eitaa logo
گلزار شهدای کرمان
20.1هزار دنبال‌کننده
34.7هزار عکس
14.6هزار ویدیو
46 فایل
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🗣️ارتباط با ما: @golzar_admin 🔹تلگرام، اینستاگرام، ایتا، سروش، روبیکا و توییتر : @golzarkerman 🔹پیج روبینو https://rubika.ir/golzarkerman1 🔹آیدی مسابقه @Ya_SAHEBALZAMAN_M
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹تصاویری از برگزاری محفل انس با قرآن کریم با حضور رهبر انقلاب اسلامی در اولین روز ماه مبارک رمضان 🔹 محفل انس با قرآن کریم با حضور رهبر انقلاب اسلامی و جمعی از اساتید و قاریان ممتاز و بین‌المللی مصحف شریف، عصر امروز در حسینیه امام خمینی(ره) برگزار شد. ✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔 @golzarkerman
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دلنوشته دخترعزیز وفریاد در گلزار شهدای کرمان. ✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔 @golzarkerman
📸مراسم چهلمین روز شهادت با سخنرانی حاج حسین یکتا و حضور زائرین شهداء. ▫️بخش دوم ✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔 @golzarkerman
گلزار شهدای کرمان
« بِسمِ اللهِ الرحمنِ الرحیم » صلوات ‌‌و سلام خداوند بر ارواح طیبه ی شهیدان 📖شهر عشق: در مسیر بهش
« بِسمِ اللهِ الرحمنِ الرحیم » صلوات ‌‌و سلام خداوند بر ارواح طیبه ی شهیدان 📖شهر عشق: در مسیر بهشت (آشنایی با شهدای حادثه تروریستی سالگرد شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی) ✍نویسنده: جمعی از خادمین شهدا پارت ۴۹:شهیده زینب یعقوبی کهنوجی فرزند:ناصر متولد :۱۳۸۷/۲/۱۷ تحصیلات :دانش آموز دبیرستان تاریخ شهادت:۱۴۰۲/۱۰/۱۳ محل دفن:روستای معزآبادچترود راوی: منصوریعقوبی عموی شهیده . اصرارداشت با همان چفیه ای برود مزارحاجی که شب شهادت حضرت زهرا(س) باآن اشک هایش را پاک کرده بود. می گفت همه چیز ازشهادت حضرت زهرا(س) شروع شد. می گفت: حرفها وآرزوهای زینب شانزده ساله توی همین مدت کوتاه قدکشید وقدکشید آنقدر که دیگر دستمان بهش نمی رسد. اردیبهشت ماه سال۱۳۸۷چندروز مانده به ولادت حضرت زینب(س) به دنیاآمد. اسم او را ریحانه می گذارند. ولی پدرش توی اداره ثبت احوال اسم او را زینب می گذارد واو می شود زینت پدر وراه حضرت زینب (س) را در پیش می گیرد و در پانزده سالگی می رسد به درجه ای که همه آرزوی آن را دارند، آن هم روز ولادت حضرت زهرا(س) و سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی. زینب در خانواده ی متدین وفرهنگی به دنیاآمد. ولی مدت قریب ده سال را درروستا وبا شرایط سخت از نظر معاش وبیکاری پدر روبرو بود وحدود شش سال راهم درکرمان در خانه ی مادربزرگ پدری زندگی می کرد. زینب برای تحصیل به شهر آمد وتنهایی با مادربزرگ زندگی می کرد. برای تامین هزینه های تحصیل وزندگی، نیمی از روز درکافه ای درشمال شهر کار می کردکه ناگهان باتغییری شگفت انگیز به درجه رفیع شهادت رسید. درنزدیکی های چهارمین سالگرد شهادت حاج قاسم به گروه سرود دختران ورود پیدا کرد برای اجرای سرودی که مختص حاج قاسم بود. من چون عموی او ومداح و ذاکر اهل بیت(ع) هستم، با من ارتباط خوبی داشت، خصوصا در عرصه های فرهنگی. ازمن برای اجرای سرود درسالن تلاش یا مصلای کرمان چفیه ای عربی درخواست کرد که بپوشد. بعدهم گفت: عموجان! همون چفیه عربی خاکی رو بهم بده که من خودت دورگردن می ندازی و مداحی می کنی. من هم چفیه را بهش دادم و او دور گردن و سر خود انداخته و سرود را اجرا کرده بود. وقتی که آمد چفیه را تحویل دهد، گفت: حس قشنگی داشتم وقتی که بااشاره دست وزبان بدن به سمت قبرحاج قاسم وگفتن وخواندن اسم حاج قاسم در مصرع«مادختران حاج قاسمیم» به سمت او اشاره می کردیم، بدنم لرزید واشکم جاری شد. درآن لحظه گویی حاج قاسم فقط مرا می بیند وفقط به من نگاه می کند ومثل اینکه حاج قاسم بهم لبخند زد وآمد کنارم وچفیه شمارا انداخت دورگردنم. وبعدازاجرا دوستان وهم کلاسی هایم می گفتندزینب تو چقدر زیبا شده ای، تو چقدر نورانی شده ای. چفیه را بعداز اجرای سرود به من داد وگفت: این چفیه تبرک شده است. بعدازمدتی که گذشت دوباره آمد ودرخواست چفیه عربی را کردوگفت: همان چفیه را بهم بده. من عازم گلزارشهدای کرمان هستم برای زیارت قبر شهید حاج قایم سلیمانی. از زمانی که چفیه را گرفت وبرای گروه سرود استفاده کرد یک اتفاقی افتاد. شب شهادت حضرت زهرا(س) من به عنوان مداح دعوت بودم به حمیدیه زرند برای مداحی، قراربود دربرگشت از حمیدیه، زینب را در چترود سوار کنم به کرمان بیاورم. اما نمی دانم چطور شد که زینب خودش را رساند به من وسوار ماشین من شد ورفتیم حمیدیه برای اجرا. آن جا خیمه ی بزرگی برپابود. وقتی وارد خیمه شدیم، شور وصفای معنوی عجیبی حاکم بود. اون خیمه واون صفا و اون جلسه حضرت زهرا(س) زینب ما را خرید و زینب شهادتش امضا شد. حضرت زهرا(س) دعوتش کرده بود که اهل این مجلس شد. درآن جلسه یک دفعه زینب بلندشد وشروع کرد به فیلم برداری درحالی که به شدت گریه می کرد ونورانیت خاصی پیدا کرده بود. شور وحال ومعنویت آن مراسم زینب را متحول کرد. اصلاقرارنبود زینب همراه ما باشد درآن جلسه. زینب بارها برای من تعریف می کرد ومی گفت: آن خیمه یک صفا ومعنویت ویک نورخاصی داشت. شب سیزدهم دی ماه ساعت۱۲شب زینب از من درخواست چفیه را کرد وگفت: من عازم گلزار شهدا هستم واصرار کرد که می خواهم با آن چفیه بروم برای مراسم سالگرد حاج قاسم. می خواهم ظاهرم بسیجی باشد ودختر حاج قاسم باشم. ساعت ۱۲/۵ شب چفیه را به او رساندم. خانه مادرم توی خیابان حکیم نزدیک گلزارشهداست. مادرم می گوید: زینب روز سیزدهم چفیه را به دور سر وصورت خود بست ومحجبه و پوشیده عازم شد، هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که صدای انفجار شنیده شد وحدود ۹شب بود که به ما اطلاع دادند به شهادت رسیده است. ازخصوصیات بارز زینب این بود که درهیچ جلسه ای، بزمی وجمعی ورود به غیبت، تهمت وقضاوت نمی کرد. مافکر می کردیم خجالتی وکم رو است ونمی تواند وارد جمع شود. وقتی ماحرف می زدیم گویا با ورود شیطان غیبتی می کردیم، تهمتی می زدیم، قضاوتی می کردیم پشت سر این و آن؛ ولی زینب همیشه می گفت: من نمی دانم، نشنیده ام، ندیدم، حرفی ندارم، خبرندارم.