باید آدمی باشد
بیاید
کنارت بنشیند
شانه هایت را کمی بمالد
سرت را روی شانه اش بگذارد
استکانی چای به دستت بدهد
دستی بر سرت بکشد
و زیر گوشت ارام بخواند:
با هم از پسش بر می آییم
تا ادم فرو نریزد
از بین نرود
غرق نشود . . !
خبر داری فلانی رویِ لبخند تو شاعر شد ؟
چرا اینگونه، کافرگونه، بی رحمانه میخندی . . ؟
احساساتم را در باغچهی خانه خاک کردم،
جوانه زد. حالا من ماندهام و خانهای که
نامت را فریاد میزند!