پيغمبرانِ فصِّ سليمانيِ فرنگ!
آموزه ی هزاره تان جنگ بود و جنگ
انجيليانِ روميِ تلمود در بغل!
بر خوانِ شامِ آخرتان خمر و خون و بنگ!
از واديِ کدام شبِ کفر مي رسيد؟
با صد کرور لوحه ی مغلوط تان به چنگ
از دورِ بعد رستمِ ما نيز مي رسد
هرکول هاي کوکي! هان، اندکي درنگ
نخجيرگاهِ شرقيِ تان گور مي شود
فرعون هاي فربه! تيمورهاي لنگ!
اين ديو را به کشتنِ ما گرم کرده اند
ما بندگانِ منگِ خدايانِ هفت رنگ
خوابيم و پنجه بر رخِ مهتاب مي کشد
گيرم عبث، به ناخنِ پولاد اين پلنگ
پيران مان نشسته به اميد و کودکان
در جنگِ نابرابر آيينه اند و سنگ
کو کاوه اي که بيرقِ توفان عَلَم کند
اسکندرانه در شبِ ضحّاکيِ فرنگ؟
شاعر لميده است و غزل ساز مي کند
در وصف خطّ و خالِ ظريفانِ شوخ و شنگ
کار از قلم نمي رود آري، نمي رود
حالي تو غيرتي کن، معشوق من، تفنگ!
@gorbe_ir
دنیا عروسکی است که لبخند می زند
اما نه...من دچار تبسم نمی شوم
حوّا
هبوط
آه...
زمین
رنج
نه...بس است
دیگر اسیر فتنه ی گندم نمی شوم
@gorbe_ir
هدایت شده از .. :| 🇮🇷 چیز 🇵🇸 |: ..
یک غزل بدون شک، نابِ نابِ ناب کو؟
👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1145636457C5fcc48daeb
نیس😐
شب بود و ستاره بود و خورشید نبود
پایان هزاره بود و خورشید نبود
برخاک خروسِ مُرده ای حک شده بود:
یک حنجرِ پاره بود و خورشید نبود
#قوقولی_قوقول
@gorbe_ir
رفته اي چندي ست تا خالي شوي از ما و من ها
خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با اين سخن ها
گريه کردم بي تو روي شانه هاي جالباسي
عطر تلخت مانده روي تک تک اين پيرهن ها
بعد تو باد است حرف عالم و آدم به گوشم:
پندهاي پيرمردان... شايعات پيرزن ها...
رفته بودي...مثل اشک از چشم ها افتاده بودم
کاش برگردي که افتد باز اسمم در دهن ها
::
حوض بي ماهي، حياط برگريزان، چاي بد طعم
باز با گلپونه ها «من مانده ام تنهاي تنها»
شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شب بو به وقت صبح من بسیار دلتنگم
مرا چون آینه هر کس به کیش خویش پندارد
و الاّ من چو می با مست و با هشیار یکرنگم
شبی در گوشه ی محراب لختی «ربّنا» خواندم
همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم
اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم
به خاطر بسپریدم دشمنان! چون «نام من عشق است»
فراموش ام کنید ای دوستان! من مایه ی ننگم
مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم
علیرضا بدیع
@gorbe_ir
پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها
ای ماه! ای مراد تمام پلنگ ها
این برکه ها برای تو بسیار کوچک اند
جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها
آراسته است ظاهر رنگین کمان ولی
چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها
یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری
دنیا دهن کجی است به الا کلنگ ها
من چند روز پیش دلی را شکسته ام
من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!
علیرضا بدیع
@gorbe_ir
بیزارم از طراوت اردیبهشت ماه، در انتظار خش خش پاییز مانده ام
در گوش این اتاق سه در چار مدتی است، غیر از ترانه های فروغی نخوانده ام
موی پدر از آینه خاکستری تر است، رنگ نگاه مادرم از قهوه تلخ تر
اوقات را به کام همه تلخ کرده ام، نفرین به من که آینه ها را شکانده ام
این خانه بوی شربت اعصاب می دهد...این شهر بوی الکل طبّی...دیازپام...
تا خاک از تشنّج من بارور شود، در بادهای هرزه دلم را تکانده ام
من آدم ام، رسالت ام اندوه زندگی است، من عادلانه با همه تقسیم می کنم
اندوه شاعرانه ی خود را که سال هاست، از مصرعی به مصرع دیگر کشانده ام
قرآن روی طاقچه لب بسته سال هاست؛ گلدسته های مسجد پژمرده اند...آه!
از مردگان سراغ خدا را گرفته ام، دستی اگر به سنگ مزاری رسانده ام
من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب، محتاج چند متر مربّع تنفّس ام
عالیجناب جامعه! خورشید کو؟
که من
بر شانه های این شب دم کرده مانده ام...
من متن زندگانی از دست رفته را، با نقطه ی گلوله به پایان رسانده ام
من متن زندگانی از دست رفته را با نقطه ی گلوله به پایان رساندهام
علیرضا بدیع
@gorbe_ir
رفتم که درین شهر نبینی اثرم را
لب های ترک خورده و چشمان ترم را
حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست
ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را
تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار
با آینه آراسته ام دور و برم را
فردا چه طلب می کند آن یار که دیروز
دل برده و امروز طلب کرده سرم را
من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ
ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را