eitaa logo
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
3.8هزار دنبال‌کننده
26.6هزار عکس
10.8هزار ویدیو
196 فایل
💠خاطرات،وصایا،سیره عملی شهدا💠 ،انتقادات پیشنهادات @Sun_man313 🕪مسئول تبادلات و تبلیغات 👇👇 @MZ_171 تبادل فقط با کانالهای انقلابی و مذهبی بالای 1k در غیر اینصورت پیام ندهید این کانال در سروش👇 https://sapp.ir/golestanekhaterat
مشاهده در ایتا
دانلود
⚜•🕊•⚜ 🕊 وقتي ڪہ بیایي... ✨ تنہـا گوهـر روے تو اسـت ڪہ می تواند دلہـاے زنگ زده انسانہـایی را ڪہ عشـق بہ خـدا در آنہـا جـوانہ نزده جلا دهـد ✨ آن وقت آبشـار در دل ڪوهستـان می خنـدد و گل در دامن چمن زنـده مي شود... http://eitaa.com/golestanekhaterat
♥️🍃 #حسین_جانمـ يڪ وجب دورۍ براۍ عاشقان يعنۍ عذاب😔💔 لااقل يڪ شب مرا پيشَت ببر حتۍ بہ خواب...😭🍃 #میدونۍ_دلتنگم😞💔 ✨| http://eitaa.com/golestanekhaterat
هدایت شده از آهنگ☆♡♡♡♡☆شخصی
Moghadam-Shab13Moharram1393[01] [MADDAHI-DL.IR].mp3
6.78M
سلیمانا از این خرمن فقط یک خوشه می خواهم زگوشه گوشه دنیا فقط شش گوشه می خواهم
ای که همه نگاه من، خورده گره به روی تو 🕊 تا نرود نفس ز تن، پا نکشم زکوی تو #داداشم_التماس_دعا❤️ #صبحتون_شهدایی http://eitaa.com/golestanekhaterat
داستان زیبای دو رفیق، دو شهید #شهید_سیدمحمد_رجبی و دوستش🌷 🍃🌹🍃🌹 http://eitaa.com/golestanekhaterat ⬇️⬇️
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
داستان زیبای دو رفیق، دو شهید #شهید_سیدمحمد_رجبی و دوستش🌷 🍃🌹🍃🌹 http://eitaa.com/golestanekhaterat
⬆️⬆️ 🌷 دو رفیق  دو شهید.... 🔹همه جا شده بودن به باهم بودن تو حتی اگه از هم جداشونم میکردن آخرش ناخواسته و دوباره برمیگشتن پیشه هم 🔸خبر علیو که اوردن، مادرِ محمد هم دو دستی تو سرش میزد و میگفت: بچم 🔹 اول همه فکر میکردن علی رو هم مثله بچش میدونه به خاطر همین داره اینجوری گریه میکنه 🔸بهش گفتن مادر تو الان باید قوی باشی، تو هنوز زانوهات محکمه تو باید ننه علی رو دل داری بدی همونجوری که های های میریخت گفت: زانوهای محکمم کجا بود؟ اگه علی شهید شده مطمئنم محمد منم شده اونا محاله از هم جدا بشن 🔹عهد بستن آخه مادر... عهد بستن که بدون هم پیشه نرن.... 🔸مامور سپاهی که خبر اورده بود کنار دیوار مونده بود و به اسمی که روی پاکت بعدی شده بود خیره مونده بود.... 🌷 شادی روحشان 🍃🌹🍃🌹 http://eitaa.com/golestanekhaterat
🌷🌷 بہ مرگِ داخل بستــر نمی‌شود دل بست خداکند که شهـادت به داد ما برسد ... 😔✋ ✨ اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک ✨ #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
حســابـ هــر روز را جـدا نگه‌دار امــــروز فقط اسـتـ😊 و ربطے به دیـــروز و فــردا ندارد غـــمـ گذشته را نخــــور و شـور آیندهـ را همـ نداشته باش هــــر روـــز را👇 از صبـ🌤ـح تا شــ🌙ـبـ براے همانـ روز زندگـ🌸ـے ڪنید ❣در لحظه زندگی کنید... 🌷 💠 به رسانه مردم بپیوندید👇 https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 درنشر لینک حذف نشود
📚 قسمت 297 همانطور ڪہ بہ سمت آسانسور مے روم موبایلم را از داخل ڪیفم بیرون میڪشم و سوار آسانسور میشوم. وارد لیست مخاطبینم میشوم و نام "mr sajedi" را جستجو میڪنم. هم زمان با توقف آسانسور شمارہ اش روے صفحہ نقش مے بندد،از ساختمان خارج میشوم و با روزبہ تماس مے گیرم! بعد از چند بوق جواب میدهد:بعلہ؟! سرفہ اے میڪنم و مے گویم:سلام! متعجب مے گوید:سلام! خانم نیازے شمایید؟! همانطور ڪہ بہ سمت خیابان راہ مے افتم مے گویم:بعلہ! تماس گرفتم ببینم میشہ دو روز مرخصے بگیرم؟! دو روز دیگہ ڪنڪور دارم! بعد از ڪمے مڪث مے گوید:از فردا؟! _بعلہ! _باشہ! موفق باشید! لبخند میزنم:ممنونم! ڪارے با من ندارید؟! جدے مے گوید:نہ! خدانگهدار! _خدانگهدار! تماس را قطع میڪنم و یڪ ماشین دربست مے گیرم،میخواهم امسال نتیجہ اے ڪہ همیشہ آرزویم بود را بگیرم! تمام تلاشم را ڪردہ ام براے حقوقِ دانشگاہ تهران! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 در آینہ ے آسانسور خودم را نگاہ و روسرے نیلے رنگم را مرتب میڪنم! بعد از مدت ها این بهترین روز شنبہ ایست ڪہ شروعش ڪردہ ام! ڪنڪور را بهتر از آنچہ ڪہ فڪر مے ڪردم دادم و بہ رتبہ اے خوب امیدوارم! آسانسور متوقف میشود،خندان بہ سمت دفتر راہ مے افتم،حامد را میبینم ڪہ مشغول طے ڪشیدن سرامیڪ هاست‌. پر انرژے مے گویم:سلام حامد خان! خستہ نباشید! سرش را بلند میڪند و جوابم را میدهد،میخواهم بہ سمت میزم بروم ڪہ مے گوید:دو سہ روز نبودید خانم نیازے! ڪسالت داشتید؟! لبخند پر رنگ و با جانے میزنم:ڪنڪور داشتم! روے صندلے ام مے نشینم و با خندہ ادامہ میدهم:نمیدونم ڪسالت حساب میشہ یا نہ؟! ڪیفم را روے میز میگذارم،ڪامپیوتر را روشن میڪنم و مشغول بررسے دفتر ڪارهاے روزانہ ام مے شوم. چند دقیقہ بعد صداے قدم هاے روزبہ مے پیچد،میتوانم بگویم بعد از این دہ ماہ صداے قدم برداشتن هایش برایم قابل تشخیص شدہ! سرم را بلند میڪنم،همانطور ڪہ در تبلتش چیزهایے یادداشت میڪند بہ سمت اتاقش قدم برمیدارد. از روے صندلے بلند میشوم و محڪم مے گویم:سلام! صبح بہ خیر! سرش را بلند میڪند و نگاهش را بہ سمت من مے ڪشاند:سلام! ممنونم صبح شمام بہ خیر! چشمانش را ریز میڪند و ابروهایش را بالا میدهد:مثل اینڪہ ڪنڪور خوب بودہ! لبخند میزنم:بعلہ! سرش را تڪان میدهد:ولے بہ هر حال بابت اون دو روز مرخصے از حقوقتون ڪسر میشہ! محڪم میگویم:ایرادے ندارہ! لبخند ڪم رنگے میزند و وارد اتاقش میشود،دوبارہ روے صندلے ام مے نشینم و با ذوق و انرژے مشغول ڪارم میشوم. صداے زنگ تلفن بلند میشود سریع جواب میدهم:بعلہ؟! صداے روزبہ مے پیچد:لطفا بہ آقا حامد بگید برام یہ صبحانہ ے مختصر بیارہ! _چشم! میخواهم گوشے تلفن را بگذارم ڪہ مے گوید:خودتونم پروندہ هاے مربوط بہ پروژہ ے ققنوس رو برام بیارید! لب میزنم:باشہ! گوشے تلفن را میگذارم و رو بہ حامد مے گویم:آقا حامد! مهندس گفتن براشون یہ صبحانہ ے مختصر ببرید! حامد باشہ اے مے گوید و سریع بہ سمت آبدارخانہ مے رود،از روے صندلے بلند میشوم و در قفسہ اے ڪہ نزدیڪ میز است دنبال پروندہ ے مورد نظر روزبہ مے گردم. دو سہ دقیقہ بعد پیدایش میڪنم و راهے اتاق روزبہ میشوم،چند تقہ بہ در میزنم ڪہ اجازہ ے ورود میدهد:بفرمایید! وارد اتاق میشوم و بہ سمت روزبہ مے روم،پشت میزش نشستہ و هندزفرے در گوش هایش گذاشتہ. دستے بہ صورتش مے ڪشد و مے گوید:پروندہ رو پیدا ڪردید؟! پوشہ را روے میز میگذارم و میگویم:بفرمایید! صاف مے نشیند و پوشہ را برمیدارد،همانطور ڪہ نگاهش بہ نوشتہ هاے داخل پوشہ است مے گوید:الان مهندس صمدے شرڪتہ؟! ڪمے فڪر میڪنم و مے گویم:فڪر نڪنم! خودتون گفتہ بودید از این هفتہ برن سر پروژہ ے نگین! سرش را تڪان میدهد:درستہ! ڪسے در میزند،روزبہ بدون اینڪہ نگاهش را از پروندہ بگیرد مے گوید:بفرمایید! در باز میشود و حامد سینے بہ دست وارد اتاق میشود،سینے را روے میز میگذارد و سریع مے رود‌. محتویات داخل سینے یڪ لیوان چاے و چند تڪہ نان سنگڪ و تڪہ اے پنیر و ڪرہ و چند دانہ گردوست! روزبہ نگاهے بہ سینے مے اندازد و پروندہ را مے بندد،همانطور ڪہ تڪہ اے نان سنگڪ برمیدارد مے گوید:با مهندس صمدے تماس بگیرید و بگید تو اولین فرصت بیاد شرڪت! سرم را تڪان میدهم:چشم! ڪمے پنیر روے نان مے ڪشد و مے گوید:جلسہ ها چطور پیش میرہ؟! گنگ نگاهش میڪنم،لقمہ را داخل دهانش مے گذارد:جلسہ هایے ڪہ پیش مادرم میرید! آهانے میگویم و ادامہ میدهم:خوبہ! چیزے گفتن؟! مے خندد:نہ! مطمئن باشید فوق العادہ رازدار و امین هستن،چیزے بہ من نگفتن و نمیگن! نفس آسودہ اے میڪشم و مے گویم:با اجازہ! سریع مے گوید:راستے! دارد..... ✍نویسنده:لیلے سلطانی http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📚 قسمت 298 بہ سمتش بر مے گردم،بہ صورتم خیرہ میشود:خانم عزتے،منشے اصلے شرڪت! باهام تماس گرفتہ بودن،شمارہ شونو میدم باهاشون تماس بگیرید بگید تا آخر هفتہ بیان شرڪت باهاشون صحبت ڪنم! سرم را تڪان میدهم:چشم! میخوان برگردن؟ مشغول گرفتن لقمہ اے دیگر میشود:شاید! لبخند میزنم:اگہ میخوان برگردن من مشڪلے ندارم دو سہ ماہ زودتر از موعد قرارداد،فسخ ڪنم و برم! سرش را بلند میڪند و بہ چشمانم زل میزند:قرارداد ما تا اول مهرہ! فسخ زودتر از موعود نداریم! شانہ اے بالا مے اندازم:باشہ! فقط چون گفتید ممڪنہ خانم عزتے برگردن گفتم شاید بہ پولش احتیاج دارن و دو سہ ما بخاطرہ من معطل نشن! نگاهش را از چشمانم مے گیرد:اینڪہ وجود ڪے توے اینجا لازم هست رو من تعیین میڪنم! میتونید بہ ڪارتون برسید! ابروهایم را بالا میدهم و چپ چپ نگاهش میڪنم،قبل از اینڪہ سربلند ڪند از اتاق خارج میشوم و پشت میزم مے نشینم‌. بے تفاوت مشغول ڪارهایم میشوم،نمیتواند شادیِ ڪوچڪِ امروزم را با بد عنقے هایش خراب ڪند... در یادداشت هاے موبایلم مے نویسم: "سہ شنبہ باید برے مطب دڪتر ساجدے! هر روز شرڪت ساجدے،یہ روزم مطب ساجدے! اینجا ساجدے اونجا ساجدے همہ جا ساجدے! گیر افتادے بین ساجدیا" پایین یادداشت آیڪون خندہ میزنم و خودم هم ریز میخندم! حالِ دلم ڪمے خوب شدہ... ✍نویسنده:لیلے سلطانے ❣دنیاے ما اندازہ ے هم نیست... مَن خیلے وقتا ساڪتم،سَردَم وقتے ڪہ میرم تو خودم شاید... پاییزِ سال بعد برگردم...❣ http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
در سالگرد شهادتش، سری به خانواده‌اش زدیم مادرش می‌گفت: خودم را به خواب زده بودم ببینم چه می‌کند، دیدم برای اینکه با راه رفتنش بیدارم نکند، با دست دو طرف شلوارش را گرفته و آرام قدم برمی‌دارد تا پارچه شلوارش خِش خِش نکند. #روحانی_شهید_مدافع_حرم_سعید_بیاضی_زاده http://eitaa.com/golestanekhaterat