3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای وای وایلمیمسغسبنبنسبخسفخسحفسحفسحفسحفسحفسفحس بانو😭😭❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥عاشقشم وای خانومی
تشنج*
#ادیت
☆محفل گردهمایی گریشاهای خلافکار
وایاییی خیلیی خیلییی قشنگ بود😭😭😭😭 کودکانمحغییغحفحسفحسفحسفحسقحسقخسغحیحفیفحیفحیفیجغجیغجیغجیفجیجفیفجیفج
خیلی از بغلها و لحظههای قشنگ دیگه رو نذاشته بودن:(
هدایت شده از گمشده در الفهیم(Ravkan version)
هر چند عصا از دیدن کز وقتی به عقل خودش شک میکرد لذت میبرد، اما ترجیح می داد کاری نکند که کز او را به سرنوشت شومی دچار کند.
پس از آن شب، کز به عصا نگاه میکرد و گاهی اوقات به طرز نامحسوسی انگشتان دستکش پوشش را جلوی نوک یا چشمان قارقارک میگرفت. قارقارک هم برای تلافی انگشتش را گاز گرفت و همینجا خودش را لو داد.
وقتی کز به عصا نگاه کرد چشمانش حالتی دور و گنگ داشت و سرش را کج کرده بود. قارقارک نمیدانست این یعنی چه (اونایی که میدونن😼.م) اما میدانست که باید بترسد.
تا اینکه کز به حرف آمد: "بیا معامله کنیم." قارقارک انتظار هر چیزی رو داشت به جز این! "چه قاری؟"
کز گفت: "همقار- چیز همکار (ابهت کز برکر به فنا رفت.م) بشیم و در کنار هم مبارزه کنیم و اسم و رسمی برای خودمون بسازیم."
قارقارک که کلاغ زرنگی بود گفت: "اون وقت چی قار من میاد؟" پوزخند کز نشان از حس پیروزی بود. "اگه معروف بودن راضیت نمیکنه، میتونم بهت کروگه بدم. در واقع تو کمکم میکنی که بدزدمشون و منم سهمت رو بهت میدم."
بعد دستش را جلو آورد.
قارقارک که چشمان طلاییش برق می زد اول می خواست طاقچه بالا بگذارد، اما نتوانست در مقابل کروگه خودش را کنترل کند. پس پذیرفت و با کز دست داد. (چطوریش رو منم نمیدونم هر وقت هم ازش پرسیدم بهم حمله کر-.م)
"معامله معامله است، قار"
از آن روز به بعد کز با عصا تمرین و مبارزه میکردند. کز جواهران کبوترها را در چشم به هم زدنی بلند میکرد و به قارقارک میداد تا نگهشان دارد، اما عصا آنها را میخورد!
همین باعث شد کز تا مدتی سهمیه او را قطع کند. شب ها کز با دستمال
سر و روی قارقارک را پاک میکرد و قارقارک هم برایش یک کلاغ چهل کلاغ میکرد، و افسانه های عجیب و غریب میساخت تا بر سر زبانها بیندازند. وقتی سر میز بازی مینشستند قارقارک تقلب میکرد و هیچ کس هم متوجه نمیشد؛ یا وقتی که کز با عصا به سر کسی میکوبید قارقارک گوشواره یا گردنبندشان را میدزدید.
خلاصه روزها زندگی عصا شده بود نوک زدن به این و آن، کوبیده شدن در سر یا زانوی ملت و کتک خوردن و کتک زدن. و شب ها هم کز او را تمیز میکرد و بهش کروگه میداد.
البته ماجرا همیشه به همین منوال نمیگذشت. مثلا وقتی که...
پایان پارت سوم
#عصای_کز #ماجراهای_قار_قار_و_کز
☆محفل گردهمایی گریشاهای خلافکار
هر چند عصا از دیدن کز وقتی به عقل خودش شک میکرد لذت میبرد، اما ترجیح می داد کاری نکند که کز او را
وای قارقارک مادرتبسمبسبمسلمسمبسحبسحبسحبسحبسحبسحبسیحسحفقسغحقغحقغصحفصححغصحفصفحص😭😭😭😭😭😭😭😭
عاشقشم😂😂😂😂😂😂
https://eitaa.com/hodaylin_emarat/1433
اگه دلتون خواست و دوست داشتید خوشحال میشم شرکت کنید و همینطور ممبرا🎀
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
حتمااا عشقم😭✨
792.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب، پس از زحمات بسیار، اتاق مدیریت کلاغا تصمیم به اعلام مرحله دوم تقدیمی گرفت🤡!
این پیامو فور میکنی چنلت، بعدش اینجا عضو میشی و:
Niaz : بهتون یه شعر رندوم با توجه به اکانتتون میدم و یه کتاب بهتون معرفی میکنم🔥.
.
Ai : بهتون میگم تو چه دنیایی تناسخ پیدا میکنید و به عنوان چه عضوی در جامعه🔥.
(حیح ممبرا هم میتونن شرکت کنن فقط کافیه تو چنل باشن و یه🗿برای بنده ارسال کنن🤝)
مهلت/ظرفیت
❤️🔥💀 [https://eitaa.com/joinchat/2674132535Cc76bca744a]
امضاء