﷽
#داستان_مذهبی
#رمان_مجنون_من_کجایی؟
══🍃💚🍃══════
#قسمت_دوم
صبحونه دو تا لقمه به زور خوردم که حالم تو مزارشهدا🌷 بد نشه
به سمت کمدم حرکت کردم
بهترین مانتو و روسریم و درآوردم
بعد از پوشیدن کامل لباس
چادرم و برداشتم
اول بوش کردم بعد بوسیدمش 😘
عطر چادر مادرم خانم زهرا رو میده..🍃 همیشه چادرم حالم رو خوب میکرد با اون، حسی داشتم که هیچ جای جهان پیدا نمیشه😍 با یک حرکت چادرم رو روی سرم گذاشتم
کیف پولم رو چک کردم
گوشیم و برداشم و با آژانس🚕 تماس گرفتم ماشینی برای گلزار شهدا گرفتم
زنگ در به صدا در اومد برای اخرین بار تو آینه خودم رو برنداز کردم
ماشین به سمت جایی حرکت کرد که پدر قهرمانم✌️💪 انجا ارام به خواب رفته بود
توی راه کل حرفهایی که قرار بود به باباییم بگم مرور میکردم
از ورودی مزار گلاب خریدم و چند شاخه گل یاس💐 اخه از مامان شنیدم که بابا خیلی گل یاس رو دوست داشت مامان میگفت بابا برای خواستگاری یه دست گل بزرگ گل یاس اورده بود
به سمت مزار🌷 پدر حرکت کردم
وقتی درست رسیدم رو به روی مزار پدر اروم کنار مزارش زانو زدم
گلاب رو، روی مزار ریختم
و با دست مزار رو شستم
درحال چیدن گلها روی مزارش شروع کردم به صحبت کردن
-سلام بابایی دلم برات تنگ شده بود😢😢
بابا یه عالمه خبر برات دارم
یسنا کوچولو نوهات راه میره🚶♀
بابا انقدر جیگره😍
راستی بابا کارنامهام رو دیدی این ترمم همه نمراتم بالا ے۱۷ است
بابا
حسین داداشی بازم رفته
بازم دلشوره نگرانی شروع شد😔
بابا تو رو خدا دعا کن داداشم سالم بگرده
راستی فدایی بابا بشم از امشب نذرت میدیما🍃
خم شدم مزار و بوسیدم 😍
اشکم پاک کردم و تمام قد جلوی بابا ایستادم کمی چادرم رو با دستم پاک کردم تا گردو خاکش برطرف شه
و به سمت خونه خاله راه افتادم
دیگ دیگ
-سلام زهلا دون
خم شدم لپشو بوسیدم😘
سلام خانم
خوبی؟
-مرشی
دختر خاله یلدا ۵ سالش بود
عاشقش❤️ بودم
بعضی از حروف نمیتونه بگه
-خب یلدا خانم بقیه کجان
سرش و خاروند و گفت: تو حیاطن..
📝 #ادامـــــهدارد ...
#نویسنـــــده⇩↯⇩
✍ بانو............ش
══🍃💚🍃══════
#ارسال_انٺقاداٺ_و_پیشنهاداٺ_به
#آیدی_خادم_کانال👇👇
🆔 @sardarekomeil
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#براساس_زندگی_شهیدان_ایزدی
#نویسنده_مریم_شیدا
#منبع_کتاب_مرابه_مسیح_بسپار
#قسمت_دوم
مادربزرگ بعد از فوت مام، تمام زندگیام بود .مام خیلی طول نکشید بعد از آمدن به آمریکا مُرد . مادربزرگم میگفت:« مادرت یک عصر زمستانی بر اثر بیماری نادری مرد و تو آن موقع توی دانشگاه هاروارد درس میخواندی و همه فکرت پزشک شدن بود و تا ساعت های طولانی در کتابخانه دانشگاه درس می خواندی .مادرت از من خواست تا به تو نگویم که مریضی اش بدتر شده .مرضی که سالها با آن دست و پنجه نرم میکرد. تاتو فکری جز درس خواندن داشته باشی.
برنابی !مادر تو یک مسیحی کاتولیک مذهب بود .او مدتی با یکی از دوستانش به ایران رفت تا در دانشکده پرستاری درس بخواند. اما همانجا با پدرت آشنا شد و ازدواج کرد .مادرت عاشق پدرت بود و پدرت هم مادرت را دوست داشت. اما سرنوشت بینشان جدایی انداخت .مادرت هیچ وقت نگفت چطور با پدرت آشنا شده!! اصلاً چطور یک دانشجوی پرستاری می تواند با یک پسر جوان مسیحی که دانشجوی افسری بود آشنا شود .اما عشق به پدرت او را در ایران ماندگار کرد.».
سعی می کنم از افکار گذشته خودم را رها کنم، اما نمیتوانم. دوباره با خود تکرار می کنم تو اینجا چه کار می کنی برنابی؟!!! با خودت عهد کرده بودی که دیگر سراغ پاپا نیایی ؛به جرم همه سالهایی که از دیدارش محرومت کرد ،اما آمدی به خاطر آن نامه آخری که برایت فرستاد .به خاطر آن تماس آخری که گرفت. انگار پاپا میدانست که روزهای آخر عمرش است.
دفترچه یادداشتم را باز می کنم. نگاهی به برنامه های روزانه ام میندازم. اگر الان آمریکا بودم باید میرفتم بیمارستان و مریض هایم را ویزیت میکردم.ظهر بعد از ناهار به مطب می رفتم و تا ساعت ۵ !و ساعت ۶ خودم را به خانه سالمندان برسانم تا با پیرمردها و پیرزن ها گپ و گفت کنم.
من در چهره آنها مام و مادربزرگ را جستجو می کنم. با رییس بیمارستان صحبت کردم که اجازه دهد آنها را رایگان ویزیت کنم.
این تنها بهانهای بود که می توانستم دست و پا کنم تا به آنجا سر بزنم. هرچند برایم ناخوشایند است بیمارانی را ویزیت کنم. که می دانم قوای جسمانی شان رو به تحلیل است و به ناچار مرگ آنها را در خواهد نوردید و خیلی از آنها روحیاتش آنچنان فرسوده است که روی جسمشان هم تاثیر گذاشته.
تنهایی بزرگترین دردیست که این آدمها با خودشان حمل می کنند من با همه این آدم ها یک درد مشترک دارم. بعد از مام در کشوری که نمیدانم متعلق به من هست یا نه تنها شدم .ما فقط همدیگر را داریم تا به هم لبخند بزنیم .همین دو روز پیش که رفتم با آنها خداحافظی کنم و گفتم چند روزی میروم سفر !جرالدین پیرزن خانه سالمندان گفت :«که برای چه کاری می روی برنابی؟!»
جوابم تنها سکوت بود. او ناراحت شد و اشک توی چشم هایش دوید دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:« زود برمیگردم ناراحت نباش میروم تا در مراسم خاکسپاری پدرم شرکت کنم.از مسیح بخواه که کمکم کند»
همه پیرمردها و پیرزنها تا جلوی در خانه سالمندان بدرقه ام کردند و من بعد از خداحافظی از همه با ماشین رو باز خاکستری رنگ از آنجا دور شدم .در حالی که از خودم می پرسیدم :«واقعاً برمیگردی برنابی ؟!آیا تا زمانی که برگردی همه این آدم ها زنده هستند تا تو دوباره آنها را ببینی؟! چند تا از آنها خواهند ماند و از تنهایی و پیری جان نخواهند داد؟! لطفاً زنده بمانید تا برگردم لطفاً مرا به مسیح بسپارید..
بعد از سرای سالمندان به آزمایشگاه شخصی ام میرفتم و تا نیمههای شب روی پروژه ام کار می کردم . گاهی نگاهم آنقدر روی آن لولههای آزمایشگاه بود که نشسته پلکهایم روی هم می رفت.
دفترچه یادداشتم را میبندم اینجا که هستم هیچ کدام از این برنامه ها به دردم نمی خورد .اینجا باید فقط به مراسم خاکسپاری پدرم بروم و درخواستی را که از من در نامه اش داشته عملی کنم. در حالیکه آن نامه برایم پر از سوال های بی جواب است.
بالاخره از صندلی کنده می شوم .نشان تاکسی را در روی ماشین های جلوی در می بینم. راننده تاکسی جلو می آید و میخواهد دست و پا شکسته با من انگلیسی حرف بزند که می گویم:« من می خوام برم سردخانه!»
توی شلوغی خیابان شیراز با آن ماشین های در هم تنیده غرق میشوم. بیشتر حواسم به آدم هاست.
_شیراز اونقدر هم خیابونهاش شلوغ نیست .حالا که میبینی اینقدر شلوغ شده واسه خاطر اینه که عید از شهرهای مختلف میان شیراز!
_آره شیراز بهار قشنگی داره! بخصوص اردیبهشت هاش خیلی قشنگه.
_شما از خارج تشریف آوردین؟!
_بله از آمریکا!
_ماشالله فارسی خوب حرف میزنی.
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
#براساس_زندگی_شهید_هاشم_اعتمادی
#منبع_کتاب_چشمهای_شکفته_در_باران
#نویسنده_منوچهر_ذوقی
#قسمت_دوم
پنج بهار بعد از تولد فرشاد، با به دنیا آمدن مهران و سهیلا و شهرام خانوادهشان پرجمعیت شد.فرا رسیدن ماه محرم رودابه را به فکر بیرون آوردن پیراهن مشکی از صندوقچه قدیمی شد.
کلید بلند و کشیده را چند بار در قفل صندوقچه چرخاند و همین که آن را باز کرد و بچه ها با کنجکاوی دورش حلقه زدند.
_برید دنبال بازیتون بلند شید...
فرشاد گفت: فقط نگاه می کنیم دست به چیزی نمی زنیم.
رودابه رویکرد به پروین و گفت: برو مواظب خواهرت سهیلا باشه وقت از گهواره نیفته.
_مهران مواظبشه.
_اون بچه دو ساله؟! تازه یکی باید مواظب خودش باشه !یالا.. بلند شو.!!
_پروین برخاست با ناراحتی کنار سهیلا رفت و به مهران که با شیطنت گهواره را تکان می داد، تشر زد.
رودابه با احتیاط لباسهای محلی مهره دوزی شده را از صندوقچه درآورد قاب عکسی را از میان لباس ها بیرون کشید و روی قالی گذاشت.ارسطو پرسید:
_این عکس کیه؟!
_بابابزرگ تونه!
_روحانی بوده؟!
_بله اجداد تون از علمای اردکان بودند!
_پس ما اصلش اهل اردکانیم؟!
_فقط همین سوال رو جواب میدم بعد دیگه باید بلند شی بری!اجداد توم از علمای شهر اردکان بودند .ولی هم من هم بابات، اهل همینجا یعنی منطقه دشمن زیاری هستیم حالا راضی شدی؟!
فرشاد با دقت به گفتگوی مادر و ارسطو گوش داد اما چیزی دستگیرش نشد .آرزو کرد که در این یک سال هم بگذرد و به مدرسه بروند تا حرفهای همه را بفهمد.
آرام خودش را جلو کشید و قاب عکس را برداشت و به آن خیره شد. به نظرش رسید این مرد ، یا یکی شبیه او را قبلا در خواب دیده است. و محاسن سفید و بلند، عمامه که بر سر داشت و عبایی که روی دوشش انداخته بود، او را به یاد خوابی که سال قبل دیده بود،انداخت.
«محرم است .او به همراه پدرش از مراسم عزاداری برمیگردد و خسته روی قالی خوابش می برد. مردی بلند قامت با محاسن سفید عمامه بر سر و ردایی، بر دوش در اتاق را باز می کند و بالای سرش می نشیند.کمی به او نگاه می کند.سپس خم میشود و بوسه بر پیشانی اش می زند و دوباره به سمت در اتاق می رود.چشم باز میکند و دستانش را به سوی آن مرد دراز میکند و صدا می زند:« آقا..!»مرد می ایستد. لبخندی بر لب می نشاند و میگوید:« دوباره میام پهلوت» و ناگهان در پرتو نوری که از لای در به درون می تابد ,ناپدید می شود.»
رودابه قاب عکس را ازدست فرشاد گرفت.
_به چی زل زدی ؟؟بده می خوام بزارم سر جاش!
فرشاد برخاست و از اتاق خارج شد .روی اولین پله ایوان نشست، که در حیاط باز شد. پدرش با بسته که در دست داشت وارد شد و با دیدن او کنارش نشست و متعجب پرسید: چرا اینجا نشستی باباجون؟!
فرشاد شتابزده سلام کرد.پدر او را روی پایش نشاند و گفت: اگه گفتی چی برات آوردم؟!
علی اکبر بسته را باز کرد. تعدادی پیراهن مشکی از آن در آورد. یکی را به طرف او گرفت.
_اینم پیرهن مشکی برای پسر گلم!
با شادی پیراهن را چنگ زد و سراغ مادر رفت.پیراهن را جلوی صورتش گرفت.
_بابا برام پیراهن آورده.
ارسطو و پروین با دیدن او پرسیدند:پس کوو برای ما؟!
علی اکبر بسته را کنار همسرش گذاشت.
_پیراهن هایی که سفارش داده بودم رسید. دوستانم از شیراز آورده اند. بین بچه ها تقسیم کن!
بچه ها دور ما در حلقه زدند .فرشاد پیراهنش را پوشید و به حیاط رفت.
ادامه دارد...
در واتس اپ👇
https://chat.whatsapp.com/BwMzXYHqYVrEhEZrFmI872
در ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb