#سیره_شهدا
🌷شش ماهی از شهادت نجف گذشته بود، با یکی از بچه ها به طرف خانه نجف حرکت کردیم، قصد دلجویی از خانواده شهید کرده بودیم. نیم ساعتی از دیدارمان می گذشت و ما همچنان در حال حرف زدن با خانواده شهید بودیم، ناخودآگاه دوستم با صدای بلندی شروع به گریه کرد.
هر چه او را آرام می کردم فایده ای نداشت، تا آنجایی که خانواده نجف هم داغ دلشان تازه شد و باز بی قرارنجف شدند. ر دلم با خودم میگفتم "عجب کاری کردیم؛ مثلا آمده بودیم دلجویی؟!" حسابی از دست دوستم شاکی بودم.
همین که پایمان را از خانه نجف بیرون گذاشتیم، به دوستم گفتم: "این چه کاری بود؟! بدتر شد که... انگار قرارمون چیز دیگری بود و می خواستیم بچه های نجف را آرام کنیم. دوستم اشک از چشمانش تمامی نداشت، می گفت" صحنه ای تمام وجودم را لرزاند... نتوانستم طاقت بیاورم. چند سال قبل نجف بطور ناشناس برایمان فرشی را به هدیه آورد. همیشه فکر می کردم حتما اوضاع مالی خوبی دارد که چنین کاری کرده است، اما امشب وقتی حصیر پلاستیکی را زیرپای زن و بچه اش دیدم از خودم خجالت کشیدم. آخر گذشت تا کجا ...
#سردار شهيد نجفعلي مفيد
#شهداي_فارس
🍃🌷🍃🌷
#ڪانال_گلزارشهدا
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
💫یادی از طلبه شهید حبیب روزی طلب 💫
🌷 اوایل سال 60 بود. توی خانه نشسته بودیم. حبیب به مادر گفت: مامان، خواهرکه اینجا تو خانه هست به پدر و بچهها رسیدگی کنه، تو با من بیا بریم آبادان! مادر گفت: بریم!
گفتم: چرا میخواهی مادر را ببری ؟
گفت: مادر شش تا پسر داره، بالاخره ما هم که نمیتونیم نسبت به جنگ بیتفاوت باشیم، به جنگ نریم. ممکنه در جنگ زخمی بشیم، شهید بشیم. مادر اگر از الآن در محیط جبهه و در میان شهدا و زخمیها باشد، روحیهاش برای فرستادن ما به جبهه زیاد میشود.
حبیب مادر را به آبادان برد و خودش برگشت. وقتی مادر بعد 3 ماه برگشت، روحیهاش از زمین تا آسمان عوض شده بود.گفتم: مادر حالا راضی هستی بچههای خودت به جبهه برن!
گفت: برن، همشون برن جبهه، بچههای من که عزیزتر از آن جوانهایی که جلو من پرپر میشدند نیستن!
بعد آن همه برادرها یکی یکی عازم جبهه شدند که بار ها زخمی شدند و دو تا از پسرهای مادر هم شهید...
راوی خواهر شهید
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
یـا حضـرت عبـاس مـددے
گفتم: فـایده ای ندارد، این منطقـه را بچه ها چنـد بـار گشتـه بودند اما مجیـد ول ڪن نبود.
زیر لـب" یا حضـرت عبـاس مـددی" گفت و راه افتـاد رفت طـرف دیگر دشت، اولین بیلی که زد استخـوان ها پیدا شد.
خاڪ ها را از روی ڪارتش کنار زدیم و فامیلی اش یـادم نیست اما اسمـش عبـاس بود، با قمـقـمه پـر آب.
پشـت پیـراهنش نوشته بود:
" فـدای لـب تشنـه ات یا ابـالفضـل."
جستجوگر نور
🌷شهید مجید پازوکی🌷
#ایام_شهادت
🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
شهید ابراهیم هادی:
📖مقید بود هر روز زیارت عاشورا را بخواند ، حتی اگر کار داشت و سرش شلوغ بود سلام آخر زیارت رو می خواند .
دائما می گفت ، اگر دست جوان ها رو بزاریم توی دست #امام_حسین علیه السلام، همه مشکلاتشان حل می شود و امام با دیده لطف به آنان نگاه می کند....
📚 سلام بر ابراهیم
🌱🌷🌱
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🍃 #خداے_مـن
میگویند ڪه ابتدای صبح رزق بندگانت را تقسیم میکنی
میـشود رزق من امـروز رفاقتی باشـد...
از جنـس شھیدان...
با عطـر شھـادت...
#صبحتون_شهدایی
🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
🌷قرار بود یک اتوبوس از بچه های مخابرات را ببریم مشهد. شهید حاج محمد ابراهیمی با وسواس و گزینشی ۳۹ نفر را انتخاب کرد. شب حرکت بود که خبر دادن اتوبوس ۴۱ صندلی دارد.
حاج محمد گفت یکیش احمد باشه!
نماز صبح رفتیم نمازخانه پادگان. بعد نماز منتظر شدیم تا سلام های احمد تمام بشه. خواست بره، حاج محمد بهش گفت:احمد میای امروز بریم مشهد؟
احمد بلافاصله نشست و به سجده رفت. چند دقیقه ای اشک می ریخت. بلند شد و گفت: نمی دونستم آقا یک بار هم بهش بگی، انقدر زود جواب می ده، چرا نیام!
گفتم احمد چی شد؟
گفت هر روز رو به آقا می گفتم: اطلبنا من جوارک، امروز گفتم آقا اطلبنا من قبرک!
چند دقیقه نشد، طلبید!
#شهید احمد شجاعی
#شهدای_فارس
🌱🌷🌱🌷
#ڪانال_شهدا
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حبیب_فردی*
* #نویسنده_آرزو_مهبودی*
* #قسمت_دوازدهم*
یک شب که حبیب طبق معمول با لباسهای خاک آلود از پادگان به خانه برگشته است ، حمید برق خاصی را در نگاه او می بیند. رفتارش جور عجیبی شده است. انگار زیادی سرحال و سردماغ است. دل حمید گواهی میدهد که اتفاقی در شرف وقوع است.
حبیب برادرزادهاش محسن را که تازه به دنیا آمده در آغوش می گیرد و او را می بوسد. با زبان کودکانه با او حرف میزند و قربان صدقه اش می رود. بعد همان طور که محسن را توی بغل خوابانده می گوید: «دیگه نمی خوام برگردم پادگان»
برق از سر حمید می پرد. فکر میکند اشتباه شنیده: «چی؟!»
حبیب تکرار می کند :دیگه از امشب برنمیگردم پادگان.
حمید مبهوت مانده :خودت میفهمی چی داری میگی؟!
_بله میفهمم باید لباسامو بسوزونم!
_میدونی فرار از خدمت یعنی چی ؟!بگیرنت حکمت اعدامه!
حبیب حرفی نمیزند. حمید با عصبانیت می گوید: «مگه اومدن دنبالت که با زور ببرنت سربازی ؟!خودت با پای خودت رفتی! حالا دیگه فرار کردنت چیه ؟!میدونی چه بلایی ممکنه سرت بیاد؟!»
_میدونم .درسته که خودم خواستم برم ، اما امام خمینی دستور دادند که هر سربازی که میتونه باید از سرباز خونه فرار کنه!
حمید حرفی نمی زند. خیره می ماند به دهان حبیب که ادامه میدهد: «تازه رفتم از الله صدرالدین حائری و آیت الله دستغیب هم کسب تکلیف کردند و گفتند باید فرار کنی!»
حمید نگاهی به حبیب می اندازد.به این فکر میکند که چقدر طول میکشد تا ساواک برادر جوانش را دستگیر کند و به جوخه اعدام بسپارد.
برای لحظه خشم همه وجودش را می گیرد.وسوسه می شود از جا بلند شود با میله آهنی که شب ها پشت در هال می گذارد که در چفت بماند ، دست و پای حبیب را بشکند تا مدتی توی رختخواب بیفتد بلکه این فکر های دیوانه وار از سرش بیفتد.
_میدونی این کار چقدر خطرناکه؟!
_قرار اتفاق بزرگی بیفته کارهای بزرگ همیشه خطر داره!
حمید آرامش او را که می بیند کمی دلش آرام می گیرد. در دل می گوید: «خدایا میسپارمش به خودت !هر طور که صلاحش باشه پیش ببر»
ساعتی بعد دو برادر توی حیاط خانه لباس های سربازی حبیب را سپردند به زبانهای آتش.حبیب طوری به آتش زده که انگار همه طاغوتی ها را در آن می بیند. حمید اما در فکر است. با خودش فکر میکند دارم کار درستی می کنم؟!
ادامه دارد ......
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
کاروان هزار شهید #مشهد
قرار بود اولین تفحصی که انجام شد یک کاروان #هزار نفری از شهدا بفرستیم مشهد...
سیزده تا شهید کم بود تا بشود هزار تا...
رفت #شلمچه بالای یکی از کانال ها ایستاد به گریه و زاری!!
گفت: شهدا داریم #کاروان می بریم مشهد...
۱۳ تا جای خالی داریم!
هر کس می آید بسم الله...
آمد توی کانال،صد متری کند؛
یکهو صدامان کرد،رفتیم توی کانال؛
پس فردا کاروانی با هزار شهید راهی #مشهد شد...
روای: همرزم شهید مجید پازوکی
این جمله را بارها ازش شنیده بودیم:
معنی ندارد کسی بگوید من #گرفتارم؛
تا وقتی امام رضا علیه السلام هست...
#شهید_مجید_پازوکی
#ایام _شهادت
🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
💫یادی از طلبه شهید حبیب روزی طلب 💫
🌷 حبیب بعد از بازگشت از دومین اعزام به جبهه،در حین برگشت از آبادان با لنج سه روز روی آب سرگردان میشود. در این مدت حال و احوال خودش را مینویسد...
در رفتنم صفیر کنگره عرش را برجانم میشنیدم و به امید رها کردن جانم از این دام گه بودم و حال که برمیگردم... این جسم برایم سنگینی میکند. چه سنگین است این بار، کمر را میشکند.. بر سر قبر شهدای تازه به خاک سپردهشده میرویم. جسمشان را میگویم. بعضیها جسمشان هم به آسمان میرود. یعنی که جسمشان هم از جنس روحشان میشود. آنها که جسمشان هم از جنس روحشان شود، قبل از رفتنشان هم، دیگر صحبت ناجنس برایشان عذاب الیم میشود. بگذریم. خدا کند که از جسم ما هم چیزی بر جای نماند. این را بارها به بچهها گفتهام، هیچ دلم نمیخواهد از جسمم هم ذرهای بر خاک بماند. رجعت بهطرف "الله" حق است و این حق هر چه تمام عیارتر، حقتر.به بچهها میگفتم که اگر از جسم من هم اثری ماند، بعد از دفن بر آن سنگی نیندازید و اگر سنگی گذاشتید، بر روی آن اسمم را هم ننویسید.[ و هنوز جسمش برنگشته!]
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
9.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🍃کلیپ دیدنی از لحظه های ناب شهدای مدافع حرم🍃🍃
#یادشهداصلوات
🌷🌱🌹🌱
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
6.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حاجقاسم سلیمانی در جهاد فیسبیلا...
از هیچ چیز پروا نداشت...
#سرداردلها
#علمدارانقلاب
🕊🌷🕊🌷🕊
#ڪانال_شهدا
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#نشردهیـد
✨چشم های یک شهید؛
حتی از پشت قاب شیشه ای؛
خیره به تو و به دنبال توست؛
که به گناه آلوده نشوی... 🥀
به چشم هایش قسم
"شهید تو را می بیند"
#شهید_محمد_بادرام🕊️
#صبحتون_شهدایی
🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz