همانطور ڪہ انگشت اشارہ و شصتم را براے باز ڪردن در میبردم جلو گفتم:چرا درو میڪوبے؟! همسایہ ها ریختن بیرون!
در را باز ڪردم،اما فقط ڪمے!
بہ زور ڪمے از نصف صورتش را میدیدم،با دست مدام روے تہ ریشش میڪشید،صورتش از شدت خشم ڪمے قرمز شدہ بود،نگاهش ڪہ بہ من افتاد گفت:برو ڪنار!
سپس بلند گفت:مریم!
خواست وارد بشود ڪہ محڪم در را گرفتم،خونسرد گفتم:شما تشریف ببرید تا احضاریہ ے دادگاہ بیاد!
بہ صورتم زل زد،پوزخندے روے لبانش نقش بست،با خندہ گفت:جدے جدے فڪر ڪردے وڪیل میشے خانم ڪوچولووو؟!دارے تمرین میڪنے؟!
بدون هیچ واڪنشے جوابش را ندادم،خواستم در را ببندم ڪہ دستش را لاے در گذاشت.
نگاهے از پا تا صورتم انداخت و گفت:آخہ اون بابات میذارہ؟!
اخمانم در هم رفت.
حق نداشت بہ پدرم توهین ڪند!
با حرص گفتم:حواست بہ حرف زدنت باشہ!
ادامہ داد:همہ تون یہ مشت عقیدہ اید!
صداے مریم بلند شد:دهنتو ببند حسام!
حضور مریم را ڪنارم احساس ڪردم،با حرص گفت:گمشو برو،دیگہ ام نبینمت تا دادگاہ!
حسام آرام گفت:زبون در آوردے!
با حرص گفتم:داشت،نمیخواست واسہ بے ارزشے مثل تو خرجش ڪنہ!
حسام با عصبانیت انگشت اشارہ اش را بہ سمت من گرفت:مراقب باش چے از دهنت بیرون میاد!
خونسرد گفتم:مثلا مراقب نباشم چے میشہ؟!
صداے امیرمهدے بہ گوشم خورد،پسر سہ سالہ ے مریم.
پشت پاے پدرش بُغ ڪردہ بود،ڪم ماندہ بود گریہ ڪند!
تازہ متوجہ ش شدم!
#ادامہ_دارد...
﴾﷽﴿
💠 #رمان_آیه_های_جنون
💠 #قسمت_۶
بدون اینڪہ چشم از امیرمهدے بگیرم گفتم:نورا بیا درو نگہ دار!
حسام متعجب نگاهم ڪرد!
نورا ڪنارم آمد و در را گرفت،سریع وارد ڪوچہ شدم،حسام با شڪ نگاهم میڪرد،بدون اینڪہ نگاهش ڪنم ڪنارش رفتم و دستانم را بہ سمت امیرمهدے دراز ڪردم:بیا خالہ!
امیر مهدے لبانش را غنچہ ڪرد نگاهے بہ پدرش و سپس بہ من انداخت و سریع بغلم آمد.
حسام دستش را بہ سمت من دراز ڪرد و گفت:ڪجا میبریش؟!
چندتا از همسایہ ها نگاهمان میڪردند،خواست بہ سمتم بیاید ڪہ سریع امیرمهدے
را بہ سمتش دراز ڪردم،پاهاے امیرمهدے در هوا بلند شد و خورد بہ صورت حسام.
با دست صورتش را گرفت،سریع نورا را بہ داخل حیاط هل دادم وارد خانہ شدم،در را بستم.
نفس نفس زنان بہ در تڪیہ دادم،مریم و نورا با چشمانے گرد شدہ نگاهم میڪردند.
نورا همانطور ڪہ بہ من خیرہ شدہ بود گفت:اوہ!اَڪشن!
هر سہ باهم زدیم زیر خندہ.
در مشڪلات هم میخندیدیم!
امیدمهدے از بغلم پایین رفت و بہ سمت مریم دوید،مریم محڪم در آغوشش گرفت.
صداے حسام بلند شد:دارم براتون!
نورا در حالے ڪہ وارد خانہ میشد گفت:برم یہ پارچ آب قند درست ڪنم بخوریم.
در اتاق خواب روے شڪم دراز ڪشیدہ بودم و ڪتاب عربے ام پیش رویم باز بود،یاسین هم رو بہ رویم مشغول نوشتن از روے درسش بود.
امیرمهدے هم روے ڪمرم دراز ڪشیدہ بود و با ریشہ هاے شالم بازے میڪرد،دستم را زیر چانہ ام گذاشتہ بودم و با چشمانم متن ڪتاب را میخواندم.
صداے صحبت ڪردن پدرم و مریم مے آمد.
مریم تقریبا داد میزد!
حسام ڪہ عصر حریف ما نشد،رفتہ بود محل ڪار پدرم و گلہ ڪردہ بود.
نورا حوصلہ ے بحث نداشت،با طاها بیرون رفت.
من و یاسین و امیرمهدے هم براے نخودسیاہ در اتاق چپیدہ بودیم.
صداها نمیگذاشت تمرڪز ڪنم،بہ امیرمهدے گفتم:جیگر خالہ!
امیرمهدے بلند گفت:جاااانہ جیگر!
خندہ ام گرفت،نورا یادش دادہ بود.
_میشہ گوشامو بگیرے؟
_چَش!
دو دستش را روے دو گوشم گذاشت،صداها بلندتر شد.
حسام هم بلند صحبت میڪرد.
یاسین نگاهے بہ در اتاق انداخت،گرفتہ بود.
صورتش را بہ سمت من برگرداند،لبخندے زدم و دوبارہ سرم را پایین انداختم.
یڪے چند تقہ بہ در زد،امیرمهدے سریع از روے ڪمرم بلند شد و بہ سمت در دوید.
همانطور ڪہ دستش را براے گرفتن دستگیرہ ے در بالا میبرد روے پنجہ هاے پاهایش ایستاد و با ڪمے تقلا دستگیرہ را ڪشید.
پدرم در چهارچوب در ظاهر شد.
از روے زمین بلند شدم.
پدرم دستے بہ سر امیرمهدے ڪشید و گفت:با دایے یاسین برید حیاط بازے ڪنید.
امیرمهدے سرش را بہ سمت یاسین برگرداند،یاسین بہ من چشم دوخت.
بہ یاسین گفتم:برید داداش!
یاسین با اڪراہ بلند شد و دست امیرمهدے را گرفت،باهم از اتاق خارج شدند.
حسام نزدیڪ در نشستہ بود و با اخم بہ من زل زدہ بود.
#ادامہ_دارد...
🌷 *اللّـهم جــعل عـواقب امـورنا بالخیر والشهاده فی رکاب المهدی«عج»* 🌷
🌷گروه بصیرتے گلستان خاطرات شهـــدا🌷
💠عضویت با👈09178314082💠
🌷شادے روح شهـــداے اسلام صلوات🌷
▫لطفا در انتشار مطالب تبلیغات رو حذف نکنید
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از ستارگان آسمانی ولایت⭐️
دعای افتتاح...التماس دعا.mp3
7.82M
#دعای_افتتاح
بانوای حاج #مهدی_سماواتی
التماس دعای #فرج و #شهادت🌹
تقدیم به شهدای مدافع حرم ودفاع مقدس من جمله #شهیدسعیدبیاضےزاده و #احسان_فتحے🌹
http://eitaa.com/golestanekhaterat
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
*درود بر سپاه پاسداران قهرمان*
*درپی بی کفایتی وعدم توانایی مسولان ذیربط، بازهم طی یک اقدام ضربتی ، سپاه فجر فارس به وسیله تانکرهای سوخت، اقدام به توزیع بنزین در جایگاه های سطح شهر شیراز نمود و باردیگر سایه بحران را از سر شهر شیراز دور نمود. این تانکرها حدود ساعت ۱۷ با اسکورت نیروی انتظامی به سلامت وارد شهرشیراز شد.*
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
5.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فتنه_۹۷_چگونه_کلید_خواهد_خورد؟
#دیدن این فیلم برای جوانان انقلابی #الزامیست.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
💢 براندازی به سبک تام و جری 😅😅
#توطئه
#دشمن_احمق
#ساده_لوحان
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 #ببینیم | راز فتح خرمشهر که دشمن هم آن را فهمیده چه بود؟
خرمشهرها در پیش است...
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
🎧 #بشنویم | 🌻 تمرین اخلاص، مثل امام...
⭕️ وقتی که خرمشهر از دست رفت امام مایوس نشد، وقتی هم که پس گرفته شد امام گفت خرمشهر را خدا آزاد کرد...
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود