کاش میشد الان نجف بودم
توی دالون های صحن میشستم
رو به گنبد
فقط درد و دل میکردم و میگفتم چقدر این روز ها داره سخت میگذره...
چند روز بود که میخواستم برای لبنان بنویسم، دلم برایشان خون بود،
لبنان همان برادری ست که هروقت در کوچه کسی به ما سیلی میزد، زودتر از ما انتقام میگرفت..
او یک برادر واقعی بود..
و اما مردم لبنان،
که واقعا این مردم چه کسانی هستند؟
عزیزانشان را مثل گل سرخ در دستانشان پر پر میکنند و باز ندای مقاومت سر میدهند..
از شادی ایرانیان شاد و از غمشان غمگین بودند..
بعد از نقض آتش بس و بمباران های لبنان دلمان خون بود برای لبنان و کودک هایش و حق و حقوق برادری نبود که پشتشان را خالی کنیم..
اما دیشب در سر در دانشگاه تهران،
میان صحبت های انتقادی حاج آقا طباخیان، آقای مقصودی خبر پرتاب موشک های ایرانی به اراضی اشغالی را داد،
در یک لحظه کل جمعیت الله اکبر گویان، لبخند میزدند و گاهی هم دست و جیغ میکردند..
سوار موتور شدیم و پشت کاروانی حمایتمان از لبنان را فریاد زدیم،
شاید بعد از شهادت آقا جانم،
اولین شبی بود که چیزی مرا از عمق جان خوشحال میکرد،
لبخند از لبانم نمیرفت،
پرچم از دستم تکان نمیخورد،
شاد بودم، شاد
نه از بابت جنگی که دوباره شروع شد،
بابت عزت و قدرت ایران،
به دلیل اثبات برادری با حزب الله لبنان،
برای لبخند کودک لبنانی،
برای یک نفس راحت ولو چند ثانیه ملت مقاوم لبنان..
دیشب خیلی شب خوبی بود،
فهمیدم چقدر از عمق جان لبنان را دوست دارم..
@haayeerr