eitaa logo
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
4.1هزار دنبال‌کننده
28.5هزار عکس
12.5هزار ویدیو
216 فایل
💠خاطرات،وصایا،سیره عملی شهدا💠 ،انتقادات پیشنهادات @Sun_man313 🕪مسئول تبادلات و تبلیغات 👇👇 @MZ_171 تبادل فقط با کانالهای انقلابی و مذهبی بالای 1k در غیر اینصورت پیام ندهید این کانال در سروش👇 https://sapp.ir/golestanekhaterat
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃 🍃 سر رشته‌یِ شادیست، خیالِ خوش تو...! 🍃 🍃🍃 #شهید_سعید_بیاضےزاده #یادت‌صلوات‌برزبانم‌می‌آورد 💠 http://eitaa.com/golestanekhaterat
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
🍃🍃 🍃 سر رشته‌یِ شادیست، خیالِ خوش تو...! 🍃 🍃🍃 #شهید_سعید_بیاضےزاده #یادت‌صلوات‌برزبانم‌می‌آورد
به نام خدا در سال ۱۳۷۳ چشم به جهان گشود.۲۲ساله بود ودرحالیکه دروس سطوح عالی حوزه را درشهر مقدس قم به خوبی خوانده بود،عزم دیار عاشقان کرده واصرار بر اعزام به سوریه کرد.تادرماه مهمانی خدا توفیق پیدا کرد برای اولین بار به حرم حضرت زینب سلام الله علیهامشرف شود.این بار که ازسوریه بازگشت داغدار فراق رفیق شهیدش بود. او در عمر طلبگی خود خصوصیات ویژهای داشت که بدون اغراق ومبالغه آنهارا بیان میکنم به نحویکه برخی ازاین ویژگی ها قبل ازشهادتش در مدت کوتاه رفاقتمان ذهنم را مشغول کرده بود ومورد اذعان واعتراف همه دوستان وآشنایان اوست. به معنای حقیقی کلمه بی تعلق به دنیا بود وهیچگونه تعلق دنیوی نداشت نه به مال ونه به عناوین فریبنده دنیا وحتی به درس . اگر بنده درس را باتعلق میخوانم اما او برای خدا میخواند. این بی تعلقی به شدت او را بی تکلف ساخته بود وبسیار ساده و باصفا بود که هیچیک از دوستانش هیچگاه از بااو بودن معذب نبوده بلکه از همنشینی با اولذت میبردند. جهادی وتلاشگر بود وازهیچ خدمتی دریغ نمیکرد؛از اردوهای بی شمار جهادی اوگرفته تا تدارک جلسات شهداء،روایتگری و شجاعت های او در جبهه عراق وسوریه. متواضع بود ودرگیر عناوین نبود.بااینکه جزءنخبگان واستعدادهای برتر حوزه بود واساتیداو به استعداد والای ایشان اذعان داشتند اما به قول طلبه ها وجهه علمی برای خود نتراشیده بود. اهل اطمینان بود تردیدنداشت ودر تصمیمات مهمّش مصر و مطمئن بود. پاک و باتقوی بود ،بی صدا و آرام اشک مییریخت وقلب سوخته مسیر شهادت بود. سرانجام در ماه محرم به آرزوی قلبی خود رسید ودر شب جمعه به محضر ارباب عالم حضرت سیدالشهداء علیه السلام مشرف شد وتمام دوستانش را انگشت به دهان گذاشت وپای خود را ازمنجلاب دنیا رهانید. یادش گرامی وراهش پررهروباد . . . متن از حجت الاسلام نیکو کلام از دوستان شهید . . . 🌷 http://eitaa.com/golestanekhaterat
#پیام_شهید📝 دوست داشت #گمنـام باشد😇 می‌گفت: « آی نمی‌دونی! چه لذتی داره آدم برای #خدا😍تکه‌تکه بشه و هیچی ازش باقی نَمونه که کسی بشناسدش» در #جزیزه مجنون بہ آرزویش رسید💟 #شهید_محمدرضا_کارور🌹 🍃 http://eitaa.com/golestanekhaterat
براے تو هرڪس ڪه از سرگذشت نصیبـش شَوَد بهتـرین سرگذشت ســَرِ مـن فـداے سـرِ تـو حسیـن بہ عشــقِ تو عمـرم سراسر گذشت... 🌷شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات تا نزد اباعبدالله (ع) مارایاد کنند... http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📚 با تابیدہ شدن نور شدیدے بہ چشم هایم آهستہ چشم هایم را باز میڪنم. شدت نور بیشتر مے شود،چند بار آرام پلڪ میزنم و نالہ مے ڪنم. صداے مرد غریبہ اے مے پیچد:خانم نیازے! صداے من رو مے شنوے؟! تمامِ بدنم بہ خصوص سرم درد مے ڪند،چشم هایم را روے هم فشار میدهم. لب هایم خشڪ اند،چند لحظہ بعد چشم هایم را باز میڪنم و در اطراف چشم مے چرخانم. مرد مسنے با روپوش سفید در ڪنار دختر جوانے ڪہ مقنعہ و روپوش سفیدے بہ تن ڪردہ ڪنار تختے ڪہ رویش دراز شدہ ام ایستادہ اند و نگاهم مے ڪنند. میخواهم دست چپم را بلند ڪنم ڪہ در نیمہ ے راہ تیر مے ڪشد و آخم بلند مے شود. پرستار سریع دستم را مے گیرد و آرام روے تخت مے گذارد،مے گوید:مچ دستت مو برداشتہ عزیزم بلندش نڪن! چشم هایم را روے هم میفشارم و با صدایے گرفتہ میگویم:سرم دارہ منفجر میشہ! دڪتر با لحن نرمے مے گوید:طبیعیہ! سرت شڪستہ! سپس رو بہ پرستار ادامہ میدهد:تو سرمش مسڪن تزریق ڪن! پرستار چشمے مے گوید و از اتاق خارج مے شود،دڪتر انگشتش را زیر چشم چپم مے گذارد و چراغ قوہ اے را بہ سمت چشمم مے گیرد و روشن مے ڪند. سریع چشمم را مے بندم،مے گوید:تو دید مشڪلے ندارے؟ تارے؟ دو بینے؟ آرام مے گویم:نہ! _چشماتو باز ڪن! چشم هایم را باز مے ڪنم،ڪمے فاصلہ مے گیرد و دو انگشتش را نشانم مے دهد:این چند تاست؟! _دو تا! چهار انگشتش را نشانم‌ مے دهد:این؟! _چهار تا! لبخند میزند:خوبہ! حالت تهوع دارے؟ بہ زور مے گویم:نہ! ولے ڪل بدنم درد میڪنہ! نگاهے بہ سرمم مے اندازد و مے گوید:بدنت ڪوفتہ شدہ! تنها آسیب جدے اے ڪہ بہ بدنت وارد شدہ شڪستگے سرت و مو برداشتن مچ دست چپتہ! آرام مے گویم:خیلے وقتہ اینجام؟! لبخندش عمیق تر مے شود:شیش هفت ساعتے میشہ خانم خوش خواب! صورتم از درد جمع مے شود،لب میزنم:خانوادہ م؟! همانطور ڪہ بہ سمت در مے رود مے گوید:اتفاقا پشت در وایسادن! الان میگم بیان! از اتاق خارج مے شود،نگاهے بہ اطراف مے اندازم اتاق ڪوچڪے ڪہ دیوارهایش سفید رنگ و بے روح اند! تخت دیگرے با فاصلہ ے چند متر دور تر از تخت من در اتاق قرار گرفتہ و دختر جوانے رویش بہ خواب رفتہ! نگاهم بہ پاے گچ گرفتہ شدہ اش مے افتدد،سریع نگاهم را بہ سمت پاهایم مے ڪشانم و تڪانشان میدهم. ڪمے درد میگیرند،نفسے مے ڪشم و نگاهم را بہ دست باندپیچے شدہ ام مے دوزم. چند لحظہ بعد در اتاق باز مے شود و مادر و پدرم با عجلہ وارد مے شوند،چشم هاے مادرم سرخ شدہ و ورم ڪردہ. نگاهش ڪہ بہ من مے افتد اشڪ هایش بارش مے گیرند،با بغض مے گوید:الهے بمیرم! سرفہ اے میڪنم و آرام مے گویم:مامان! اشڪ هایش شدت مے گیرند،با قدم هاے بلند بہ سمتم مے آید و مے گوید:جانم؟! دستش را بلند مے ڪند میخواهد دستش را روے صورتم فرود بیاورد ڪہ پدرم سریع مے گوید:دست نزن الان ڪل بدنش درد میڪنہ! مادرم دستش را عقب مے ڪشد و با بغض مے گوید:خیلے درد دارے؟! لبخند ڪم رنگے میزنم:فڪر ڪنم! نمیدانم چرا بغض گلویم را مے فشارد؟! سعے میڪنم اشڪ نریزم! پدرم با شانہ هایے افتادہ و سر بہ زیر ڪنار مادرم مے ایستد،با صدایے گرفتہ مے پرسد:خوبے؟! مادرم با حرص جواب میدهد:آرہ! بہ لطف ڪاراے تو عالیہ! ببین چہ آتیشے تو زندگیمون انداختے مصطفے! صداے پرستار مے آید:خانم آروم! اینجا بیمارستانہ! مادرم با گوشہ ے چادرش اشڪ هایش را پاڪ میڪند،لب میزنم:تشنمہ! پرستار ڪنار تخت مے ایستد و بہ سُرم چشم مے دوزد،همانطور ڪہ با آمپولے بہ سُرم دارو تزریق میڪند مے گوید:فعلا آب نخور! رو بہ مادرم ادامہ میدهد:با دستمال نم لب ها و زبونش رو تر ڪنید! لبخندے بہ رویم مے پاشد و رو بہ پدرم مے گوید:لطفا برید بیرون! خانمتون اینجا هستن! پدرم نگاہ شرمگینے بہ من و سپس بہ مادرم مے اندازد و مے پرسد:پروانہ! چیزے لازم ندارید؟! مادرم بدون اینڪہ جوابش را بدهد روے صندلے ڪنار تخت مے نشیند و بہ من چشم مے دوزد. پدرم نفس عمیقے مے ڪشد و مے گوید:مامور پلیس منتظرہ الان میگم بیاد داخل براے... سریع مے گویم:بابا! اونے ڪہ اول باید ازش شڪایت ڪنم شهاب نیست! نگاهش را از صورتم مے گیرد و مشتش را محڪم مے فشارد،همانطور ڪہ با حرص لبش را مے جود مے گوید:میدونم چطور حالشو جا بیارم! سپس بدون حرف دیگرے از اتاق خارج میشود،رو بہ مادرم میگویم:فعلا نمیخوام با هیچڪس حرف بزنم حالم خوب نیست! ✍نویسنده:لیلے سلطانے http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📚 لبخند ڪم رنگے مے زند:باشہ عزیزم! مے نالم:ڪے میریم خونہ؟! از روے صندلے بلند مے شود و مے گوید:فردا مرخص میشے. من برم آب خنڪ و دستمال تمیز پیدا ڪنم! میخواهد بہ سمت در برود ڪہ مردد مے پرسم:اونم چیزیش شدہ؟! بہ سمتم سر بر مے گرداند:تو ڪُماست! خدا بگم... حرفش را ادامہ نمیدهد و نفسش را با حرص بیرون میدهد! ابروهایم در هم مے رود:اصلا نفهمیدم چے شد! هیچ جا رو نمے دیدم! مادرم با بغض مے گوید:از صبح دلم شور میزد! دوبارہ بہ سمتم بر مے گردد و آرام روے انگشت هاے دست سالمم را مے بوسد:خدا رحم ڪرد! سریع مے گویم:این چہ ڪاریہ مامان؟! دوبارہ چشمہ ے اشڪش مے جوشد:اگہ چیزیت مے شد من چے ڪار مے ڪردم؟! لبخند ڪم رنگے میزنم:فعلا ڪہ بیخ ریشتم و از دستم خلاص نشدے! اخم مے ڪند،میخواهد بہ سمت در برود ڪہ ڪسے چند تقہ بہ در میزند! مادرم با دست اشڪ هایش را پاڪ میڪند و مے گوید:بفرمایید! در باز میشود،روزبہ را میبینم ڪہ با چهرہ اے آشفتہ در چهار چوب در قد علم ڪردہ! چشم هایش نگران و خستہ بہ نظر مے رسند،روے پیراهن آبے روشنش ردے از خون نشستہ و آستین هایش را تا روے آرنج بالا زدہ،شلوار مشڪے رنگش هم خاڪے شدہ! چادر و ڪیفم را در دست گرفتہ و مادرم را نگاہ میڪند:بہ زور تونستم از پرستار اجازہ بگیرم بیام اینا رو بهتون بدم! سپس چادر و ڪیف را بہ سمت مادرم میگیرد:بفرمایید! مادرم لبخند میزند:ممنونم! امروز براے یڪ عمر من رو مدیون خودتون ڪردید! روزبہ لبخند ڪم رنگے میزند:این چہ حرفیہ؟! وظیفہ بود! مادرم ڪیف و چادر را روے میز مے گذارد و میگوید:من برم براے آیہ آب بیارم! روزبہ سرے تڪان میدهد و وارد اتاق مے شود،نگاهش را بہ من مے دوزد:حالتون خوبہ؟! آرام مے گویم:ممنون بعلہ! صدایش در سرم مے پیچد: "خانم نیازے! یڪے زنگ‌ بزنہ آمبولانس!" صورتم از شدت درد جمع مے شود اما مے گویم:شما با ماشین پیچیدید جلوے ماشین شهاب؟! چند ثانیہ سڪوت مے ڪند و لب هایش را روے هم فشار مے دهد. چند لحظہ بعد مے گوید:بلہ! البتہ مقصر تصادف من نبودم خود شهاب بود! آب دهانم را با شدت قورت میدهم،مے پرسم:شما از ڪجا فهمیدید؟! چند قدم نزدیڪتر مے شود و جدے مے گوید:من متوجہ نشدم! یعنے داشتم با ماشین مے رفتم دیدم دارید با شهاب صحبت مے ڪنید اما از ڪوچہ خارج شدم و رفتم! یڪے دو دقیقہ بیشتر از حرڪتم نگذشتہ بود ڪہ فرزاد بهم زنگ زد گفت از تو ساختمون دیدہ شما و شهاب دارید بحث میڪنید. وقتے از ساختمون اومدہ بیرون،نہ خبرے از شما بودہ نہ از شهاب! اولش فڪر ڪردہ بحثتون تموم شدہ و شهاب و شما رفتید اما وقتے دیدہ ڪیف و موبایلتون افتادہ روے زمین شڪ ڪردہ نڪنہ شهاب ڪارے ڪردہ باشہ! از من پرسید از ڪدوم سمت رفتم و ماشین شهاب رو توے اون مسیر دیدم یا نہ ڪہ گفتم نہ! گفت دور بزنم سمت خیابون پشتے و ماشین شهاب رو پیدا ڪنم! منم سریع دور زدم و با سرعت اومدم اون سمت ڪہ از دور ماشین شهاب رو دیدم داشت با سرعت مے روند! اول شڪ ڪردم،بهش ڪہ نزدیڪ شدم مطمئن شدم خودشہ! دیدم شما صورتتون رو گرفتید و جیغ مے ڪشید! خب فهمیدم وضعیت طبیعے نیست و یہ اتفاقے براتون افتادہ! چند بار براش بوق زدم نگہ دارہ اما وقتے من رو دید سرعتش رو بیشتر ڪرد. هرچے صداش زدم جواب نداد،مجبور شدم بپیچم جلوش. سرعتم رو ڪم ڪردم و دوبارہ چند بار براش بوق زدم اما باز توجہ نڪرد. بہ جاے اینڪہ سرعتش رو ڪم ڪنہ یا نگہ دارہ سرعتش رو بیشتر ڪرد و بہ ماشینم نزدیڪ شد،انگار میخواست از پشت بزنہ بہ ماشین ڪہ من بڪشم ڪنار و برہ! منم مجبور شدم ترمز ڪنم همین ڪہ ترمز ڪردم شهاب از پشت محڪم بہ ماشینم زد و این اتفاق افتاد! نفس عمیقے مے ڪشم و چشم هایم را مے بندم،در دل هزار مرتبہ خدا را شڪر میڪنم ڪہ این اتفاق افتاد! بہ ظاهر اتفاق بدے افتادہ اما براے من بهترین اتفاقِ بد زندگے ام بودہ! چشم هایم را باز مے ڪنم و رو بہ روزبہ مے گویم:ازتون ممنونم! هم از شما هم از برادرتون! سرش را تڪان مے دهد:خواهش میڪنم! هرڪس دیگہ اے هم بود همین ڪار رو مے ڪرد! میخواهد چیزے بگوید اما پشیمان مے شود! با انگشت اشارہ بہ چادر و ڪیفم اشارہ مے ڪند:ڪیفتون رو فرزاد آورد! منم همراهتون با آمبولانس اومدم اینجا چادرتون رو بهم دادن! لبخند ڪم رنگے میزنم:متشڪرم! لبش را بہ دندان مے گیرد و ڪمے نزدیڪتر مے شود،نگاهے بہ پیراهنش مے اندازم و با صداے گرفتہ مے گویم:شما ڪہ چیزے تون نشد؟! نویسنده:لیلی سلطانی http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌸 اول که رفته بــوديــم گفتند كسی حق ورزش کردن نداره, يه روز يکی از بچه ها رفت ورزش کرد مامــور عراقـی تا ديــد اومـــد در حالي که خـــودكار و ‌کاغــذ دستش بــود برای نوشتن اسم دوستمـــون جــلو آمــد و گفت : ما اسمك؟ (اسمــت چيه؟) رفيقمـــون هم كه شــوخ بــود بــرگشت گفت : گچ پژ.. باور نمـی کنيد تا چــند دقيقه اون مامـــور عــراقـی هــر کاري کرد ايــن اســـم رو تلــفظ کنه نتــونست ول کرد گــذاشت و رفت و ما همينـطور مـی خنـديـديم. 📈جهت عضویت در کانال گلستان خاطرات شهدا http://eitaa.com/golestanekhaterat http://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷
3.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نماهنگ جدید و ویژه موشکهای ضد اسرائیلی و ضد آمریکایی! و معرفی موشکهای انقلاب اسلامی جهت نشر حداکثری در شبکه های غیربومی و بومی تهیه و تنظیم مجموعه مرصاد حزب الله https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🕊🌹🕊 🌷فرق است میان کسی که در #انتظار_شهادت است و آنکه شهادت به انتظار اوست...🕊 #شهید_مدافع_حرم_امین_کریمی 📈جهت عضویت در کانال گلستان خاطرات شهدا http://eitaa.com/golestanekhaterat http://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*🎥تیزر/ "آیت الله جنتی" امشب در ۲۰:۳۰* 💠 به رسانه مردم بپیوندید👇 https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷 درنشر لینک حذف نشود