هرروز از این مسیر برمی گردم
از رفتن ناگزیر برمی گردم
تو شام بخور، بخواب، تنهایی جان!
من مثل همیشه دیر برمی گردم
🍕😐
من قلّک خویش را شکستم که پدر...
در کوچه به شوق آن نشستم که پدر...
امروز سی و دو سال از آن روز گذشت
در حسرت آن دوچرخه هستم که پدر...
🚶🏻♂😐
بدجور به هم ریخته و ترسیده
مادر که دوباره خواب شومی دیده
از بهت و سکوت پدرم میترسم
ما گاو نداریم، ولی زاییده
🤦🏻♂😵💫☹️
مانند همیشه چشم هایم به در است
بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است
ته مانده ی سفره ی شما را آورد
آری پدرم مورچه ی کارگر است
ای مرکز ثقل کهکشانِ دل من!
خورشید بلند آسمان دل من!
عمری است که من منتظر دیدارم
یک جمعه بیا به جمکران دل من!
من سر به تنم زیاد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول! 👻
بیزارم از این پوچی و بی معنایی
از این همه دلبستگی دنیایی
ای کاش دلم خوشه ای از گندم بود،
در دست گرسنگان آفریقایی 🌾
این نقیضه مهدی جهاندار بر شعر «مادربزرگ عطر برنج شمال بود» از علیرضا نورعلیپور هم جالبناک است:
مادربزرگ، نفت برنت شمال داشت
اما پدربزرگ، دو کشتی ذغال داشت
مادربزرگ در پی حُسن و جمال بود
اما پدربزرگ، شکوه و جلال داشت
نفت برنت، مال شمال است و در جنوب
گرم چهکار بود؟... دو تا احتمال داشت
یک احتمال اینکه برای فریب بود
یک احتمال اینکه خیال جدال داشت!
ناو پدربزرگ پُر از بالگرد بود
ناو پدربزرگ بسی چرخبال داشت
ناو پدربزرگ مجهّز به بمب بود
جنگنده داشت، از همه بهتر مَبال داشت
هرچند بیهواکش و خوشبوکننده بود
هرچند بیشلنگ... ولی دستمال داشت!
مادربزرگ کشتی لبریز خویش را
از تنگهای مخوف، سرِ انتقال داشت
اما پدربزرگ به مادربزرگ گفت
باید برای تنگهی هرمز ریال داشت
مادربزرگ مثل همیشه لجوج بود
مادربزرگ مثل همیشه سؤال داشت
مادربزرگ گرچه هزاران دلیل داشت
اما پدریزرگ هزاران مثال داشت
زیرا که انگلیس ز یادش نرفته بود
زیرا که خاطرات بد از پرتغال داشت
زیرا که از رئیسعلی فحش خورده بود
زیرا که از امامقلی مُشت و مال داشت
آمد میان کشمکش و گفتگویشان
آژیر ممتدی که صدای شغال داشت
موشک رسید و کشتیشان را به گِل نشاند
موشک رسید و کشتیشان اشتعال داشت
مادربزرگ بود ولی پابهماه شد!
گرچه پدربزرگ بسی پابهسال داشت
نظم جدید منطقه آغاز گشته بود
نظم قدیم منطقه، رو در زوال داشت
آن چشم لاابالی وآن ابروی هلالی
دادند ناظران را فی الجمله گوشمالی
تا پای چشمه رفتیم، لب تشنه بازگشتیم
حیف دهان ما بود آبی به این زلالی 😁
مستان سبو شکستند از بند و گشت رستند
ما دستگیر گشتیم با شیشه های خالی😐
ایام شد به کامت، بی ما ولی حرامت
آن کار های عالی، آن حال های عالی
از سفره ی رعیت نان می برند و قاتق
یک روز دزد و سارق، یک روز خان والی
از متهم می افتد عکسی کنار قاضی
محکوم می گریزد با حکم انتقالی...
گفتیم:«چیست تکلیف؟»، «تکلیف چیست؟» گفتند
جای جوابمان بود این جمله ی سوالی
::
یک مشت خرده ریزند، بگذار تا بریزند
افکار فی البداهه، ابیات ارتجالی
تقدیر روبه رویم، غم دست بر گلویم
او موج کوه پیکر، من قایق پدالی
پایان قصه را هم کاری نمی توان کرد:
یادم تو را فراموش آغوشم از تو خالی
@gorbe_ir