وقتی اولین بار تو دلم تکون خورد، احساس کردم زندگی بخشم. من از این بازی های تعیین جنسیت بلد نبودم، بدون حرف اضافه رفتم و با ذوق تو چشمای باباش نگاه کردم و بهش گفتم خدا بهمون رحمت داده یا برکت.
وقتی به سختی و با هزارتا درد زایمان کردم و اولین بار چشمم به چشمای قشنگش افتاد، همه درد هام رو فراموش کردم و اشک ریختم. زیاد شب بیداری کشیدم تا مطمئن بشم اون راحت میخوابه یا وقتی تازه داشت تاتی تاتی میکرد پشتش هواشو داشتم زمین نخوره. وقتی اولین بار به سختی و لکنت گفت«مامامان» تو دلم حسابی قند آب شد براش یا وقتایی که دعواش میکردم و بغض میکرد و یه گوشه میشست تو دلم رخت میشستن از پشیمونی. روز اول مدرسه، با خوشحالی و چشم اشک بار لباساش رو اتو زدم و راهی ش کردم، باورم نمیشد انقدر زود گذشته که داره میره مدرسه. گاهی با دعوا، گاهی با مسخره بازی باهاش حروف الفبا رو تمرین میکردم و وقتی خودش میتونست یک کلمه بنویسه از چشمام نور میزد بیرون از خوشحالی. زندگیمون خوش بود. با همه بالا و پایین هاش امید من بود، دلخوشی من بود.
حالا منظورتون چیه که چهارتا استخوان و تیکه آوردید و میگید این بچهی شماست؟!
بچه ی من قد بلندی داشت، ماشاالله ماشاالله تو پر بود، خوش خنده بود.
کو اون قد هیکل؟ کجاست اون لبخند رو لب؟
اصلا لباش کو؟ اصلا دستاش کو؟
من خیلی دوسش داشتم،
اما انگار یادم رفته بود خدا بیشتر بنده هاشو دوست داره.
پ.ن: به یاد ۶۲ تکه از پیکرهای کودکان تازه شناسایی شدهی میناب
@haayeerr
یه سری آدم ها هم انتظار دارن چیزایی رو بگی که خودشون دیر گفتن یا نگفتن یا خودت فهمیدی..
عزیزم من دارم مثل خودت رفتار میکنم، به من که با مدل رفتار خودت اوکی نیستی..
بسی جالب است..
این تاریخ 1405/5/5 بر خیلی ها مراسمات داشته، اما برای ما شد یه شام دو نفره کنار تپه نور الشهدا :)
بعضی اوقات همین چیزها باعث میشه یادت بیافته کنار هم حتی بدون اتفاق خاص میتونه حالتون خوب باشه.