۱/ آدما به هزاران دلیل دوست دارن راجب خودشون حرف بزنن. بعضیها حرف میزنن چون میخوان درست شناخته بشن. بعضیها هم حرف میزنن چون اینطوری بهتر میتونن خودشونو بشناسن و بفهمن. گاهی اینکارو میکنن چون عاشق به اشتراک گذاشتن و ابراز کردن حس و حالشون با دیگرانن و بعضیها هم، حرف میزنن چون این باعث میشه با اجتماع ارتباط بگیرن. و بعد از یک دنیا دلیلِ دیگه، آخرین و شاید منفیترین دلیلش میتونه کمبودتوجه و جلبنظر باشه.
۲/اونها لزوماً همهجا شروع نمیکنن به حرف زدن درمورد علایق و ویژگی و حالاتشون. پس شاید آدما درکل، به دودسته تقسیم میشن: عدهای که حرف زدن و شرح دادن جزوی از عادتشونه و عموماً «پرحرف» یا «حوصلهسربر» تلقی میشن؛ و دستهٔ دوم، افرادیان که فقط بعضی جاها، بعضیوقتا، و فقط درمورد بعضیچیزاشون حرف میزنن. برای این افراد، هرلحظه، هرحس، و هرفرد، میتونه ممیزی باشه تا چیزی رو درمورد خودش بگه، یا اونو مثل یه راز نگه داره تا شاید کسی شخصاً کشفش کنه. این افراد حتماً دنبال شناخته شدن یا ابراز نیستن، این افراد دنبال فهمیده شدنن، یا راحت و بیتکلف بودن، پس انتخاب میکنن کی و کجا، چی و چقدر بگن.
۳/و من. من لایههای پیچیدهٔ زیادی دارم که هنوز، همهٔ خودم رو حتی برای خودم شرح ندادم. هروقت حرفی درمورد خودم میزنم، بدون که به هموناندازه اونجا/پیشت راحت بودم یا تورو انتخاب کردم. و اگر دیدی روزی رسیده که همهٔ جزئیات احساساتم رو، با واو به واوِ افکارم برات تعریف میکنم، بدون که احتمالاً کنارت به راحتیِ دوستداشتنی و ارزشمندی دست پیدا کردم. و این یعنی باید بیشتر تلاش کنی چون، تازه به مرحلهای رسیدی که بهش میگن «کمی نزدیک تر از باقیِ آدما» ؛ و یکدنیا حرفِ نشنیده وجود داره که باید هردو باهم بشنویمش، چون من با حرف زدنِ اینطوریه که خودم رو میشناسم.
آخِر/زبون حرف زدن آدما درمورد خودشون یکسان نیست. حرف زدن یک مدلشه که خودش هم به هزارجور لحن و کنایه و مستقیم و غیرمستقیم قسمت میشه. و خیلیاهم با بدن، با رفتار، و با نوعِ نگاهشون حرف میزنن.
[ اما بهم بگو، تو چرا درمورد خودت حرف میزنی ؟ ]
از کم عکس پست کردنای اخیرم مشخصه که نبودِ پینترست چقدر تو زندگیم داره احساس میشه.