#سلام_بر_شهدا
#کلام_شهید
انسان یک تذکر در هر 4 ساعت به خودش بدهد،بد نیست بهترین موقع بعد از پایان نماز،وقتی سر به سجده می گذارید،مروری بر اعمال از صبح تا شب خود بیندازد،آیا کارمان برای رضای خدا بود.
🌹 #شهید_ابراهیم_همت
📈جهت عضویت در کانال
گلستان خاطرات شهدا
http://eitaa.com/golestanekhaterat
http://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#شهید-حاج-مهدی-طیاری #سیره_عملی_شهید http://eitaa.com/golestanekhaterat http://sapp.ir/golestane
#سلام_بر_شهدا
#سیره_عملی_شهید
♦فرمانده ی گردان♦
🔷 حاج مهدی از جبهه آمده بود و اقوام
و دوستان به دیدنش می آمدند .خانه
خیلی شلوغ بود .شب بعد از رفتن آنهادر
شستن ظرفها به من کمک کرد. برادرم که
آن شب در خانه ما بود به او میگفت:
شما فرمانده ی گردان هستید برای چه
ظرف می شویید؟...
حاجی به او گفت:
توی جبهه فرماندۀ گردانم در خانه که
فرمانده گردان نیستم از طرفی مهدیه
دست تنهاست و ظرفها زیادند.»
☘☘☘☘
http://eitaa.com/golestanekhaterat
http://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷
#سلام_بر_شهدا
☘زورو بازی تو جبهه 😳
🌱جثه ریزی داشت .
مثل همه بسیجیها خوش سیما بود و خوش مَشرَب 😌
فقط یک کمی بیشتر از بقیه شوخی می کرد. 😁
نه اینکه مایه تمسخر دیگران شود، که اصلاً این حرفها توی جبهه معنا نداشت . 😏
🌱سعی می کرد دل مؤمنان خدا را شادکند. آن هم در جبهه و جنگ ☝️🏻
از روزی که او آمد، اتفاقات عجیبی در اردوگاه تخریب افتاد. 🤔
✨لباس های نیروها که خاکی بود و در کنار ساکهایشان قرار داشت
✨ شبانه شسته می شد و صبح روی طناب وسط اردوگاه خشک شده بود 😐
✨ظرف غذای بچه ها هر دوسه تا دسته ، نیمه های شب خود به خود شسته می شد. 😟
✨هر پوتینی که شب بیرون از چادر می ماند، صبح واکس خورده و برّاق جلوی چادر قرار داشت ... 🙄 🤔
🌱او که از همه کوچکتر و شوخ تر بود، وقتی این اتفاقات جالب را می دید،می خندید و می گفت:
بابا این کیه که شبها زورو بازی در می آره و لباس بچه ها و ظرف غذا رامی شوره؟ 😂
🌱و گاهی می گفت : «آقای زورو 😅 ، لطف کنه و امشب لباسهای منم بشوره و پوتینهام رو هم واکس بزنه 😋 »
بعد از عملیات، وقتی «علی قزلباش » #شهید شد 😔 ...
🌱یکی از بچه ها با گریه گفت:
بچه ها یادتونه چقدر قزلباش زوروی گردان رو مسخره می کرد ؟؟
زورو خودش بود و به من قسم داده بود که به کسی نگم ...
#شهید_علی_قزلباش
🌹 🍃
http://eitaa.com/golestanekhaterat
http://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷
🍃🌹🕊🌹🕊🌹🍃
#سلام_بر_شهدا
احترام به سادات(خاطره ای از زندگی شهید محمدرضا تورجی زاده)
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود بر ارواح طیّبه ی شهدا و امام راحل(ره)
خاطره ای از زندگی شهید محمدرضا تورجی زاده
راوی: دکتر سید احمد نواب
منبع: کتاب یا زهرا(س) ( گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی)
آمدم چادر فرماندهی گروهان. برادر تورجی تنها نشسته بود. جلو رفتم و سلام کردم. طبق معمول به احترم سادات بلند شد.
گفتم: شرمنده محمد آقا! من با یکی از دوستانم قرار دارم. باید بروم مرخصی و تا عصر برگردم.
بی مقدمه گفت: نه نمی شه! گفتم: من قرار دارم. اون آقا منتظر منه! دوباره با جدیت گفت: همین که شنیدی.
کمی نگاهش کردم. با تمام احترامی که برای سادات داشت اما در فرماندهی خیلی جدی بود.
عصبانی شدم. از چادر بیرون آمدم و با ناراحتی گفتم: شکایت شما رو به مادرم می کنم! هنوز چند قدمی از چادر دور نشده بودم. دوید دنبال من. با پای برهنه.
دستم را گرفت و گفت: این چی بود گفتی؟! به صورتش تگاه کردم. خیس از اشک بود.
بعد ادامه داد: این برگه مرخصی. سفید امضاء کردم. هر چقدر دوست داری بنویس! ااما حرفت رو پس بگیر!
گفت: به خدا شوخی کردم. اصلا منظوری نداشتم. خودم هم بغض کرده بودم. فکر نمی کردم اینگونه به نام مادر سادات حساس باشد!
یک سال از آن ماجرا گذشت. چند ساعت قبل از شهادتش بود. مرا دید. باز یاد آن خاطره تلخ را برای من زنده کرد و پرسید: راستی اون حرفت رو پس گرفتی؟!
گفتم: به خدا غلط کردم. اشتباه کردم. من به کسی شکایت نکردم. اصلا غلط می کنم چنین کاری انجام بدهم.
🕊| http://eitaa.com/golestanekhaterat
🌹🕊
🕊🌹🕊
🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊