- آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو استکان چای. چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانه ی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام.
► @graycloud┊🌬بابونهٔسَبز
از خدا پرسیدم:
چرا باید آرزو کرد وقتی همه چیز از قبل توی سرنوشتمون نوشته شده؟
خدا لبخند زد و گفت:
شاید تو بعضی صفحات نوشتم هرچی خودش آرزو کرد ... :)