eitaa logo
☘حدیث دوست☘
177 دنبال‌کننده
199 عکس
9 ویدیو
0 فایل
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد صفحه اینستاگرام https://instagram.com/hadisedust.64?igshid=YmMyMTA2M2Y= صفحه شخصی جهت دریافت نظرات شما @hadisedust
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه‌ی ماه مبارک را که رد می‌‌کنیم، هر چه‌ به شب‌های قدر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم یک هول و ولایی می‌افتد به جانم. قلبم را می‌گیرم توی مشتم و هی به ساعت نگاه می‌کنم. روزی صدبار تقویم را نگاه می‌کنم که نوزدهم چند شنبه است و بیست و یکم چندم ماه می‌شود و تا بیست و سوم چند روز راه دارم؟ از این دست محاسبات بیهوده که از سر به ته می‌روی و از انتها به ابتدا. نیمه‌ی اول ماه اما کودک نوپایی هستم که تاتی تاتی کنان روزها را جلو می‌آیم و قد می‌کشم. زبان باز می‌کنم. سرخوشم از مهمانی، از سفره‌های رنگین افطار و هیجان بیدارباش‌های سحر. به میلاد کریم اهل بیت که می‌رسیم هم‌چنان تازه نفسم و پرنشاط. اینجا دیگر اوج است. بزرگ شده‌ام، شاید چیزی شبیه به نوجوانی، به بلوغ، به غرور... بعد از اینجا اما همه چیز طور دیگری است. انگار شب بخوابی صبح بلند شوی ندانی کجایی. بیابانی از پسِ گردنه‌ی کوهی سرسبز رخ نشان می‌دهد. دلم می‌خواهد برگردم، اما جاده یک‌طرفه است. دلم می‌خواهد با سرعت از این گردنه عبور کنم اما جاده باریک است. دلم می‌خواهد بایستم اما خطر ریزش سنگ وجود دارد. دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم اما پایم لب دره می‌لغزد. خدایا... هر شب قدر، شیب تند رو به بالایی است که نفس می‌زنم، عرق می‌ریزم، استخوان می‌ترکانم تا به جان کندنی آن بالا برسم. آخرین ضلع این مثلث را که پیمودم کوهی عظیم از شانه‌هایم برمی‌دارند. بی‌وزنی را حس می‌کنم. به دست‌هایم نگاه می‌کنم، به پاهایم، به قد و قامتم. به رنگ و رویم. چه‌قدر بزرگ شده‌ام. چه‌قدر تغییر کرده‌ام. جوان، رعنا، پاکیزه، خواستنی. چه‌قدر از خودم خوشم می‌آید.
پایان جاده معلوم است. دلم بهانه می‌گیرد. به عقب نگاه می‌کنم. به راهی که تا این‌جا آمدم. به پوستی که انداختم. به رنگ‌هایی که عوض کردم، رخت‌هایی که از تنم کندم... حالا بعد از این چه در پیش دارم؟ نمی‌دانم. این حال خوش، این روی زیبا، این خلق گشاده، این انبساط خاطر تا کی با من می‌ماند؟ نمی‌دانم. باز هم گذارم به این جاده می‌افتد؟ نمی‌دانم. هیچ چیز برایم قطعیت و حتمیت ندارد، فقط یک اطمینان مرا سر پا نگه می‌دارد تا دلسرد نشوم، نترسم، ادامه بدهم... آن هم تویی که حضورت وابسته به این ماه و راه نیست. تویی که در نبض حیاتی‌ترین شریان من نشسته‌ای. تویی که اینجا، هرجا، همیشه تا ابد به من نزدیکی یَا مَنْ هُوَ قَرِیبٌ غَیْرُ بَعِیدٍ . @hadise_dust
تا بیرونمان نکنند جایی نمی‌رویم. ما تازه جا خوش کرده بودیم. باید چراغ‌ها را خاموش کنند تا کورمال کورمال باروبندیلی را که یک ماه پخش و پلا کرده بودیم از هر گوشه جمع کنیم و با اکراه مچاله و چروک توی کوله فشار دهیم. کسی باید قبل از آن که قامت نافله‌ها‌ی دقیقه نودی را ببندیم مُهرها را از مقابلمان بردارد. ما هنوز حرف‌هایمان تمام نشده است؛ درد دل‌های نیمه‌شبی پیچیده لای خمیازه و چرت و حس خوشایند و امن هم‌جواری با تو. صدای کسی از توی بلندگو باید مدام پخش شود که مهمانان عزیز! مهمانی تمام شده است، بقیه حرف‌هایتان را بیرون بزنید. باید هُلمان بدهند بیرون. کفش‌هایمان را بدهند دستمان بگویند خوش آمدی، به امید دیدار مجدد. بعد درها را قفل کنند و به ما لبخند بزنند و دور شوند. به ما که هنوز پشت درهای بسته با بغض زل زده‌ایم به این خانه و روزگاری که خوش خوشان از سر گذراندیم. @hadise_dust
می‌گویند ائمه مدیون کسی نمی‌مانند. امام رضا در روز میلادش چه عیدی باشکوه و کریمانه‌ای به خادم دیرینش داد. این خاندان که برای این کرامت‌ها، دست و چشم و دهانشان به نفرین‌ها و کینه‌ها و بی‌انصافی‌ها و تهمت‌های ما نیست. چه خاکسترها که الک می‌کنند تا طلا دستچین کنند. حیف بود برای چنین خادمی که روز عید دست خالی برگردد. امام مهربان ما دست و جان و روحش را پر از شعف و سرور و آرامش کرد. جز این اگر می‌شد باید شک می‌کردیم. گوارای وجودت مرد! که بیم هیچ قضاوت و تهمت و ناروایی را نداشتی، بسا ورد مدام تو این آیه بود: "وَلَا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ" خدا هم تو راشنید هم از ضمیر تو آگاه بود، هم به وعده‌اش عمل کرد و به تو عزتی ابدی داد. نوش نوش نوش بگذار دعاهای ما به استجابت نرسد، اما حق به حق‌دار برسد. و شگفتا از خدایی که حجت پشت حجت بر ما تمام می‌کند. و چنان با عزت و قدرت و منت می‌گوید: «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الغَىِّ» که بدا به حالمان اگر نبینیم، نشنویم، نفهمیم. فدای کلام حق امیرالمؤمنین بروم که فرمود: "قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِي عَيْنَيْنِ" صبح براى آنها كه دو چشم بينا دارند روشن است... @hadise_dust
حنانه: مامان! آقای رئیسی عینکشم با خودش برده پیش خدا؟ من: نه مامان جان، اون‌جا دیگه کسی احتیاج به عینک نداره. حنانه: یعنی دیگه عینک نمی‌زنه ولی خوب خوب می‌بینه؟ من: اوهوم حنانه: چه خوب... پس چرا تو ناراحتی؟ چرا گریه می‌کنی؟ من: من دلم تنگ شده مامان جان! حنانه: عیب نداره، باید تحمل کنی. مثل وقتی موهای منو شونه می‌کنی من دردم میاد تو میگی باید دردشو تحمل کنی تا گره‌ها باز بشه و مرتب بشی. من: راس میگی... حنانه: عوضش آقای رئیسی دیگه نمیخواد هر جا میره نگران گم شدن عینکش باشه. دیگر نگران هیچ چیز نمی‌خواهد باشد. عینکش هم به میراث بماند برای ما بلکه بهتر ببینیم. دردها را هم باید تحمل کنیم تا گره‌ها یکی یکی باز بشوند. اوضاع ما هم یک روزی بالاخره مرتب می‌شود. این‌طورها نمی‌ماند، چون آن‌طورها هم نماند... @hadise_dust
از دیروز رفته‌ام در قامت زنی که صبح‌ها آب جوش نیامده، قوری را پر می‌کند و می‌گذارد روی سماوری که هنوز خودش بلاتکلیف است چه رسد به قوری که بارش کرده‌اند. سفره را نیمه پهن می‌کند، ظرف‌ها و قاشق چنگال‌های تابه‌تا را بی‌هیچ نظم مهندسی می‌چیند، نان یخ‌زده را سُر می‌دهد لای تای سفره. جوراب پوشیده نپوشیده تا دم در حیاط لی‌لی‌کنان می‌رود. بعد همین‌طور که زور می‌زند لقمه‌ی وامانده و نجویده را قورت بدهد، خواب کفش‌ها را بلند می‌کند و چادر را که پر می‌دهد توی هوا و تا دم در ورودی پرواز می‌کند داد می‌زند: "پاشید ظهر شد. من دارم میرم زیارت عاشورای صبحای عصمت خانم، بعدشم با خانوما می‌خوایم جمع شیم بریم دیدن مادر شهید. بعد از ظهر هم خانم ملکی روضه داره. برای غروب هم میرم مسجد. دلواپسم نشید". بعد هم تا اهالی خانه چشم و گوششان باز شود و بفهمند دنیا دست کیست، از پیچ کوچه فر خورده توی خیابان. نقش جدیدم برایم غریبه است. اصلا نمی‌فهمم چرا در این نقش فرو رفته‌ام. یک جور عجیبی افتاده‌ام به جان خودم. هنوز صدای فش فش ته گریه‌هایم پای یک تصویر تمام نشده، تصویر بعدی را بیرون می‌کشم و زار می‌زنم. از این کانال ایتا می‌پرم توی آن یکی صفحه‌ی اینستا، از آن صفحه به یک گروه دیگر. بست نشسته‌ام پای ذکر مصیبت‌ها. اشکم که خشک می‌شود مویه می‌کنم. صدایم که خسته می‌شود روی پایم می‌کوبم. روضه که سوز و آب و تابش کم باشد، نمی‌مانم. باز چادر می‌کشم سرم و می‌روم خانه‌ی بعدی. هرجا پرچم سیاه سر در خانه‌شان زده باشند و در را نیمه باز گذاشته باشند با یک یا زهرا و یا حسین اذن دخول می‌گیرم و قدر یک روضه‌ی سرپایی هم که شده، همین که نَمی به چشم نشست ادای دین می‌کنم. یک جاهایی که رمقم کمرنگ می‌شود به زخمم نگاه می‌کنم که کدر شده است. ناخن می‌اندازم زیر دلمه‌ی بسته شده و بلندش می‌کنم. خون تازه و شفاف که جاری شد می‌سوزم و اشک از نمی‌‌دانم کجاآباد می‌جوشد. این جوش زدن را دوست دارم. خون، مرا هوشیار می‌کند. سوختن مرا بیدار نگه می‌دارد. خیلی چیزها را به یادم می‌‌‌آورد. این زخم بالاخره یک روز خوب می‌شود اما دوست دارم فعلا تازه بماند. دوست دارم رنگدانه‌هایش لک بیندازند روی تنم ، داغش مهر شود به دلم. می‌خواهم هر بار که نگاه می‌کنم یادم بیفتد باید هر روز به چیزهایی فکر کنم که در برنامه‌‌ام نبوده. مثلا به مرگ، به اخلاص، به روز حشر، به إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ... پ.ن. از حضرت پرسيدند: "هَلْ يَحْشُرُ مَعَ الشُّهَداءِ أَحَدٌ" آيا احدى از غير شهيدان با شهدا محشور مى شود؟ فرمود: "نَعَمْ مَنْ يَذْكُرُ الْمَوْتَ فِى الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَةِ عِشْرينَ مَرَّةً" آرى كسى كه در شبانه روز، بيست بار به ياد مرگ بيفتد. @hadise_dust