eitaa logo
حاج عمار
715 دنبال‌کننده
844 عکس
138 ویدیو
30 فایل
کانال شهید مدافع حرم محمدحسین محمدخانی فرمانده تیپ هجومی سیدالشهدا (ع) تولد : ۹ تیر ۱۳۶۴ شهادت : ۱۶ آبان ۱۳۹۴ محل شهادت : حلب سوریه مزار : بهشت زهرا(س) قطعه۵۳
مشاهده در ایتا
دانلود
از همه دل بریده امـ جزتو چه آرزو کنمـ به چه مشغول کنمـ دیده و دل را که مدامـ.... دل تو را می طلبد و دیده تو را می جوید.... #شهید_محمد_حسین_محمدخانی #میم_ح_میم_خ #عمار_حلب #نظری_به_حال_مــا_کن @shahidmohammadkhani
یادمان والفجر ۱ /شیار۱۴۳ #خادمین_شهداء #حاج_عمار #شهید_محمدحسین_محمدخانی @shahidmohammadkhani
👉👉👉 @Haj_amar 👈👈👈👈 به کانال جدید شهید حاج عمار (محمدحسین محمدخانی) در بپیوندید 👉👉👉 @Haj_amar 👈👈👈
گاه گاهی به دل خسته ما هم نظری ... #به_امید_وصال #شهید_محمدحسین_محمدخانی #حاج_عمار @shahidmohammadkhani
﴾﷽﴿ در منطقه که بودیم، ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ. ﺑﺎﺭﺍﻥ شدیدی ﻣﯽﺁﻣﺪ. #ﻋﻤﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﻦ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ام، ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻤﺮﺍه ﺭﻭﺡ_ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﻣﯿﺜﻢ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﺮوند. ﺑﺎﯾﺪ ۱۲ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﻣﯽﺭﻓﺘﻨﺪ ﺗﻮﯼ ﺩﻝ ﺩﺷﻤﻦ! ﺗﺎ ﯾﮏ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﺪ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻓﺖ ﺟﻠﻮ؛ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﺎﻋﺖ ﻧُﻪ ﺷﺐ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﺷﺎﻥ ﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ. ﺩﻡ ﺩﻣﺎﯼ ﺍﺫﺍﻥ ﺻﺒﺢ، ﺩﯾﺪﻡ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻣﻦ ﺭﺍ ﭘﯿﺞ ﮐﺮﺩ: «ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎش ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﻣﺴﻠﺢ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺳﮓ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﻮﯼ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﭘﺮﺳﻪ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ.» ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻡ. ﺗﻮﯼ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻋﻤﺎﺭ ﻭ ﻣﯿﺜﻢ ﻭ ﺭﻭﺡﺍﻟﻠﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺳﮓ ﻫﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝﺷﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﯾﺪ. ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎیشاﻥ ﻫﻢ ﺧﯿﺲ ﺁﺏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻪ ﺷﺪﻧﺪ، پرسیدم ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﮓﻫﺎ چیه؟ عمار گفت: اینا رو خدا فرستاد کمکمون. سگ‌های ولگرد تو منطقه زیاد بودن. کافی بود یکی شون با دیدن ما پارس کنه تا لو بریم‌. اما این دو تا سگ که اومدن سمت‌مون روح‌الله از تو جیبش کمی بهشون نون داد. اونا هم دنبال مون راه افتادن. همین باعث شد سگ های دیگه با دیدن اینا پارس نکنن. خیلی خسته بودند. وقتی ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻣﻘﺮ از خستگی خوابشان برد. ﯾﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﭘﻮﺗﯿﻦﻫﺎﯼﺷﺎﻥ ﺧﺸﮏ ﺷﻮﺩ. #نقل_خاطـره_از_جانبــاز_مدافع_حــرم_امیرحسیـن_حاجی_نصیــــری #حاج_عمار #شهید_محمدحسین_محمدخانی @shahidmohammadkhani
میلاد با سعادت حضرت اباعبدالله الحسین (ع) وروز پاسدار مبارک باد . @shahidmohammadkhani
﷽ . . براي محمدحسين پاسدار و جايگاه پاسداري وراء يك لباس و شغل نظامي بوود، بارها ديده بودم كه آرم سپاه رو روي لباس پاسدارها ميبوسيد، احترام و ارزشي براي اين شغل قائل بود كه منزله ي مادي و دنيايي اش اصلا به چشم نمي آمد ، پوشيدن لباس سبز سپاه و خدمت در اين جايگاه رو جزء عبادت ميدونست. يادش گرامي و راهش پر رهرو باد . #ولادت_سرداران_کربلا #پاسدار #شهید_محمدحسین_محمدخانی #حاج_عمار #به_امید_وصال @shahidmohammadkhani
پاسدار یعنی کسی که کار کند، بجنگد، خسته نشود، نخوابد تا خود به خود خوابش ببرد. روز مبارک ... @shahidmohammadkhani
نشان #پاسدارے از حریمِ حسین(ع) را به هرکسے نمیدهند... اما اگر به کسے دادند #شهیدش میکنند. #روز_پاسدار #شهید_محمدحسین_محمدخانے #به_امید_وصال @shahidmohammadkhani
با عرض سلام و ادب. کانال شهید عشق که به یاد شهید محمدخانی فعالیت میکند گاها مطالب و پست های نامربوط و به دور از شان شهید را در کانال قرار میدهد. لازم به ذکر است این کانال هیچ ارتباطی به خانواده و نزدیکان شهید ندارد و مورد تایید خانواده شهید نیست.
هدایت شده از حاج عمار
مسابقه بزرگ کتاب خوانی با محوریت کتاب به روایت همسر @shahidmohammadkhani
﴾﷽﴿ برای برنامه های تابستون نوجوانهای محل دنبال مربی آموزش نظامی بودیم . بیشتر از اینکه یک نظامی گر بخواهیم که نظام جمع ، بشین و برپا یاد بچه ها بده ، دنبال کسی بودیم که بتونه فرهنگ ایثار و مقاومت رو برای بچه ها بازگو کنه . از میان جماعتی که مراوده داشتم و می تونستند برای یک همچنین کلاسی وقت بگذارند یا باید از پیشکسوتهای جهاد و شهادت و رزمنده های سابق گزینه ای می جستم یا دنبال کسی می گشتم که مثل خود ما جنگ ندیده بود ولی به عشق شهادت زندگی می کرد و به قول خودمون دهه شصتی مونده بود . مسلما هم به لحاظ قرابت سنی و هم به لحاظ کار با نوجوانها گزینه دوم مطلوب تر بود ولی چه کسی . . . برای ما که هم مسجد سالیان محمد حسین بودیم و اون رو از بچگی می شناختیم کار سختی نبود . اولین کسی که به ذهنم رسید محمد حسین بود . اون زمونها هنوز پاش به یزد باز نشده بود و اغلب شبها برای نماز به مسجد می آمد . باهاش صحبت کردم که بیاد و مربی آموزش نظامی بچه های راهنمایی باشه . با خودم گفتم محمدحسین که باشه خیالم از همه بابت راحته . . . اول اینکه خودش عضو بسیج دانش آموزی پایگاه بوده و با فضای کار با نوجوانها و محدودیتهای تربیتی اون آشناست . بعدش هم اینکه منظم و اخلاق محوره ، یک بسیجی تمام عیار . . . از طرفی هم یک نظامی کامل و مقتدره ، خیلی با فضای جبهه و جنگ حال می کنه ، از رمز عملیاتها تا فرمانده ها و سرداران شهید همه رو می شناسه . موعد مقرر با شلوار 6 جیب همیشگی اش اومد مسجد ، سر کلاس ، معرفی اش کردم و از بچه ها خواستم خوب حرفهای محمد حسین رو گوش کنند . با خیال راحت کلاس رو تحویل دادم و گوشه ای نشستم . بسم اللهی گفت و با صلواتی نثار شادی روح شهدا شروع کرد . خیلی شلوغ بودم و رفتم به چندتا کار دیگه برسم . . . ساعتی گذشت و برگشتم تو شبستان مسجد . آخه کلاس ها توی شبستان برگزار می شد . کلاس تموم شده بود ، دیدم بچه ها ، بچه های قبلی نیستند . چشمهاشون رو از من قایم می کردند ، بچه های شر و شور مهرآبادی ، سرشون رو می انداختند پایین و با وقار خاصی خداحافظی و التماس دعا . . . خیلی کنجکاو شدم که توی کلاس چی گذشته بود . . . درست یادم نیست چند جلسه مربی کلاسمون بود . توی کلاس برای نوجوانهای دهه هفتادی تو دهه هشتاد از شهدای دهه شصت می گفت . . . از شبهای عملیات . . . از خودگذشتگی و ایثار رزمنده ها . . . نفسش اونقدر گرم بود که گریه ی همه بچه ها رو در می آورد . بعد از یک جلسه من خودم مشتری پر و پا قرص کلاسش بودم ، گوشه ای از مسجد می نشستم و دل می دادم به دلش . می گفت برای بچه ها آموزش راپل بگذاریم . خودم هماهنگی اش را انجام می دهم ، فقط شما بچه ها رو به خط کنید و بیارید برای دوره . همیشه دغدغه جمع بچه ها رو داشت ... @shahidmohammadkhani