در چشم هایش دنبال کمی عشق بود، شاید هم محبت اما..
اما بر خلاف تصورش، چشم ها دروغ میگفتند..! و دیگر کار از کار گذشته بود و او شیفتهی ان چشم ها شده بود..
حس میکنم مدتهاست سقوط میکنم و به زمین نمیرسم، غرق میشوم و خفه نمیشوم، در پایانی بیپایان بهسر میبرم..