eitaa logo
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
3.8هزار دنبال‌کننده
26.6هزار عکس
10.8هزار ویدیو
196 فایل
💠خاطرات،وصایا،سیره عملی شهدا💠 ،انتقادات پیشنهادات @Sun_man313 🕪مسئول تبادلات و تبلیغات 👇👇 @MZ_171 تبادل فقط با کانالهای انقلابی و مذهبی بالای 1k در غیر اینصورت پیام ندهید این کانال در سروش👇 https://sapp.ir/golestanekhaterat
مشاهده در ایتا
دانلود
༻﷽༺ #سلام_ارباب_خوبم مےدهم سوے امیرم یڪ سلام صبح من آغاز شد با این ڪلام ڪار هر روز من از فرط فراق یڪ سلام از راه دور از روے بام #السلام_اےساڪن_ڪرببلا #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
دل را بہ فدایِ قدمت مے‌ریـزم یڪ بارِ دگر اگر تـو تڪرار شوے ... #شهیدسعیدبیاضےزاده🌷 #صبحتون_شهدایی #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
🌸🍃 ❣دخـــترهـا هـــــم شهیــ💙ــد مے شونــد‼️ #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
صبـ🌤ـح غزلــ و هـواے مسـتـانه بـس استــ عطر گـ🌷ـل سرخ ورقص پـروانـ💫ـه بس‌است ڪافیست #تـو باشے ومن وعشـ❣ـق و امید در دهڪده‌ے بهـشـ🌷ـتـ یڪ خـانه بـس اسـتـ... #سلام_روزتون_دل‌انگیز http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
💠 🍂 💠 ۱۵۸ یڪتا ڪمے در جایش جا بہ جا میشود ڪہ آخے میگویم و با اخم نگاهش میڪنم. سعے میڪند خندہ اش را پنهان ڪند:نگاہ رسیدیم سر ڪوچہ مون،تو بگو چطور هادے بخاطرت گرد و خاڪ راہ انداخت! با حرص میگویم:ببخشید ڪہ از این طرف تو دارے پِرسم میڪنے و از این ور دندہ ے ماشین رفتہ تو پهلوم! یڪتا آرام میخندد:ولے ارزش دارہ! آرام میگویم:هوف! یڪتا با شیطنت میگوید:از اول نمیاے جلو ڪنار شوهرت بشینے همین میشہ! هادے تشر میزند:یڪتا! نگاهے بہ بادڪنڪ هایے ڪہ یڪتا بہ زور در صندلے عقب جا دادہ مے اندازم و خودم را ڪمے جمع میڪنم. جلوے در خانہ شان میرسیم،هادے میخواهد با ریموت در حیاط را باز ڪند ڪہ سریع میگویم:تو رو خدا بذارید من پیادہ شم بعدش هر چقدر خواستید تو ماشین بمونید. هادے لبخندے میزند و میگوید:پیادہ شو! نفسے میڪشم و میگویم:یڪتا! برو پایین. یڪتا نچ ڪشیدہ اے میگوید و ادامہ میدهد:میخوام خواهر شوهر بازے دربیارم. بشگونے از بازویش میگیرم:پرس شدم دختر! بذار زندہ بمونم هر چقدر خواستے خواهر شوهر بازے دربیار. یڪتا از ماشین پیادہ میشود،من هم پشت سرش؛نفس راحتے میڪشم و میگویم:آخیش! هادے ریموت را بہ سمت در حیاط میگیرد و در باز میشود. با یڪتا وارد حیاط میشویم،ڪش و قوسے بہ بدنم میدهم و میگویم:راستے! مامانت رفتہ بیرون؟ یڪتا سرش را بہ نشانہ ے مثبت تڪان میدهد:آرہ! همتا پیام داد فرستادتش بیرون. هادے وارد حیاط میشود و ماشین را پارڪ میڪند. از ماشین پیادہ میشود و میگوید:یڪتا بیا بادڪنڪاتو ببر تا ولشون نڪردم تو هوا! یڪتا بہ سمت ماشین مے دود و در عقب را باز میڪند:بیا یہ ڪمڪے ڪن آق دادش! هادے سرے تڪان میدهد و با لحن بانمڪے میگوید:از دست شما دخترا! _سلام! سرم را برمیگردانم،همتا پشت سرم ایستادہ. همانطور ڪہ بہ سمتش میروم میگویم:سلام خوبے؟ گرم در آغوشم میگیرد و میگوید:قوربونت،تو خوبے؟ خوش اومدے عروسمون! از آغوشش بیرون مے آیم و با لحن دلخور ساختگے میگویم:ڪلمہ ے عروس براے من همون زن داداشہ ها! همتا میخواهد چیزے بگوید ڪہ یڪتا اجازہ نمیدهد:بہ جاے ماچ و بوسہ بیاید ڪمڪ ڪنید! با ڪمڪ همتا و هادے بادڪنڪ ها را داخل خانہ میبریم،با اڪراہ چادرم را درمے آورم. همراہ همتا و یڪتا مشغول تزئین خانہ میشویم،یڪ ساعت بعد با رضایت براے استراحت و تعویض لباس بہ اتاق همتا و یڪتا میرویم. روسرے ام را باز میڪنم و روے تخت همتا مے نشینم،یڪتا با خندہ میگوید:دیگہ اینجا راحت باش هادے نیست! لبخند ڪم رنگے میزنم و روسرے ام را درمے آورم. مشغول باز ڪردن دڪمہ هاے مانتویم میشوم ڪہ همتا میگوید:لباس آوردے؟ میخواهم دهان باز ڪنم ڪہ یڪتا میگوید:آرہ! ساڪشو آوردم بالا! تازہ یاد ساڪم مے افتم،از روے تخت بلند میشوم و بہ سمت ساڪ میروم. زیپش را میڪشم و لباسے ڪہ مادرم داخلش گذاشتہ را بیرون میڪشم. پیراهن گلبهے رنگ مجلسے اے ڪہ تازہ خریدہ بودم! نفسم را با شدت بیرون میدهم و دوبارہ داخل ساڪ را میگردم،ڪفش هاے پاشنہ بلند هم رنگ لباس و یڪ ڪیف لوازم آرایشے بہ چشمم میخورد. همتا بہ سمتم مے آید و با ذوق میگوید:واے آیہ! لباست چقدر خوشگلہ! بہ زور لبخند میزنم:قابلتو ندارہ. _صاحبش لازم دارہ،بپوش ببینم. مُردد میگویم:آخہ من جلوے بابات و داداشت اینو بپوشم؟! همتا پشت چشمے برایم نازڪ میڪند:بابا و داداش من،پدر شوهر و شوهر توان! فڪر ڪنم دیگہ جدے جدے باید یختو باز ڪنیم! این لباست ڪہ خوبہ،باز نیست. نگاهے بہ پیراهن مے اندازم و میگویم:ڪوتاهہ! یڪتا سریع میگوید:مشڪلت فقط همینہ؟ سرم را بہ نشانہ ے مثبت تڪان میدهم،بہ سمت ڪمد دیوارے میرود و میگوید:من تازہ دو سہ تا جوراب شلوارے خریدم،هنوز بستہ شونو باز نڪردم. سریع میگویم:نہ نمیخوام! میرم از خونہ یہ لباس دیگہ میارم. یڪتا در ڪمد را باز میڪند:انقدر تعارف نڪن! نترش پولشو از هادے میگیرم. پوفے میڪنم و نگاهم را میان همتا و یڪتا مے چرخانم،در دل میگویم:"از دستِ تو مامان!" یڪتا جوراب شلوارے مشڪے اے بہ سمتم میگیرد:بازش ڪن ببین ضخیمہ نازڪ نیست ڪہ معذب بشے. جوراب شلوارے را از دستش میگیرم و روے زمین میگذارم:من نخوام لباس عوض ڪنم ڪیو باید ببینم؟! همتا و یڪتا هم زمان میگویند:ما رو! بہ زور همتا و یڪتا پیراهن را تن میڪنم و مقابل آینہ مے ایستم. پیراهن گلبهے رنگے ڪہ آستین هایش تا روے ساعدم نشستہ اند و تنها ڪمے از دست هایم مشخص است. روے تمام لباس پارچہ ے نازڪ و تورے جنسے با ڪمے نگین ڪارے با ظرافت دوختہ شدہ. دامن ڪَلوشش تا روے زانوهایم میرسد،عاشق این لباس هستم اما در این جمع... _ماہ شدے آیہ! یڪتاست ڪہ این حرف را میزند،بہ سمتش برمیگردم و میگویم:ماهے از خودتہ،اما... ... نویسنده این متن👆 . http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
💠 🍂 💠 ۱۵۹ مقابلم مے ایستد و میگوید:دیگہ اما و اگر ندارہ،وایسا منم لباسامو بپوشم تا بیام قشنگ بسازمت! با حرص نگاهش میڪنم و آرام با دست روے پیشانے ام میزنم،زمزمہ میڪنم:خدایا بهم صبر بدہ! همتا بلند بلند میخندد،چند دقیقہ بعد یڪتا بہ سمتم مے آید و میگوید:موهاتو اتو بڪشم صاف بمونہ یا فر ڪنم؟ با حالت گریہ میگویم:تو رو خدا بیخیال من شو! پشت میز آرایش مے نشاندم و میگوید:پس شما خوشگلے و دلبرے ام بلدے براے ما رو نمیڪنے! همتا همانطور ڪہ داخل ڪمد دنبال لباس میگردد میگوید:اگہ بہ هادے نگفتم! یڪتا اتو مو را روشن‌ میڪند:هادے از این ماست ترہ! چپ چپ نگاهش میڪنم:خیلے ممنون! زبانش را دراز میڪند:خواهش میڪنم. یڪتا مشغول اتو ڪشیدن موهایم میشود و من مدام غر مے زنم! چند دقیقہ بعد ڪارش تمام‌ میشود:بفرمایید عروس خانم! خودم را در آینہ نگاہ میڪنم،موهایم را روے شانہ هایم پخش و سادہ اتو ڪردہ. همتا میگوید:فڪر ڪنم آرایش ملایم بهش بیاد. جیغ میڪشم:همتا! میخندد:جانم! میخواهم از روے صندلے بلند شوم ڪہ یڪتا نمیگذارد،چشم غرہ اے نثار هر دویشان میڪنم و میگویم:دیگہ بذارید اینو خودم زینبم بدم! همتا صدایش را ڪلفت میڪند و رو بہ یڪتا میگوید:سرباز! آزادش ڪن. براے هر دویشان خط و نشان میڪشم و از روے صندلے بلند میشوم،ڪیف لوازم آرایشے را برمیدارم و روے تخت همتا مے نشینم. با دقت داخلش را میگردم،ڪرم و برق لب را بیرون میڪشم. همتا مقابل آینہ نشستہ و یڪتا موهایش را درست میڪند،ڪنار یڪتا مے ایستم و با وسواس مشغول ڪرم زدن بہ صورتم میشوم. رنگ پوستم را چند درجہ روشن تر میڪند و باعث خودنمایے چشمان تیرہ ام میشود! ڪمے از برق لب روے لبانم میڪشم و لبانم را آرام روے هم. نگاهم را از آینہ میگیرم و بہ همتا و یڪتا ڪہ بہ صورتم خیرہ شدہ اند زل میزنم،لبخند خجولے لبانم‌ را از هم باز میڪند:خیلے بد شدم؟! یڪتا با ذوق میگوید:با یہ آرایش سادہ چقدر تغییر میڪنے آیہ! لبم را بہ دندان میگیرم:بہ حدِ زشتیم پے بردم! یڪتا چپ چپ نگاهم میڪند و با آرنج بہ بازویم میڪوبد:دیونہ ازت تعریف ڪردم! یعنے خوش آرایشے! لبخند پر رنگے میزنم و چیزے نمیگویم،چند لحظہ بعد در اتاق باز میشود و هادے در چهارچوب در ظاهر! هادے دهان باز میڪند:همتا مامان.... با دیدن من دهانش نیمہ باز مے ماند و خشڪش میزند. سریع پشت یڪتا پناہ میگیرم و جیغ خفیفے میڪشم،چشمانم را مے بندم و بلند میگویم:یڪتا بهش بگو برہ بیرون! صداے محڪم بستہ شدن در بلند میشود،چشمانم را باز میڪنم و میگویم:رفت؟! یڪتا میخواهد لب باز ڪند ڪہ صداے آخ بلندے از راهرو مے آید! همتا میگوید:فڪر ڪنم هادے با در و دیوار تصادف ڪرد! متعجب نگاهم میڪند و ادامہ میدهد:چرا انقدر قرمز شدے؟! انگشتانم را روے گونہ هایم میگذارم و چندبار نفس عمیق میڪشم. تمام جانم گُر گرفتہ از نگاهش! ❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ _آیہ! بیا دیگہ! صداے همتاست ڪہ مے خواندم،بعد از ورود هادے بہ اتاق دیگر از جایم تڪان نخوردم! آمدہ بود ڪہ بگوید مادرش آمدہ،همتا و یڪتا آمادہ شدند و با اصرار فرزانہ را هم آمادہ ڪردند. چند دقیقہ پیش مهدے هم بہ خانہ آمد و حسابے غافلگیر شد،تنها من در این اتاق ڪز ڪردہ ام. لبم را بہ دندان میگیرم و خودم را براے بار هزارم در آینہ نگاہ میڪنم. همان پیراهن گلبهے اندامم را در بر گرفتہ بہ علاوہ ے جوراب شلوارے مشڪے و ڪفش هاے پاشنہ بلند! آرایش ملایمے روے صورتم جا خوش ڪردہ و موهاے لَختم روے شانہ هایم طنازے میڪنند. این دلبرے هاے دخترانہ براے ڪیست؟! دوبارہ همتا مے خواندم:آیہ! سریع میگویم:دارم میام. دستم را بہ سمت دستگیرہ ے در میبرم،بہ وضوح مے لرزد! بسم اللہ الرحمن الرحیمے میگویم و از اتاق خارج میشوم. بہ زور قدم برمیدارم،بہ پلہ ها ڪہ میرسم پشیمان میشوم؛میخواهم برگردم ڪہ فرزانہ و مهدے نگاهم میڪنند. ... نویسنده این متن👆 http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
💟 برای مشورت اومده و میگه: 👈 یکی اومده خواستگاریم؛ شغلش فلان و خانواده‌اش اینچنین و تیپ و ترکیبش آنچنان و عقایدش اینه و اونه و ... 🔴 منتظره که منم نظرمو بگم. من هم میگم: 👈 چجوری هستی و دنبال چی می‌گردی؟ اگه معنویت جزو زندگی اونه، تو هم همینی؟ اگه تو زندگیش پول حرف اول و آخرو میزنه، تو زندگی تو چه چیزی حرف اول و آخرو میزنه؟ اگه نظر مردم واسش مهمه، واسه تو هم مهمه؟ و... ✅ مشکل اصلی خیلی از دخترها و پسرها اینه که قبل از انتخاب همسر، «خودشون» رو انتخاب نکردن و نشناختند... 💠 به رسانه مردم بپیوندید👇 https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 درنشر لینک حذف نشود
💟 ✅ گاهی برخی خانمها وقتی میخواهند به بیرون از منزل تشریف ببرند، دهها دقیقه جلوی آینه معطل میشوند!!! ولی متاسفانه هنگام ورود و حضور در منزل حاضر نیستند یک نگاهی به آینه بیاندازند و خودشان را برانداز نمایند... 💟 جذابیت در برابر همسر را دست کم نگیرید. 💠 به رسانه مردم بپیوندید👇 https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 درنشر لینک حذف نشود
‌ ‌ 🔰فلسفہ #پلاڪ ...🔰 🍁"پ" پله 🍁 "ل" لیاقت 🍁"ا" انسانیت 🍁 و "ڪ" ڪمال را جز در میعاد گاه #ســـــرخ_شهـــــادت ڪجا مےتوان یافت...؟ @golestanekhaterat ╰─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─╯
#حاج_احمد_متوسلیان : هر نقطه از جهـان که گوینده «لا اله الا الله» هست ، همان‌جا نیز مرز اسلامی ماست . ۲۸ خرداد ۱۳٦۱ پادگان زبدانی سوریه #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
🕊 #معرفی_شهید 🕊 🌹طلبه شهید محمدهادی ذوالفقاری🌹 🔹ولادت : ۶۷/۱۱/۱۳ 🔸شهادت : ۹۳/۱۱/۲۶ سامرا 🔸مزار : نجف، واد ی السلام، بعد از سیدعلےقاضے، تیر ۳۹۴ 🔹مزار یاد بود : گلزارشهدای تهران قطعه ی ۲۶، ردیف ۱ ،شماره ۲۵ http://sapp.ir/golestanekhaterat http://eitaa.com/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
🕊 #معرفی_شهید 🕊 🌹طلبه شهید محمدهادی ذوالفقاری🌹 🔹ولادت : ۶۷/۱۱/۱۳ 🔸شهادت : ۹۳/۱۱/۲۶ سامرا 🔸مزار :
🌹 بغداد بودیم ، میخواستیم با هم بریم بیرون ، به من گفت : وضعیت حجاب در بغداد چطوره ؟ گفتم : خوب نیست ، مثل تهرانه . گفت : باید چشممون را از نامحـرم حفظ ڪنیم تا توفیق شهادتــ را از دست ندیم . بعد چفیه اش را انداخت روی سر و صورتش . در ڪل مدتی ڪه در بغداد بودیم همینطور بود . تا اینڪه از شهر خارج شدیم و راهی نجف شدیم . 🕊 طلبه شهید محمد هادی ذوالفقاری 🕊 http://sapp.ir/golestanekhaterat http://eitaa.com/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷 🌹 🕊🕊🕊