_آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو استکان چای. چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله..
کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانه ی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام.
هرچیزی که دیر تر از زمانش برسد
دیگر هیچ معنایی ندارد.
بعد از مرگ من
گل ها را دور بیاندازید؛
سنگ های قبر چیزی از دلتنگی نمی دانند.
_جمال ثریا