هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
صبـ🌤ـح غزلــ
و هـواے مسـتـانه بـس استــ
عطر گـ🌷ـل سرخ
ورقص پـروانـ💫ـه بساست
ڪافیست #تـو باشے
ومن وعشـ❣ـق و امید
در دهڪدهے بهـشـ🌷ـتـ
یڪ خـانه بـس اسـتـ...
#سلام_روزتون_دلانگیز
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
💠 #رما_آیه_های_جنون 🍂
💠 #قسمت_۱۵۸
یڪتا ڪمے در جایش جا بہ جا میشود ڪہ آخے میگویم و با اخم نگاهش میڪنم.
سعے میڪند خندہ اش را پنهان ڪند:نگاہ رسیدیم سر ڪوچہ مون،تو بگو چطور هادے بخاطرت گرد و خاڪ راہ انداخت!
با حرص میگویم:ببخشید ڪہ از این طرف تو دارے پِرسم میڪنے و از این ور دندہ ے ماشین رفتہ تو پهلوم!
یڪتا آرام میخندد:ولے ارزش دارہ!
آرام میگویم:هوف!
یڪتا با شیطنت میگوید:از اول نمیاے جلو ڪنار شوهرت بشینے همین میشہ!
هادے تشر میزند:یڪتا!
نگاهے بہ بادڪنڪ هایے ڪہ یڪتا بہ زور در صندلے عقب جا دادہ مے اندازم و خودم را ڪمے جمع میڪنم.
جلوے در خانہ شان میرسیم،هادے میخواهد با ریموت در حیاط را باز ڪند ڪہ سریع میگویم:تو رو خدا بذارید من پیادہ شم بعدش هر چقدر خواستید تو ماشین بمونید.
هادے لبخندے میزند و میگوید:پیادہ شو!
نفسے میڪشم و میگویم:یڪتا! برو پایین.
یڪتا نچ ڪشیدہ اے میگوید و ادامہ میدهد:میخوام خواهر شوهر بازے دربیارم.
بشگونے از بازویش میگیرم:پرس شدم دختر! بذار زندہ بمونم هر چقدر خواستے خواهر شوهر بازے دربیار.
یڪتا از ماشین پیادہ میشود،من هم پشت سرش؛نفس راحتے میڪشم و میگویم:آخیش!
هادے ریموت را بہ سمت در حیاط میگیرد و در باز میشود.
با یڪتا وارد حیاط میشویم،ڪش و قوسے بہ بدنم میدهم و میگویم:راستے! مامانت رفتہ بیرون؟
یڪتا سرش را بہ نشانہ ے مثبت تڪان میدهد:آرہ! همتا پیام داد فرستادتش بیرون.
هادے وارد حیاط میشود و ماشین را پارڪ میڪند.
از ماشین پیادہ میشود و میگوید:یڪتا بیا بادڪنڪاتو ببر تا ولشون نڪردم تو هوا!
یڪتا بہ سمت ماشین مے دود و در عقب را باز میڪند:بیا یہ ڪمڪے ڪن آق دادش!
هادے سرے تڪان میدهد و با لحن بانمڪے میگوید:از دست شما دخترا!
_سلام!
سرم را برمیگردانم،همتا پشت سرم ایستادہ.
همانطور ڪہ بہ سمتش میروم میگویم:سلام خوبے؟
گرم در آغوشم میگیرد و میگوید:قوربونت،تو خوبے؟ خوش اومدے عروسمون!
از آغوشش بیرون مے آیم و با لحن دلخور ساختگے میگویم:ڪلمہ ے عروس براے من همون زن داداشہ ها!
همتا میخواهد چیزے بگوید ڪہ یڪتا اجازہ نمیدهد:بہ جاے ماچ و بوسہ بیاید ڪمڪ ڪنید!
با ڪمڪ همتا و هادے بادڪنڪ ها را داخل خانہ میبریم،با اڪراہ چادرم را درمے آورم.
همراہ همتا و یڪتا مشغول تزئین خانہ میشویم،یڪ ساعت بعد با رضایت براے استراحت و تعویض لباس بہ اتاق همتا و یڪتا میرویم.
روسرے ام را باز میڪنم و روے تخت همتا مے نشینم،یڪتا با خندہ میگوید:دیگہ اینجا راحت باش هادے نیست!
لبخند ڪم رنگے میزنم و روسرے ام را درمے آورم.
مشغول باز ڪردن دڪمہ هاے مانتویم میشوم ڪہ همتا میگوید:لباس آوردے؟
میخواهم دهان باز ڪنم ڪہ یڪتا میگوید:آرہ!
ساڪشو آوردم بالا!
تازہ یاد ساڪم مے افتم،از روے تخت بلند میشوم و بہ سمت ساڪ میروم.
زیپش را میڪشم و لباسے ڪہ مادرم داخلش گذاشتہ را بیرون میڪشم.
پیراهن گلبهے رنگ مجلسے اے ڪہ تازہ خریدہ بودم!
نفسم را با شدت بیرون میدهم و دوبارہ داخل ساڪ را میگردم،ڪفش هاے پاشنہ بلند هم رنگ لباس و یڪ ڪیف لوازم آرایشے بہ چشمم میخورد.
همتا بہ سمتم مے آید و با ذوق میگوید:واے آیہ! لباست چقدر خوشگلہ!
بہ زور لبخند میزنم:قابلتو ندارہ.
_صاحبش لازم دارہ،بپوش ببینم.
مُردد میگویم:آخہ من جلوے بابات و داداشت اینو بپوشم؟!
همتا پشت چشمے برایم نازڪ میڪند:بابا و داداش من،پدر شوهر و شوهر توان! فڪر ڪنم دیگہ جدے جدے باید یختو باز ڪنیم! این لباست ڪہ خوبہ،باز نیست.
نگاهے بہ پیراهن مے اندازم و میگویم:ڪوتاهہ!
یڪتا سریع میگوید:مشڪلت فقط همینہ؟
سرم را بہ نشانہ ے مثبت تڪان میدهم،بہ سمت ڪمد دیوارے میرود و میگوید:من تازہ دو سہ تا جوراب شلوارے خریدم،هنوز بستہ شونو باز نڪردم.
سریع میگویم:نہ نمیخوام! میرم از خونہ یہ لباس دیگہ میارم.
یڪتا در ڪمد را باز میڪند:انقدر تعارف نڪن! نترش پولشو از هادے میگیرم.
پوفے میڪنم و نگاهم را میان همتا و یڪتا مے چرخانم،در دل میگویم:"از دستِ تو مامان!"
یڪتا جوراب شلوارے مشڪے اے بہ سمتم میگیرد:بازش ڪن ببین ضخیمہ نازڪ نیست ڪہ معذب بشے.
جوراب شلوارے را از دستش میگیرم و روے زمین میگذارم:من نخوام لباس عوض ڪنم ڪیو باید ببینم؟!
همتا و یڪتا هم زمان میگویند:ما رو!
بہ زور همتا و یڪتا پیراهن را تن میڪنم و مقابل آینہ مے ایستم.
پیراهن گلبهے رنگے ڪہ آستین هایش تا روے ساعدم نشستہ اند و تنها ڪمے از دست هایم مشخص است.
روے تمام لباس پارچہ ے نازڪ و تورے جنسے با ڪمے نگین ڪارے با ظرافت دوختہ شدہ.
دامن ڪَلوشش تا روے زانوهایم میرسد،عاشق این لباس هستم اما در این جمع...
_ماہ شدے آیہ!
یڪتاست ڪہ این حرف را میزند،بہ سمتش برمیگردم و میگویم:ماهے از خودتہ،اما...
#ادامہ_دارد...
نویسنده این متن👆
#لیلی_سلطانی .
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
💠 #رمان_آیه_های_جنون 🍂
💠 #قسمت_۱۵۹
مقابلم مے ایستد و میگوید:دیگہ اما و اگر ندارہ،وایسا منم لباسامو بپوشم تا بیام قشنگ بسازمت!
با حرص نگاهش میڪنم و آرام با دست روے پیشانے ام میزنم،زمزمہ میڪنم:خدایا بهم صبر بدہ!
همتا بلند بلند میخندد،چند دقیقہ بعد یڪتا بہ سمتم مے آید و میگوید:موهاتو اتو بڪشم صاف بمونہ یا فر ڪنم؟
با حالت گریہ میگویم:تو رو خدا بیخیال من شو!
پشت میز آرایش مے نشاندم و میگوید:پس شما خوشگلے و دلبرے ام بلدے براے ما رو نمیڪنے!
همتا همانطور ڪہ داخل ڪمد دنبال لباس میگردد میگوید:اگہ بہ هادے نگفتم!
یڪتا اتو مو را روشن میڪند:هادے از این ماست ترہ!
چپ چپ نگاهش میڪنم:خیلے ممنون!
زبانش را دراز میڪند:خواهش میڪنم.
یڪتا مشغول اتو ڪشیدن موهایم میشود و من مدام غر
مے زنم!
چند دقیقہ بعد ڪارش تمام میشود:بفرمایید عروس خانم!
خودم را در آینہ نگاہ میڪنم،موهایم را روے شانہ هایم پخش و سادہ اتو ڪردہ.
همتا میگوید:فڪر ڪنم آرایش ملایم بهش بیاد.
جیغ میڪشم:همتا!
میخندد:جانم!
میخواهم از روے صندلے بلند شوم ڪہ یڪتا نمیگذارد،چشم غرہ اے نثار هر دویشان میڪنم و میگویم:دیگہ بذارید اینو خودم زینبم بدم!
همتا صدایش را ڪلفت میڪند و رو بہ یڪتا میگوید:سرباز! آزادش ڪن.
براے هر دویشان خط و نشان میڪشم و از روے صندلے بلند میشوم،ڪیف لوازم آرایشے را برمیدارم و روے تخت همتا مے نشینم.
با دقت داخلش را میگردم،ڪرم و برق لب را بیرون میڪشم.
همتا مقابل آینہ نشستہ و یڪتا موهایش را درست میڪند،ڪنار یڪتا مے ایستم و با وسواس مشغول ڪرم زدن بہ صورتم میشوم.
رنگ پوستم را چند درجہ روشن تر میڪند و باعث خودنمایے چشمان تیرہ ام میشود!
ڪمے از برق لب روے لبانم میڪشم و لبانم را آرام روے هم.
نگاهم را از آینہ میگیرم و بہ همتا و یڪتا ڪہ بہ صورتم خیرہ شدہ اند زل میزنم،لبخند خجولے لبانم را از هم باز میڪند:خیلے بد شدم؟!
یڪتا با ذوق میگوید:با یہ آرایش سادہ چقدر تغییر میڪنے آیہ!
لبم را بہ دندان میگیرم:بہ حدِ زشتیم پے بردم!
یڪتا چپ چپ نگاهم میڪند و با آرنج بہ بازویم میڪوبد:دیونہ ازت تعریف ڪردم! یعنے خوش آرایشے!
لبخند پر رنگے میزنم و چیزے نمیگویم،چند لحظہ بعد در اتاق باز میشود و هادے در چهارچوب در ظاهر!
هادے دهان باز میڪند:همتا مامان....
با دیدن من دهانش نیمہ باز مے ماند و خشڪش میزند.
سریع پشت یڪتا پناہ میگیرم و جیغ خفیفے میڪشم،چشمانم را مے بندم و بلند میگویم:یڪتا بهش بگو برہ بیرون!
صداے محڪم بستہ شدن در بلند میشود،چشمانم را باز میڪنم و میگویم:رفت؟!
یڪتا میخواهد لب باز ڪند ڪہ صداے آخ بلندے از راهرو مے آید!
همتا میگوید:فڪر ڪنم هادے با در و دیوار تصادف ڪرد!
متعجب نگاهم میڪند و ادامہ میدهد:چرا انقدر قرمز شدے؟!
انگشتانم را روے گونہ هایم میگذارم و چندبار نفس عمیق میڪشم.
تمام جانم گُر گرفتہ از نگاهش!
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
_آیہ! بیا دیگہ!
صداے همتاست ڪہ مے خواندم،بعد از ورود هادے بہ اتاق دیگر از جایم تڪان نخوردم!
آمدہ بود ڪہ بگوید مادرش آمدہ،همتا و یڪتا آمادہ شدند و با اصرار فرزانہ را هم آمادہ ڪردند.
چند دقیقہ پیش مهدے هم بہ خانہ آمد و حسابے غافلگیر شد،تنها من در این اتاق ڪز ڪردہ ام.
لبم را بہ دندان میگیرم و خودم را براے بار هزارم در آینہ نگاہ میڪنم.
همان پیراهن گلبهے اندامم را در بر گرفتہ بہ علاوہ ے جوراب شلوارے مشڪے و ڪفش هاے پاشنہ بلند!
آرایش ملایمے روے صورتم جا خوش ڪردہ و موهاے لَختم روے شانہ هایم طنازے میڪنند.
این دلبرے هاے دخترانہ براے ڪیست؟!
دوبارہ همتا مے خواندم:آیہ!
سریع میگویم:دارم میام.
دستم را بہ سمت دستگیرہ ے در میبرم،بہ وضوح مے لرزد!
بسم اللہ الرحمن الرحیمے میگویم و از اتاق خارج میشوم.
بہ زور قدم برمیدارم،بہ پلہ ها ڪہ میرسم پشیمان میشوم؛میخواهم برگردم ڪہ فرزانہ و مهدے نگاهم میڪنند.
#ادامہ_دارد...
نویسنده این متن👆
#لیلی_سلطانی
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
#مخصوص_مجردها
💟 برای مشورت اومده و میگه:
👈 یکی اومده خواستگاریم؛
شغلش فلان و خانوادهاش
اینچنین و تیپ و ترکیبش آنچنان
و عقایدش اینه و اونه و ...
🔴 منتظره که منم نظرمو بگم.
من هم میگم:
👈 #خودت چجوری هستی و دنبال چی میگردی؟
اگه معنویت جزو زندگی اونه، تو هم همینی؟
اگه تو زندگیش پول حرف اول و آخرو میزنه،
تو زندگی تو چه چیزی حرف اول و آخرو میزنه؟
اگه نظر مردم واسش مهمه، واسه تو هم مهمه؟
و...
✅ مشکل اصلی خیلی از دخترها
و پسرها اینه که قبل از انتخاب همسر،
«خودشون» رو انتخاب نکردن و نشناختند...
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
💟 #خانم_ها_بخوانند
✅ گاهی برخی خانمها وقتی
میخواهند به بیرون از منزل
تشریف ببرند، دهها دقیقه جلوی
آینه معطل میشوند!!!
ولی متاسفانه هنگام ورود و
حضور #همسر در منزل حاضر
نیستند یک نگاهی به آینه بیاندازند
و خودشان را برانداز نمایند...
💟 جذابیت در برابر همسر را دست کم نگیرید.
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
🕊 #معرفی_شهید 🕊 🌹طلبه شهید محمدهادی ذوالفقاری🌹 🔹ولادت : ۶۷/۱۱/۱۳ 🔸شهادت : ۹۳/۱۱/۲۶ سامرا 🔸مزار :
🌹#نـگاه_حــرام
#توفیــق_شهـادتــــ
بغداد بودیم ، میخواستیم با هم بریم بیرون ، به من گفت : وضعیت حجاب در بغداد چطوره ؟ گفتم : خوب نیست ، مثل تهرانه .
گفت : باید چشممون را از نامحـرم حفظ ڪنیم تا توفیق شهادتــ را از دست ندیم . بعد چفیه اش را انداخت روی سر و صورتش .
در ڪل مدتی ڪه در بغداد بودیم همینطور بود . تا اینڪه از شهر خارج شدیم و راهی نجف شدیم .
🕊 طلبه شهید محمد هادی ذوالفقاری 🕊
http://sapp.ir/golestanekhaterat
http://eitaa.com/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷
🌹 #یادشهداباصلوات🕊🕊🕊