هدایت شده از 𝐑𝐚𝐝𝐢𝐦𝐞𝐨𝐰𝐫𝐢
#نانو_الف
#نانو_ورس
پارت ۱
تو یه جهان که حملو نقل با حیووانات بودو خونه ها قدیمی
دو موجود حکمران بودن
الفا و ادم ها
الفا ۵ نفر قدرتمند با قدرت جادویی داشتن و بخاطر همین به ادمهای معمولی زور میگفتن تا اینکه ادم ها خسته شدن
همه اونا جمع شدن و یه جا برای مخفی شدن پیدا کردن و با هرچیزی که داشتن ایمنش کردن
این وسط یکی از الفا که خودشو به شکل ادم دراورده هم باهاشون میره تا به ادما کمک کنه
اسمش نیلعه و یه پسر شاد و کمککنندهس
اون روزا پیش ادما میموند و شب به صورت ناشناس و حالت الفش به جنگل اطراف پناهگاه میرفت تا از مردم محافظت کنه
کم کم مردم شبا بیرون جنگل دیدنش و برای الف بیرون قلعه نامه میذاشتن تا ازش تشکر کنن ولی نیل به زندگی عادیش به صورت ادم کنار ادما هم ادامه داد
مدتها گذشت و کم کم خانوم بارتندر باهاش صمیمی شد(رادی تو جهانشون)
و خلاصه زندگی ارومی داشتن
نیل روزا برای شکار میرفت و برای مردم از بیرون خوراکی تهیه میکرد
(اه چقد بد مینویسم)
یه شب که داشت مراقبت میکرد یهو گلوله های اتشین تو اسمون پیداشون شد
#داستان
هدایت شده از 𝐑𝐚𝐝𝐢𝐦𝐞𝐨𝐰𝐫𝐢
#نانو_الف
#نانو_ورس
پارت ۲
نیل که یکی از ۵ الف بود، سریع با استفاده از قدرتش، با سرعت چندین درخت از اطراف پناهگاه رو رشد میده و جوری اونارو درهم میتنه تا یه حفاظ خیلی قوی درست میکنن
بعد میره و با الف اتش درگیر میشه(اه چیزی که تو سرمه حیلی قشنگه بعدا باید بکشم)
مقداری اسیب میبینه ولی میتونه جلوی الفو بگیره و الف فرار میکنه
این برمیگرده به دهکده و به مردم میگه باید مکانشونو تغییر بدن
#داستان
هدایت شده از 𝐑𝐚𝐝𝐢𝐦𝐞𝐨𝐰𝐫𝐢
#نانو_الف
#نانو_ورس
پارت ۳
قبل اینکه بتونن کاریکنن، حصاری که نیل ساخته بود فرو میریزه ولی با سرعت و قدرتش تونست جلوی اسیب رسیدن به شهروندان رو بگیره
مردم را با گیاها تو یه محفظه کوچیک میبره و دورشونو محکم میکنه تا ازشون محافظت شه، بعد به یه جای دور منتقلشون میکنه
و اخرشم تنهایی شروع میکنه جنگیدن با ۴ الف اتش، خاک، اب و باد(یس اواتار شد)
چون به اندازه کافی قوی نبوده و تعلیمات لازم رو ندیده، شکست میخوره.
این الفا هم گرفتنش و از کریستال رو سینش قدرتشو استخراج کردن و بعد نیل رو همونجا ول کردن بمیره
#داستان
هدایت شده از 𝐑𝐚𝐝𝐢𝐦𝐞𝐨𝐰𝐫𝐢
#نانو_الف
#نانو_ورس
پارت ۴
بعد از یمدت نیل بهوش میاد و میره سراغ ادما تا مطمئن بشه حالشون خوبه
اونجا لو میره که نیل الف همون نیل آدمه و اولش دعوا میشه میگن تو جاسوسی و اینا ولی بعدش که فکر میکنن میبینن عه نه این الف خوبهس
یکم که میگذره نیل بعد کمک میکنه کمپ بزنن و بعدش تنهایی میره پشت درختا و شروع میکنه گریه کردن که من چرا انقدر ضعیفم
گریه که میکنه اشکاش میریزن رو زمین گیاه درمیاد و متوجه میشه اون هنوز قدرتشو داره
خاطرات محو بچگیش یادش میاد که اون کریستال فقط یه بازدارنده برای کنترل قدرتشه چون ناخواسته زده خانوادشو با گیاهاش کشته
قضیه هم این بوده که بخاطر قدرتش خیلی بهش سختگیری میکردن تا قویتر بشه و یروز میگیرن حیوونی که دوست نیل بوده رو میکشن تا حواس نیل از وظیفش پرت نشه نیل از خانوادش عصبانی شده ولی رفته تو اتاقش گریه کرده و گیاهایی که از اشکاش رشد کردن به خانوادش عمله ور شدنو همه(اهم یکم صحنه خشنه ولش کنین)
خلاصه خودش این کریستالو درست میکنه تا همچین چیزی دوباره پیش نیاد و بعد میفته دست حاکم و حاکم تا نیل جون داره ازش تمرین میکشه و نیل رو مجبور میکنه به کارای وحشتناک دست بزنه
تو یه ماموریت وقتی ۱۷ سالشه نیل فرار میکنه و میاد پیش آدم ها و اره
اره خلاصه برگردیم زمان حال، نفرت نیل به الف ها بیشتر میشه و بعد شروع میکنه تمرین کردن تا از خودش یه ماشین کشتار بسازه تا بتونه انتقام کسایی که تو این حملات کشته شدن رو بگیره و جلوی حکومت ظالم الف ها بایسته
#داستان