رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_49
خب بچه ها هم زبان مخصوص به خودشون رو دارند و فکر ميکنم کارلو
این زبان رو اصلا بلد نيست !
به مادربزرگ در جمع کردن آشپزخانه کمک کردم ، مادربزرگ اصرار کرد
که من بيرون برم و بهم اطمينان داد که کار خاصی نمونده .
از درگاه آشپزخانه که بيرون اومدم با دیدن صحنه ی روبروم لبخند روی لب
هام نقش بست ،
کارلو روی زمين خوابش برده بود ، آنجلا دستاش دور گردن کارلو حلقه
شده و سرش روی سينه اش و به خواب عميقی فرو رفته بود ، فرانکو روی
شکم کارلو و دستاشو دور بدنش افتاده بود و نفس های آرومش نشان از
خواب شيرینی ميداد .
چرا کارلو اصلا شباهتی به روزهای اوليه نداشت ؟! هر روز ابعاد متفاوتی از
شخصيتش نمایان ميشه
عصر با دیدن زمين سفيد پوش تصميم بر این شد که برای برف بازی به بيرون بریم ،
پالتوی چرم بلند قهوه ای روشن با شلوار همرنگ گرمی پوشيدم ، موهامو
گوجه کردم و کلاه شکلاتی رنگمو تا روی گوش هام پایين کشيدم ، شال
ست کلاهمو دور گردنم پيچيدم .
هر چه به مادر بزرگ اصرار کردم همراهی ما رو قبول نکرد و گفت تا ما
بيایيم شام را آماده می کند .
تو ماشين بچه ها عقب در حالی که کمربندهاشونو بسته بودند از کارلو
خواستن یک آهنگ بگذاره ،
آهنگی شاد فضای ماشينو پر کرد و بچه ها شروع به دست زدن و شادی
کردن ،چقدر دنيای بچه ها پاک و قشنگه
آنجلا خودشو کشيد دستامو گرفت و کوبيد بهم و گفت :
- دست بزن دیگه .
برگشتم عقب و همينطور که با لبخند نگاهشون ميکردم شروع به دست
زدن کردم .
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم و هنوز شادی بچه ها ادامه داشت ، من هم
موقيعتم همونطور مثل قبل گردنم به سمت عقب کج شده بود .
سنگينی نگاه کارلو رو حس کردم ، لبخندم کمرنگتر شد و سعی کردم به
روی خودم نيارم ،
چراغ سبز شد و ماشين دوباره حرکت کرد و سنگينی نگاه هم دیگه روم
نبود .
به منطقه ای رسيدیم که سر تاسر از برف تميز و یکدستی پوشيده شده بود ،
عده ی زیادی اونجا برف بازی ميکردن و آدم برفی ميساختن
محو منظره پوشيده از برف بودم که گوله برفی به پهلوم خورد ، فرانکوی
شيطون بود
و این شد آغاز برف بازی ما ، من و فرانکو به سمت هم گوله پرتاب می
کردیم و آنجلا و کارلو با هم .
من سعی ميکردم گوله های سبک و کوچيک درست کنم و طوری پرت
ميکردم که اکثرا به پسرک زیبا برخورد نکنه ، اون هم فکر می کرد از من
خيلی قوی تره ،
یکدفعه گوله برف نسبتا بزرگ و سنگينی به بازوم خورد به پهلو برگشتم ،
نگاهم در آبی براق چشمان کارلو افتاد ،
ابروی سمت چپم بالا رفت ، گوله ی بزرگی درست کردم و محکم به طرف
شکمش پرتاپ کردم
حالا بازی بين من و کارلو شروع شده بود ، ضربه های من حتی اخمی به
صورت کارلو نمی آورد اما من تمام بدن من از پرتاب های مرد چشم آبی
درد گرفته بود ولی دلم نميخواست کم بيارم ،
آخرین گلوله ای که به پهلوم خورد باعث شد دستمو به پهلوی دردناکم
بگيرم و به طرف پایين خم بشم ،
کارلو به سمتم اومد و گفت :
- چی شد ؟
همونطور که سرم پایين بود ناليدم :
+ درد دارم .
- اگر آسيب جدی ای هست به بيمارستان بریم ؟
سعی کردم صاف بایستم ، فکر ميکنم صورتم از درد و سرما سرخ شده بود
که کارلو با دیدن چهره ام ابروهاش بهم گره خورد.
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
✅بهترین تابستان من
👍هرچه زودتر ثبت نام کنید
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
❤️ به شکرانه
#ولادت_دختر_آسمان_هفتم
#مهمان_ما_باشید ❤️
🔆 فرشتههای زمینی سلام
❤️ دوباره دهه کرامت شد و موسم جشن هرساله
#دختران_فیروزه_نشان کاشان فرارسید.
🦋 دوباره امسال قراره برای خودمون که مظهر عشق و لطافت الهی و هدیه خدای نامتناهی هستیم، یک جشن باشکوه بگیریم و از دختربودن و درکنارهم بودن خودمون لذت ببریم.
😍 راستی امسال یک مهمون خاص که همجنس و همسن خودمون است و همهمون خودش و بابای شهیدش را می شناسیم، در جشن ما دعوت داره، همه می تونید حدس بزنید، بله حدستون درسته، قراره همگی میزبان #آرمیتا_رضایی_نژاد عزیز دختر #شهید_هسته_ای #شهید_داریوش_رضائی_نژاد باشیم.
👌اما چون امسال بهخاطر #کرونا ملزم به رعایت پروتکلهای بهداشتی هستیم، متاسفانه نمیتوانیم همه در جشن حضور پیدا کنیم، بنابراین برخلاف میل قلبیمان ناچاریم بین ثبت نامکنندگان قرعهکشی کنیم، پس بشتابید و ثبت نام کنید
✅ راستی یک خبر خوش 😉
کسانی که در کلاسهای فرهنگی، هنری و آموزشی ما شرکت کنند، امتیازشون پنج برابر ثبت نام کنندگان دیگر هست.
☺️ درضمن مهمانهای عزیز ماسک و دستکش را فراموش نمی کنند همانطور که ما فاصلهگذاری اجتماعی را،
تا پدر و مادرهامون با آسایش خاطر اجازه بدهند در این مهمونی #دخترانه شرکت کنیم.
🌹مخصوص دختران بالای ۱۲ سال
⏳موسم دیدار:
🗓 سه شنبه ۱۰ تیرماه ۱۳۹۹
⏰ ساعت : ۱۸ الی ۲۰
میعادگاه: باغ تاریخی فین کاشان
برای ثبت نام فقط کافیه به ادمین فضای مجازی مون پیام بدید.
@firoozeneshan_admin
منتظرتون هستیم 😍
#دختران_فیروزه_نشان
#آسمانی_نشان_آسمانی_بمان
#دختر_تمدن_ساز
#اینجا_دختران_عرصه_دار_میدان_فرهنگی_اند
#روز_دختر
#هیجان_ادامه_دارد ...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
✅یک جشن #خاص
برای ثبت نام فقط کافیه به ادمین فضای مجازی مون پیام بدید.
@firoozeneshan_admin
منتظرتون هستیم 😍
#دختران_فیروزه_نشان
#آسمانی_نشان_آسمانی_بمان
#دختر_تمدن_ساز
#اینجا_دختران_عرصه_دار_میدان_فرهنگی_اند
#روز_دختر
#هیجان_ادامه_دارد ...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_50
یکدفعه صدای جيغ بچه ها بلند شد ،
بدون توجه به درد پهلوم به سمتشون دویدم و کارلو هم همراه من اومد ،
هر دو در حال گریه بودند ، آنجلا به پاهای من چسبيد و فرانکو هم خودش
رو در آغوش کارلو انداخت ،
روی زانوهام نشستم و آنجلا رو در آغوش گرفتم ، دستمو به موهای
ابریشمی اش کشيدم و گفتم :
+ عزیزم نميخوای بگی چی شده ؟
هق زد :
- همش به من گلوله برفی زد اصلا فرصت نداد من هم درست کنم .
صدامو آرام کردم :
+ مگر قرار نبود آدم برفی درست کنيم
یکدفعه گریه اش قطع و سرش از روی شونه ام برداشته شد ، کمی فکر
کرد و اشکاشو پاک کرد :
+ من برای درست کردن آدم برفی آماده ام .
آنجلا سمت کارلو دوید و نزدیک گوشش چيزی زمزمه کرد ، کارلو سرشو
سمت فرانکویی که در آغوشش بود کج کرد ،
چند دقيقه بعد همگی در حال درست کردن آدم برفی بودیم ، آنجلا و
فرانکو هم اصلا انگار نه انگار با هم دعوا کرده بودند !
سر آدم برفی که کامل شد دو تا شاخه درخت که در گوشه ای افتاده بود
برداشتم و جای دست ها گذاشتم ،
دو تا گوی که به پوت هام آویز بود از پوتم جدا کردم و جای چشم ها
گذاشتم ،
کارلو هم یک تک دکمه از روی جيب کتش کند و جای دماغ گذاشت
یک تکه شاخه که که به شکل نيم دایره بود جای لبخند آدم برفی گذاشتيم
، آنجلا هم شال گردنشو دور گردن آدمک برفی خندان انداخت ،
کارلو گوشيشو درآورد و تعداد زیادی سلفی گرفت ، من هم یک دختر
نوجوانی رو صدا کردم و ازش خواستم از ما عکس بگيره ،
من یک طرف آدم برفی و کارلو طرف دیگر ایستاد ، آنجلا و فرانکو هم
وسط ما ایستادند و با لبخند هر 4 نفر یک عکس به یادگار در گوشی من
ثبت شد .
داخل ماشين که نشستيم آفتاب در حال غروب بود ، دقيقه ای نگذشته بود
که بچه های شيطون خوابشون برد ،
دستکش هامو درآوردم ، پوست سفيد انگشتانم به قرمزی گرایش داشت ،
دست هامو جلوی دریچه بخاری ماشين گرفتم
کم کم سرمای درون استخون های بدنم جاشو به گرمای دلچسبی داد ،
سرمو به شيشه ماشين تکيه دادم و به دونه های برفی که مثل نگين های
درخشان روی زمين می نشستند نگاه کردم ،
ذهنم به گذشته پرواز کرد ، روزهای برفی ای که من و یاسين در حياط
بزرگ خونه برف بازی می کردیم و
با کمک مامان و بابا آدم برفی می ساختيم ،
زمين بزرگ حياط خونه سپيد پوش که ميشد ردپای من و یاسين روی برف
ها نقش می بست ، دنبال هم می دویدیم و صدای خنده های ما تمام
فضای حياطو پُر می کرد ،
روزهایی که یادآوریش مثل قرص زیر زبانی ميماند برای وقت هایی رگ
دلت از حجوم خاطرات می گيرد ،
روزهایی که شبيه به آبنبات های چوبی کودکی هوس تجربه دوباره را به
دل می اندازد
روزهای قشنگی که تا ابد به دلم سنجاق شده و در طاقچه دلم هميشه ماندگار است .
اینقدر غرق در افکارم بودم که متوجه نشدم کی به خانه رسيدیم ، بچه ها با
غر غر از خواب بيدار شدند و با قيافه های درهم سر ميز شام نشستند و من
حاضرم قسم بخورم اصلا متوجه نشدند شام چی بود و چه خوردند !
روزهای زمستانی تعطيلات کریسمس در خانه کارلو با وجود دو بچه شيرین
و خوشمزه به روزهای بهاری تبدیل شده بود ...
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
💖 در کانال #رسمی دختران #فیروزه_نشان💎
در پیامرسان #ایتا سریع عضوشوید. 🙏🏻
@firoozeneshan
----------------------------------------------
💞 گروه #فیروزه_نشان_ها مخصوص نوجوانان و جوانان #دختر :
✅مطالب جذاب #دخترانه
✅#مسابقه از مطالب گروه
✅حضور کارشناسان متخصص نوجوان و جوان
✅امکان پرسش و پاسخ
لینک گروه #فیروزه_نشان_ها در ایتا👇
https://eitaa.com/joinchat/2632318987C70d78ba5c5
----------------------------------------------
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_51
آخرین بافت هم زدم و با کِش بستم ، دست دختر کوچولوی زیبا رو گرفتم و
جلوی آینه بردم ، از دیدن دو گيس بافته شده روی شونه هاش از ذوق
جيغی زد و خودشو تو بغلم پرت کرد ، آنجلا رو محکم به خودم فشردم ،
ب*و*سه ی دلچسبی به گونه ام زد و گفت :
- یامين
این فسقلی بعد از 3 روز فهميده بود چطور با یامين گفتنش من نرم می شم
+ جانم ؟
دستاشو آورد جلو :
- لاک !
به ناخن ها کوچولوی دست ها و پاهاش لاک صورتی زدم ، فوری از اتاقم
بيرون دوید من هم با لبخند پشت سرش بيرون اومدم و به آنجلایی نگاه
کردم که سعی داشت دست ها و پاهای لاک زده اشو به کارلویی که سرگرم
بازی شبيه به پلی استيشن با فرانکو بود نشون بده ،
یعنی هيچ فرقی بين فرانکوی کوچک و مرد بالغی به نام کارلو در حين
بازی کردن نبود ، هر دو انگار که همسن و سال باشند با هم رقابت داشتند
این بين آنجلای کوچک از بی توجهی کارلو عصبی شده بود ، رفتم جلو و
دست آنجلا رو گرفتم و گفتم :
+ در درست کردن کيک شکلاتی به من کمک می کنی ؟
مادربزرگو وادار به استراحت کردم و با آنجلا درست کردن کيک رو شروع
کردم ، البته دخترک شيطون که فقط خراب کاری می کرد ،
کيکو که داخل فر گذاشتم با صورت پُر از خامه و شکلات دختربچه ی
موطلایی برخورد کردم :
+ اوه نه ، مواظب باش دستاتو به جایی نزنی .
بغلش کردم و به سمت سينک ظرفشویی بردمش ، کف دست های شکلاتیشو نزدیک صورتم آورد :
+ نه آنجلا دستاتو به صورتم نزن
دست هاش به صورتم نزدیکتر می شد ، می دونستم ميخواد شيطنت کنه
اما اعصاب ضعيف من در اون لحظه کِشِش نداشت :
+ الان وقت شيطنت نيست .
اما دست هاشو به صورتم چسبوند ، روی زمين گذاشتمش و عصبی گفتم :
+ مگه نگفتم دستتو نزن ؟! اصلا بچه ی خوبی نيستی ، دیگه دوستت نيستم .
با عصبانيت از آشپزخانه خارج شدم و با گام های بلند وارد اتاقم شدم ، درو
که قفل کردم پشت در سُر خوردم ،
امروز یامين هميشه منطقی خبری ازش نيست انگار که امروز از پيش من
رفته !
از صبح خيلی تلاش کردم حواسمو پَرت کنم تا یادم بره امروز چه روزیه ؛
کاش ميشد دست بعضی از اتفاق ها رو گرفت تا نيافتند ...
دلم از بغض پُر شده ، کاش امروز اینجا نبودم ، امروز دلم سنگ سياهی که
چهره یاسين روش حک شده رو می خواد ،
امروز سالگرد اون روز شومه ، روزی که حتی دلم نميخواد به یاد بيارم اما
خيلی چيزها در زندگی دست ما نيست ،
از جام بلند شدم ، در اتاقو قفل و تک پنجره اتاقمو باز کردم و سعی کردم با
نفس های عميق همه چيزو فراموش کنم اما تصویر اون روز پيش چشمام پر رنگتر شد :
با هم درگير شدند ، رگ گردن داداشم در حال انفجار بود ، زور یاسين با اون
بازوهای عضلانی و هيکل ورزشکاری به سعيد که اندام متوسط و قد
کوتاهتری از یاسين داشت می چربيد ،
دستمو جلوی دهنم گرفته بودم و هق می زدم ، با مشت آخر یاسين , سعيد
نقش زمين شد و نتونست از جاش بلند بشه
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_52
یاسين سمت من اومد و در حالی که مقنعه امو دستم ميداد تا سرم کنم با
نگرانی گفت :
- یامين جان ، عزیزم ، حالت خوبه ؟
مقنعمو گرفتم و خودمو در آغوش پر از مهر یاسين رها کردم ، دست هاش
محکم دورم پيچيده شد ،
هق زدم :
+ داداش بخدا من نميخواستم ...
وسط حرفم پرید :
- هيس فعلا هيچی نميخواد بگی .
دست راستش به سمت سرم اومد و روی موهام نوازش گونه کشيده شد ،
آرامش از دست رفته ام کم کم نزدیک به بازگشتش بود که یکدفعه ...
با صدای ضربه هایی به درب اتاق از خاطره ی تلخی که مرور هر ثانيه اش
ذره ذره روحمو از بين ميبره جدا شدم ،
دربو باز کردم ، مادربزرگ در حالی که دست انجلا در دستش بود پشت در
انتظارمو ميکشيدن ،
مادربزرگ با دیدن چهره ام لبخندش از بين رفت و به طرف آنجلا خم شد :
- عزیزم برو پيش کارلو ، بعدا با یامين حرف می زنيم ، خب ؟
دخترک انگار متوجه اوضاع ناآرام شد که فوری قبول کرد و رفت .
مادربزرگ به آرامی وارد اتاق شد و درب رو پشت سرش بست ،
ناآرام لب تخت نشستم و سرمو ميون دستام گرفتم ، دست های لطيفش
روی شونه هام نشست ،
سرم گيج ميرفت ، احساس ميکردم دیوارهای اتاق هر لحظه به من نزدیکتر
ميشن
دست هاش هنوز روی شونه هام به صورت دورانی حرکت می کرد ،
سرمو به طرف پيرزن مهربان چرخوندم - یکدفعه صدای آخ بلندی که گفت باعث شد سرمو از روی سينه اش بلند
کنم ،بغضمو قورت دادم ,
چشمای عسليش بيش از حد درشت شده بود ، از پشت شونه های پهن
یاسين چشمم به سعيد افتاد که شی ای رو از بدن یاسين بيرون آورد و من
چاقوی سرخ شده از خون داداشمو دیدم ،
یاسين در حال افتادن بود که از شونه اش گرفتم ، مانتوی سفيدم پر از خون
برادرم شده بود ؛
از شدت اشک دیگه نتونستم ادامه بدم ، صدای زجه ام از جگر سوخته ام
بلند شد
مادربزرگ منو به آغوش کشيد ، پيراهنش توی دستام مچاله شد ،
هر چی زجه ميزدم حالم خوب نمی شد حتی دست هایی که روی کمرم هم
کشيده ميشد ذره ای منو آروم نمی کرد ،
سرمو به سمت سقف گرفتم و فریاد کشيدم :
+خددددددا
برای اولين بار قطره ی اشکو دیدم که از چشم های زیبای مادربزرگ روی
گونه اش چکيد ...
***
- من بابت اینکه عصبانيت کردم معذرت ميخوام .
لبخندی زدم :
+ موافقی کيکو از فر دربياریم
کيکو درآوردم و سطحشو با شکلات مایع پوشوندم وبرای تزئين با اسمارتيز
یک لبخند روی کيک درست کردم ،
یاد نيم ساعت قبل افتادم که بعد از اینکه مادربزرگ از اتاقم بيرون رفت با دو رکعت نمازی که برای یاسين خوندم بالاخره آروم شدم و وقتی که بيرون
اومدم متوجه شدم تمام این مدت کارلو سَر بچه ها رو گرم کرده تا متوجه
صدای بلند زجه های من نشوند ،
کيک به دست همراه با آنجلا از آشپزخانه خارج شدیم ، خداروشکر کيک
نسوخته و خيلی خوب مغز پُخت شده بود ،
فرانکو با دیدن کيک چشمانش برق زد و به سمت من دوید ، مدام قد
بلندی می کرد که به کيک دست بزنه و من هم کيکو بالاتر می بردم :
+خيلی خب ، الان تقسيم می کنم همه با هم بخوریم .
کيکو که تقسيم کردم مادربزرگ با سينی قهوه وارد پذیرایی شد ، حقيقتش
روم نمی شد تو صورتش نگاه کنم
حالا که اون حرف ها رو از من شنيده چه فکری درباره ام می کنه ؟!
نهایت سعی ام رو ميکردم تا چشمم در نگاهش نيافته ، می ترسيدم در
نگاهش ترحم یا تاسف ببينم .
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
💖 در کانال #رسمی دختران #فیروزه_نشان💎
در پیامرسان #ایتا سریع عضوشوید. 🙏🏻
@firoozeneshan
توجه کنید حتما عضو شوید 😻
#مسابقه ویژه ای در راه است👌👌
با جوایز ویژه🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁 ----------------------------------------------
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
✅یک جشن #خاص برای ثبت نام فقط کافیه به ادمین فضای مجازی مون پیام بدید. @firoozeneshan_admin منتظرت
.
.
#فیروزه_نشان_ها سلام
اگر تاکنون در #جشن_خاص خودتون ثبت نام نکرده اید، هرچه سریعتر اقدام کنید.
🎀 لطفا موارد زیر را به آیدی ثبت نام بفرستید
نام
سن
وضعیت تاهل
تلفن
و اینکه در کلاس های بنیاد ثبت نام کردید یا خیر؟
البته مهم نیست که عضو کلاس ها باشید
ثبت نام در کلاس ها شانس قرعه کشی تون رو افزایش میدهد
✅ آیدی ثبت نام:
@firoozeneshan_admin
🎀 فقط تا فردا ۶ صبح فرصت دارید
🦋 توجه 🦋
دختران #فیروزه_نشان که کد گرفته اید همگی ثبت نام شده و می توانید در جشن فردا شرکت کنید. فقط کافیه 👇
برای دریافت کد کاغذی خود به دفتر بنیاد حامیان مراجعه کنید ، کارت ملی همراه داشته باشید
ساعتهای مراجعه: فردا صبح ساعت ۹_۱۲
آدرس:خیابان مدرس ، انتهای کوچه سیاست ۵ ، به سه راه که رسیدید سمت چپ بیاید ، یکم جلوتر ، سمت راست کوچه معرفت هفتم ، انتهای بن بست
شماره مسئول آموزش: 09902833940
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
💖 در کانال #رسمی دختران #فیروزه_نشان💎
در پیامرسان #ایتا سریع عضوشوید. 🙏🏻
@firoozeneshan
توجه کنید حتما عضو شوید 😻
#مسابقه ویژه ای در راه است👌👌
با جوایز ویژه🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁 ----------------------------------------------