رفتم و دراز ڪشیدم،پایین دستہ اے از موهایم را دور انگشت اشارہ ام پیچیدم.
ازدواج میتوانست راہ رهایے باشد؟!
نہ!
هر طور شدہ نباید بہ آن مهمانے میرفتم و نہ میگذاشتم همچین مهمانے بہ خانہ مان بیاید!
رژ لب قرمز رنگ را بہ سمت لب هایم بردم،همانطور ڪہ در آینہ خودم را نگاہ میڪردم رژ را روے لبانم ڪشیدم.
رژ را از لبانم جدا ڪردم و لبانم را چندبار آرام روے هم ڪشیدم.
خودم را در آینہ نگاہ ڪردم،روسرے زرشڪے رنگے صورتم را قاب ڪردہ بود.
ڪمے ڪرم پودر بہ صورتم زدہ بودم و سرمہ بہ چشانم ڪشیدہ بودم.
رژ قرمز رنگ روے لبانم خودنمایے میڪرد.
از ڪنار آینہ بلند شدم.
چادرم مرتب روے تخت بود،خواستم چادرم را بردارم ڪہ دوبارہ حالم بد شد!
با عجلہ از اتاق بیرون رفتم و بہ سمت دستشویے دویدم!
سریع وارد دستشویے شدم و در را بستم،
صداے مادرم بلند شد:دوبارہ رفتے اون تو؟!
جوابے ندادم.
یڪ دقیقہ بعد از دستشویے بیرون آمدم،مادرم ڪنار دستشویے ایستادہ بود با دیدنم چشمانش از حدقہ زد بیرون!
_چرا خودتو این ریختے ڪردے؟!
قبل از اینڪہ دهان باز ڪنم پدرم وارد خانہ شد و گفت:چرا نمیاید؟!
با دیدن من او هم چشمانش گرد شد!
همانطور ڪہ نگاهم میڪرد:این چہ وضعشہ؟!
بدون توجہ بہ اینڪہ منظورشان آرایش صورتم است نگاهے بہ لباس هایم انداختم و گفتم:مگہ چشہ؟!
پدرم اخم هایش را درهم ڪشید:صورتتو میگم!
بہ پدرم نگاہ ڪردم و گفتم:آهان!گفتم یڪم بہ خودم برسم مثلا خواستگارم قرارہ ببینہ!
پدر و مادرم با تعجب نگاهے بہ هم انداختند و دوبارہ بہ من چشم دوختند.
همانطور ڪہ بہ سمت اتاقم میرفتم گفتم:مامان نگفتہ،خودم فهمیدم!
پدرم آرام گفت:حیام ڪہ نموندہ!
خواستم وارد اتاق بشوم ڪہ دوبارہ بہ سمت دستشویے دوییدم.
وارد شدم و در را بستم.
مادرم چند تقہ بہ در زد و گفت:چت شدہ امروز؟!همش اون تویے!
همانطور ڪہ جلوے آینہ ے روشویے ایستادہ بودم و با انگشت روے لبم میڪشیدم تا رنگ رژم را ڪمے تنظیم ڪنم گفتم:از وقتے قرص خوردم اینطور شدم!
آب را باز ڪردم و چند لحظہ بعد آب را بستم.
صبح واقعا حالم بد میشد اما حالا اثرات قرصے ڪہ خوردہ بودم تقریبا رفتہ بود ولے فیلم بازے میڪردم.
مادرم با تعجب گفت:چہ قرصے؟!
در را باز ڪردم و خارج شدم،بہ سمت آشپزخانہ رفتم و گفتم:دلم درد میڪرد یہ چندتا از قرصاے بابا خوردم!
مادرم فریاد زد:چے؟!
با عجلہ وارد آشپزخانہ شد و بہ سمت یخچال رفت.
ڪنارش ایستادم،بستہ ے قرص ها را بیرون آورد و با نگرانے گفت:سر خود چے خوردے؟!
نگاهے بہ قرص ها انداختم و یڪ بستہ را برداشتم:از این خوردم!
مادرم بستہ ے قرص را از دستم گرفت و با دقت نگاہ ڪرد.
چند لحظہ بعد سرش را بلند ڪرد و با اخم نہ صورتم زل زد.
_قرص مسهل خوردے؟!
نگاهے بہ بستہ ے قرص انداختم و گفتم:دلم درد میڪرد.
مادرم پیشانے اش را بالا داد:آهان!توام نمیدونستے این مسهلہ فڪر ڪردے مسڪن یا قرص دل دردہ!
مظلوم سرم را تڪان دادم.
صبح یڪ دانہ قرص مسهل خوردم،دو سہ تایش را هم در سطل زبالہ انداختم!
ولے خب مثلا خوردہ بودم دیگر!
مادرم سرش را بہ نشانہ ے تاسف تڪان داد.
باز بہ سمت دستشویے دویدم.
صداے پدرم آمد:آیہ چش شدہ؟!
مادرم پوفے ڪرد و گفت:قرص مسهل خوردہ،با این وضع نمیتونہ بیاد!
لبخندے روے لبانم نقش بست،تا حدے موفق شدہ بودم!
پدرم بلند گفت:چے؟!
دو سہ دقیقہ بعد،از دستشویے خارج شدم،پدرم نگاهے بہ من انداخت و گفت:اون از وضع صورتش،اینم از این!
بہ سمت اتاق رفتم و وارد شدم.
براے اینڪہ شڪ نڪنند چادرم را از روے تخت برداشتم و سر ڪردم.
از اتاق خارج شدم،میدانستم محال است پدرم من را با این آرایش بیرون ببرد چہ برسد بہ خانہ ے ڪسے هم تیپ خودش!
رو بہ پدر و مادرم گفتم:فقط یہ لحظہ من باز برم.
مادرم سریع گفت:مصطفے سریع زنگ بزن بہ دوستت بگو یہ مشڪلے پیش اومدہ نمیتونیم بیایم.
پدرم با عصبانیت گفت:میخواید فقط منو سڪہ ے یہ پول ڪنید!
مادرم بے حوصلہ پاسخ داد:نمیبینے وضعشو؟!بریم خونہ مردم اونجام از دستشویے درنیاد!
پدرم گفت:اونش بہ ڪنار من با این وضع ظاهرش اینو ڪجا ببرم؟!
سریع گفتم:مگہ وضع ظاهرم چشہ؟!چادرمم ڪہ مرتبہ!
خواستم بہ پدرم بفهمانم تاڪید بر چادر پوشیدن اجبارے لازم نیست!
چرا و چطور چادر پوشیدن مهم است!
فقط چادر شرط نیست!
اگر فقط چادر است خب آرایش صورت من چہ اشڪالے دارد؟!
میخواستم این ها را غیرمستقیم بگویم!
قرمز ڪنہ!
#ادامہ_دارد...
🌷 *اللّـهم جــعل عـواقب امـورنا بالخیر والشهاده فی رکاب المهدی«عج»* 🌷
🌷گروه بصیرتے گلستان خاطرات شهـــدا🌷
💠عضویت با👈09178314082💠
🌷شادے روح شهـــداے اسلام صلوات🌷
▫لطفا در انتشار مطالب تبلیغات رو حذف نکنید
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
💞دعای روز نهم ماه مبارک رمضان💞
🌹بسم الله الرحمن الرحیم🌹
🌺اللهمّ اجْعَلْ لی فیهِ نصیباً من رَحْمَتِكَ الواسِعَةِ واهْدِنی فیهِ لِبراهِینِكَ السّاطِعَةِ وخُذْ بناصیتی الى مَرْضاتِكَ الجامِعَةِ بِمَحَبّتِكَ یا أمَلَ المُشْتاقین.🌺
🗒خدایا قرار بده برایم در آن بهرهاى از رحمت فراوانـت و راهنمائیم كن در آن به برهان و راههاى درخشانت و بگیر عنانم به سوى رضایت همه جانبهات بدوستى خود اى آرزوى مشتاقان❤
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
هدایت شده از ستارگان آسمانی ولایت⭐️
جزء۹...التماس دعا.mp3
زمان:
حجم:
4.11M
📖جزء خوانی روزانه ماه مهربانی 🌙
🌹جزء نهم۹
🎤استاد معتز آقایے
💈حجم فایل : ۳/۸ مگابایت
🌷هدیه به شهید #حبیب_الله_جوانمردی
http://eitaa.com/golestanekhaterat
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
⛔️ چرا جنگ #ایران و #عراق، بعد از آزادی #خرمشهر ادامه یافت؟👆 شبهه تکراری رسانه های ضدانقلاب👆
#صدام #جنگ #دفاع_مقدس #سازمان_ملل #متجاوز #بعثی #اشغال #مذاکره #آتش_بس
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
✍ ڪلام شهید:
این دنیا بسیار ڪوچڪ و گذراست و مثل یڪ دیوار میماند ڪه ما بر لبه آن راه میرویم و انتهای این دیوار ڪه هدف ماست شهادت است و ما باید هدف خود را با دقت و هوشیاری ببینیم و با سرعت و اشتیاق به طرف آن بدویم و مواظب باشیم ڪه در این مسیر ڪوچڪترین لغزشی در ما به وجود نیاید ڪه ممڪن است از این دیوار سقوط ڪنیم و به هدفمان ڪه شهادت است نرسیم.
🌷 شهید محمد اسدی 🌷
📈جهت عضویت در کانال
گلستان خاطرات شهدا
http://eitaa.com/golestanekhaterat
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#خواص_دعای_فرج✨
✨ مرگ آسان
✨ شفاعت امام زمان در قیامت
✨ آمرزش گناهان
✨ آسانی حساب
✨ محشور شدن با امیرالمؤمنین در بهشت
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
💠شهید مدافع حرم محمد حسن(رسول) خلیلی
🌷سال دوم راهنمایی بود و ما در کرج زندگی می کردیم . قرارشد که مقام معظم رهبری برای دیدار با مردم کرج تشریف بیاورند . مردم همه جا را چراغانی کرده بودند. من به خانه آمدم و دیدم که رسول در خانه است . در حالی که نباید در آن ساعت از روز خانه می بود . علتش را از رسول پرسیدم . گفت : امروز معلمشان سر کلاس گفته بود : ما نمی دانیم این حکومت را چگونه باور کنیم ؟!!! از یک طرف می گویند اسراف گناه است و از طرفی هم شهر را چراغانی کرده اند !!! بروید ببینید در شهر چه خبر است ؟!!! حرفش که به اینجا می رسد رسول بلند می شود و می گوید : چراغانی که چیزی نیست ، جانمان را هم فدای آقا می کنیم . معلم هم عصبانی می شود و می گوید : خلیلی باز تو حرف زدی ؟! در این کلاس یا جای منه یا جای تو ! رسول هم از سر جایش بلند می شود ومی گوید : شما استادی و من به احترام شما می روم.
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
http://eitaa.com/golestanekhaterat