مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
✅یک جشن #خاص برای ثبت نام فقط کافیه به ادمین فضای مجازی مون پیام بدید. @firoozeneshan_admin منتظرت
.
.
#فیروزه_نشان_ها سلام
اگر تاکنون در #جشن_خاص خودتون ثبت نام نکرده اید، هرچه سریعتر اقدام کنید.
🎀 لطفا موارد زیر را به آیدی ثبت نام بفرستید
نام
سن
وضعیت تاهل
تلفن
و اینکه در کلاس های بنیاد ثبت نام کردید یا خیر؟
البته مهم نیست که عضو کلاس ها باشید
ثبت نام در کلاس ها شانس قرعه کشی تون رو افزایش میدهد
✅ آیدی ثبت نام:
@firoozeneshan_admin
🎀 فقط تا فردا ۶ صبح فرصت دارید
🦋 توجه 🦋
دختران #فیروزه_نشان که کد گرفته اید همگی ثبت نام شده و می توانید در جشن فردا شرکت کنید. فقط کافیه 👇
برای دریافت کد کاغذی خود به دفتر بنیاد حامیان مراجعه کنید ، کارت ملی همراه داشته باشید
ساعتهای مراجعه: فردا صبح ساعت ۹_۱۲
آدرس:خیابان مدرس ، انتهای کوچه سیاست ۵ ، به سه راه که رسیدید سمت چپ بیاید ، یکم جلوتر ، سمت راست کوچه معرفت هفتم ، انتهای بن بست
شماره مسئول آموزش: 09902833940
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
💖 در کانال #رسمی دختران #فیروزه_نشان💎
در پیامرسان #ایتا سریع عضوشوید. 🙏🏻
@firoozeneshan
توجه کنید حتما عضو شوید 😻
#مسابقه ویژه ای در راه است👌👌
با جوایز ویژه🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁 ----------------------------------------------
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
#شماره۵۵ #همسرانه #هردوبدانیم ✅آویزه گوشمان باشد... 🔹 هیچ کدام از آنهایی که همسرت را با آنها مق
#شماره۵۶
#همسرانه
به تعداد کسانی که از مشکلات تو باخبر می شوند به مشکلات ات اضافه خواهد شد...
امیر المومنین علی علیه السلام می فرماید : گفتن راز و اسرار زندگی موجب هلاکت است...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_53
کيک با قهوه که صرف شد دوباره کارلو با بچه ها سرگرم بازی شد ،
وقتی مطمئن شدم کسی حواسش به من نيست آروم وارد اتاقم شدم و
گوشيمو برداشتم ، مردد بودم اما بالاخره انگشتم اسم مامان رو لمس کرد ،
صدای سلام گفتنش توی گوشم پيچيد ، پاسخش رو دادم ،
حالم رو پرسيد :
+حالم خوب است ... فقط گذشته ام درد می کند .
آهی کشيد :
- فکر ميکردم یادت نيست
حرفش درد داشت :
+ مامان ...
- جانم مامانم ؟ یامينم اونجا خانوادتو فراموش کن ، تو کشور غریب فکر ما
داغونت می کنه .
ميدونستم منظورش از خانواده و ما فقط یاسينه !
ناليدم :
+ کاش ميتونستم ...
- حداقل سعی کن .
صدام لرزید :
+ به نظرتون کسی که لباسش از خون برادرش رنگين شده می تونه
فراموش کنه ؟!
فهميدم داره گریه ميکنه
- دلم خونه ، یامين چی شد که به اینجا رسيدیم ؟!
خانواده چهار نفریمون خيلی خوشبخت بود ، همه ی فاميل حسرت ما رو
داشتن ، حالا چی ! پسرم زیر خاکه و دخترم اونطرف دنيا در یک کشور
غریب که نمی دونم حال و روزش چطوریه ، چطوری شب هاش روز ميشه !
هر دو هزاران فرسنگ دور از هم پشت تلفن گریه می کردیم ...
***
روز آخر از تعطيلات کریسمس هم در حال سپری شدن بود و من شک
نداشتم که دلم برای بچه ها تنگ می شه .
از اتاقم که خارج شدم بچه ها از اتاق کارلو با سرعت به بيرون دویدند ، با
دیدن من سریع به سمتم اومدند و به من چسبيدند ،
کارلو با چهره ای عصبانی در حالی که لب تاپش دستش بود از اتاق خارج
شد ، حدس زدم که احتمالا برنامه های کاری داخل سيستم توسط بچه ها
دستکاری شده
کارلو کم کم جلو ميومد و فرانکو و آنجلا هم بيشتر به سمت پشت من متمایل می شدند ، تا جایی که کارلو روبروی من و بچه ها دقيقا پشت سر من قرار گرفتند ،
کارلو آرام گفت :
- لطفا برو کنار .
دو دستمو به سمت پشت بردم و سعی کردم ازشون حمایت کنم :
+ کودکی با همين اشتباهات معنا پيدا می کنه ، مطمبن باش اونا از کارشون
پشيمون هستند و معذرت خواهی می کنند .
لب تاپو بالا آورد و بازش کرد ، اوه خدای من !
این دو وروجک چيکار کرده بودند ؟!
تمام دکمه های لب تاپ بخت برگشته از جاش دراومده بود ، واقعا خندم
گرفت ، تمام تلاشمو برای مهار خنده ام به کار بستم اما واقعا نتونستم
کنترلش کنم
قهقهه ام برای اولين بار بعد از مدت ها تمام فضای خانه رو پُر کرد ، اینقدر
خندیدم که تمام عضلات صورتم درد گرفت ،به سخت خندمو قطع و چشمامو باز کردم , با نگاه عجيب کارلو نگاهم گره خورد ، این برق نگاه کارلو از اتفاقات عجيبيه که اخيرا به وقوع پيوسته و من معنای این برق رو واقعا متوجه نمی شم !
نگاه ازش گرفتم و متوجه شدم مادربزرگ هم با صدای خنده من به جمع ما پيوسته .
سرفه ای مصلحتی کردم و بچه ها رو از پشتم به سمت جلو آوردم و طوری
که کارلو بشنوه گفتم :
+ من واسطه ی مناسبی برای برقرار کردن صلح بين شماها نيستم ، اگر
من واسطه گری کنم مطئن باشيد اگر یک درصد فکر بخشش در سرش
باشه اون یک درصد به صفر می رسه ، مادربزرگ واسطه ی مناسبتری هست
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_54
اینبار صدای خنده ی کارلو بلند شد و مادربزرگ از همه ما برای این خنده
بيشتر متعجب بود !
***
بار دیگر آنجلا و فرانکو رو درآغوشم فشردم و هر دو رو ب*و*سيدم ،
بالاخره موقع جدا شدن من از این دو شکلات خوشمزه فرا رسيده بود ،
کارلو بچه ها رو صدا کرد ، به سمت بيرون هدایتشون کردم و تا زمانی که
سوار ماشين شدند دستمو براشون تکون دادم ، وابستگی به این بچه ها اشتباه بزرگيه که من مرتکب شده بودم !
وارد خانه شدم ، دلگيرتر از هميشه به نظر می رسيد ، جای خاليه بچه ها و
بيشتر از اون جای خالی مادربزرگ زیادی به چشم ميومد ،
مادربزرگ التيام بخش روح زخم خورده من و بچه ها شادی از دست رفته
برای من بودند
با مادربزرگ آرامشی که مدت ها ازش دور بودم دوباره تجربه کردم و با بچه
ها خنده ی از ته دلی که با لب هام قهر کرده بود دوباره آشتی کرد .
لباس هامو با لباسی مناسب عوض کردم ، شام هم مثل قبل از اومدن
مادربزرگ دوباره حاضری خوردم ،
این روزها ایتاليا برایم غم انگيزتر از هميشه است و خانه ای که در طول
تعطيلات بهترین روزهای عمرم درونش رقم خورد این روزها کسل آورترین
روزهایم در آن سپری می شود .
امتحانات پایان ترم فرا رسيد و فردا اولين امتحانم بود ، روی مبل چهار زانو
نشسته و سخت مشغول حل کردن مساله فيزیک بودم ،
ای بابا مدادم کجاست ؟! ، کتاب هایی که اطرافم روی مبل پخش کرده
بودم زیر و رو کردم اما خبری نبود ،
صدای چرخش کليد خبر از اومدن کارلو می داد ، اگر من در ایام امتحانات
اینجا درس بخونم برای کارلو مزاحمتی ایجاد می شه ؟!
آخه تو اتاق اصلا نميتونم برای خوندن درس تمرکز کنم !
کارلو در حالی که پالتوشو در می آورد به سمت اتاقش رفت و اصلا منو ندید
در حال جستجوی مداد گمشده بودم که صدای متعجب کارلو رو در حالی
که سلام می کرد شنيدم ،
پاسخشو دادم و از جام بلند شدم و فکر کردم شاید مداد زیرم افتاده باشه ،
پرسيد :
- دنبال چه چيزی می گردی ؟
برگشتم سمتش :
+ مدادم !
مردمک های آبی چشمانش از تعجب گِرد شد ، به سمتم دو گام بلند
برداشت و خيلی نزدیک به من ایستاد
حيرت زده فقط نگاهش کردم ، در چشمانم خيره شده بود ،
چرا آبی چشماش از نزدیک اینقدر روشن هست ؟!
دستش به سمت صورتم دراز شد ، صورتمو عقب کشيدم اما دستش جلو
اومد و به طرف کناره شالم رفت ،
چيزی انگار از روی گوشم برداشته و از داخل شالم بيرون کشيده شد ،
مدادمو جلوی چشمام گرفت :
- منظورت این که نيست ؟!
قربون حواس جمع خودم برم ، بدون اینکه پاسخشو بدم آرام مدادمو را از
دستش بيرون کشيدم و دوباره سر جای قبليم نشستم و حالا با مداد یافته
شده ميتونستم مساله امو حل کنم ،
با ضعفی که در دلم پيچيد ساعتو نگاه کردم ، عقرب کوچيکه روی 10 و
بزرگه روی 12 ایستاده بود
وارد آشپزخانه شدم ، در یخچالو باز کردم چشمم به یک ظرف در بسته که
معلوم بود برای رستورانه خورد ،
از یخچال بيرون آوردم و دربشو باز کردم ، وای خدایا چه پاستایی !
یعنی برای شام کارلو بود ؟!
نه بابا الان که یک ساعته کارلو به خونه اومده و تا الان حتما شامشو خورده
شاید این غذا رو اضافه گرفته !
صدایی که از شکمم برخاست جای تعلل نگذاشت ، قاشقی برداشتم و غذا
رو به بشقاب منتقل کردم ،
با اشتهایی که انگار چند برابر شده بود همه اشو خوردم ، ظرفامو شستم و به
سمت خروجی آشپزخانه رفتم که با کارلو برخورد کردم !
کنار رفت تا من خارج بشم و بعد وارد شد ، روی مبل نشستم و دوباره
مشغول درس شدم
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
#زندگی_آموختنی_است.
🗣 👥👥👥👥
❌ تو جمع خجالت میکشی حرف بزنی؟ 😑
❌ حرف زدنت جذاب نیست؟😞
❌ کنفرانس دادن سر کلاس برات سخته!؟🤔
❌ تدریس برات آسونه اما بیانت نامناسبه؟!🗣
✅ مشکلی نیست
در کلاس #فن_بیان شرکت کن👇
👌با تدریس خطیب معروف
سرکارخانم #نصیری
🎗 پنجشنبهها ساعت ۱۷
🎗 اولین جلسه فردا ۱۲ تیر ۱۳۹۹
🏢 آدرس:
میدان ۱۵ خرداد، ابتدای خیابان طالقانی، دانشگاه فرهنگیان، کلاس ۲۰۲
دوستانی که ثبت نام نکردند می توانند در محل کلاس ثبت نام کنند.
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_55
صدای کارلو را از بالای سرم شنيدم که اسممو صدا ميزد ، سرمو بلند کردم ، بسم الله ...
کارلو با ظرف خالی شده پاستا بالای سرم ایستاده بود :
- تو غذای منو خوردی ؟
ای وایِ من ! من غذای این مرد مغرورو خورده بودم ! بدون شک از این بدتر نمی شه ...
سعی کردم خودمو نبازم :
+ خب من نميدونستم این غذا متعلق به توئه ، متاسفم !
- الان تاسف تو برای من تبدیل به غذا می شه ؟
+ نه اما بابت تاسفم هزینه سفارش دوباره غذا رو پرداخت می کنم .
- نيازی به این کار نيست ، من تعيين ميکنم بابت این تاسف چه کاری انجام بدی !
+ بفرمایيد
- بعد از اینکه امتحاناتت به پایان رسيد هر شب یکی از غذاهای ایرانی رو باید برام سرو کنی .
پسره ی پرروی فرصت طلب !
چشم حتما بشين تا برات درست کنم ! نوکر کمر باریک که گير نياوردی !
پوزخندی زدم :
+ امکانش برام وجود نداره .
همونطوری که تلفن خونه رو برمی داشت گفت :
- مشکلی نيست ، اما من فکر ميکنم به هر دینی مسيحی ، زرتشتی ، اسلام و غيره فرقی نداره به هر کدام اعتقاد داشته باشی تنها چيزی که اهميتش از همه چيز بيشتره اخلاقه .
حرفش عين حقيقته ، من غذاشو بدون اجازه خوردم و حالا برای جبران یک درخواستی از من کرده و من هم رد می کنم ! واقعا از نظر اخلاقی درست نيست ...
شماره ای گرفت و گوشيو روی گوشش قرار داد ،
مطمئن گفتم :
+ قبوله .
سری تکون داد و مشغول صحبت با تلفن و سفارش دوباره غذا شد .
به آخرین و سخت ترین امتحانم رسيده بودم و از اول ترم فقط فوبيای این درس تخصصی و امتحانشو داشتم ، استادش هم خانم دکتر روسسی بود که تقریبا 40 ساله به نظر می رسيد و بسيار سختگير و جدی بود.
مدام راه می رفتم و حدود 10 بار فقط صفحه 102 رو خوندم اما اصلا مفهومش رو متوجه نمی شدم ! مرتبه آخر که باز نتيجه ای نگرفتم کلافه کتابو روی ميز وسط مبل ها کوبيدم و نشستم ، سرمو به پشتی به مبل تکيه دادم و چشمامو بستم.
ای خدا چيکار کنم ؟!
به آنا زنگ بزنم و ازش بخوام برام توضيح بده، ساعتو نگاه کردم ، 10:30 شب بود ، شک داشتم که خواب باشه و مزاحمت براش ایجاد کنم . گوشيمو برداشتم و وارد تلگرام شدم ، آخرین زمان آنلاينیش مربوط یک ساعت قبل بود ، بی خيال آنا شدم و به مغزم فشار آوردم که این موقع شب چيکار کنم ؟!
صدای درب اتاق کارلو نشان از خروجش می داد ، ای بابا اینم که به خاطر یه ليوان آب مدام راه اتاق تا آشپزخانه رو طی می کنه ! کارلو در حال عبور از جلوی چشمام بود ، با اعصابی داغون نگاهمو ازش گرفتم که ... از جام پریدم ، ایییییینه ، من چقدر باهوشم خدایا !
کارلو در حال لمس دستگيره اتاقش بود که صداش زدم ، برگشت و منتظر شد که حرفمو بزنم
+من فردا یک امتحان تخصصی دارم و درک یکی از مطالب درس برام دشواره ، امکانش هست برام توضيح بدی ؟
کمی فکر کرد ، اگه یکی از اون جوابای رُک بده و بگه نه من چه کار کنم ؟!
باورم نمی شد ، والا حضرت موافقت نمود ...
حقيقتا این پسر ایتاليایی هر اخلاق بدی که داشته باشه اما بسيار زیاد باسواد هست ،خيلی مسلط و عالی صفحه 102 رو برام توضيح داد و من فکر کردم یک استاد علاوه بر علم و دانش باید توانایی فهماندن درس به تمامی سطوح
هوش رو داشته باشه ، وقتی توضيحش تمام شد از من خواست یکبار تکرار کنم
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_56
من که خيلی خوب یاد گرفته بودم توضيحش رو تکرار کردم اما به نظرم
کارلو اصلا حواسش به حرف های من نبود ، فقط به صورتم خيره شده بود ،
سنگينی آبی های خوشگرنش بدجور اذیتم می کرد !
توضيحم به پایان رسيد ولی نگاهش هنوز ادامه داشت ، برای خلاص شدن
از زیر فشار وزنه های سنگين چشمانش گفتم :
+ درست بود ؟
پاسخی نداد چون اصلا حواسش نبود ، دوباره تکرار کردم ، کم کم حواسش
جمع شد و ابروهاش گره سختی خورد :
- بله درست بود ، اميدوارم خوب یاد گرفته باشی و در امتحانت موفق عمل
کنی .
و بدون اینکه منتظر پاسخی باشه رفت و من بی توجه به رفتارهای عجيبش
به خوندن ادامه دادم
امتحاناتم به پایان رسيد و نمره های بسيار خوبی اخذ کردم ، تقریبا نزدیک
به نمره کامل ! و ترم بعد هم آغاز شد ...
*
سرکلاس منتظر استاد جدیدی بودیم که به تازگی وارد دانشگاه شده و هنوز
وارد نشده جذبه اش شهرت پيدا کرده بود ،
درب کلاس باز شد و من هم مثل بقيه به احترام ورود استاد ایستادم ،
با دیدن فردی که به عنوان استاد از روبروم عبور کرد پاهام سست شد ،
دستمو به لبه ميز گرفتم و به سختی از خم شدن زانوهام جلوگيری کردم ,
دستشو به علامت نشستن پایين آورد و همه با هم نشستيم ، ضربان قلبم از
هميشه تند تر ميزد ،چشم هاشو باریک و نگاه زشتش منو شکار کرد ، پوزخند اعصاب خورد کنی روی لب هاش شکل گرفت
سعی کردم با شجاعت تمام نگاهش کنم و طوری رفتار کنم که اصلا
نميشناسمش !
از جاش بلند شد و دست هاشو داخل جيب های شلوارش فرو برد ، سه قدم
برداشت و روبروی ما ایستاد :
- رابرت شِيفِر هستم ، اميدوارم ترم خوبی رو با هم سپری کنيم .
جمله آخرو وقتی گفت که نگاه سبز منزجر کننده اش همراه با برقی
ترسناک روی من بود ...
از داشنگاه که بيرون اومدم ماشين مشکی شاسی بلندی جلوم پيچيد و من
از ترس قدمی به عقب برداشتم و همزمان جيغ کوتاهی کشيدم ،
شيشه ی دودی رنگ ماشين پایين اومد و صورت پر از نفرتش معلوم شد :
- منتظر غافلگيری های بعدی رابرت باش .
***
مدام طول و عرض اتاق را طی می کردم ، رابرت بدجور فکر من را مشغول
کرده بود ، می ترسيدم در این کشور غریب مشکل و دردسری برایم ایجاد شود ، از این به بعد تمام سعی خودمو در جهت نادیده گرفتنش می کنم ، با دیدن ساعت سریع خودمو به آشپزخانه رسوندم ، حالا چه شامی بپزم که
جناب کارلو از غذای ایرانی لذت ببره ؟!
کاش اون شب پاستاشو نمی خوردم ! حالا یک شب با شکم گرسنه ميخوابيدم نمی مُردم که !
در فریزر رو باز کردم ، چشمم به کدو و
بادمجان که خورد سریع دست به
کار شدم ، برنجو که دم گذاشتم کاهو هم شستم و سالاد درست کردم
از اینکه لباسام بوی غذا بگيره هميشه متنفر بودم کارم که تمام شد سریع
لباسامو عوض کردم و به محض ورودم به پذیرایی کارلو هم درب ورودی رو
باز کرد ،
هر دو همزمان سلام کردیم که باعث شد خندمون بگيره ، البته خنده کارلو
که به هر چيزی شبيه بود جز خنده !
کلا آدم سرد و مغروریه که عکس العمل هاش بدون انرژیه .
بدون هيچ حرفی هر دو دنبال کارهای خودمون رفتيم ، من به سمت
آشپزخانه و کارلو به سمت اتاقش رفت ،
در قابلمه رو برداشتم ، وای چه خوش رنگ شده این خورشت کدو بادمجان
من
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امام رضا (علیه السلام) از امام علی (علیه السلام) روایت فرموده اند:
«خیرُ نسائِکمُ الخَمسُ.»
بهترین زنان شما، زنی است که پنج خصلت داشته باشد.
گفته شد: «آن پنج خصلت کدامند؟»
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
«الهیِّنةُ اللینةُ المُؤاتیةُ التی اذا غضِبَ زوجها لمْ تکتحِل بغمضٍ حتَّی یرضی و إذا غاب عنها زوجها حفظتهُ فی غیبتِهِ فتلکَ عاملٌ منْ عمالِ اللهِ وَعاملُ اللهِ لایخیبُ.»
سهل گیر باشد و سخت نگیرد؛
نرم خو و آرام باشد و تندخو نباشد؛
از شوهر خود اطاعت کرده و فرمانبرداری داشته باشد؛
هرگاه شوهرش را به خشم آورد، چشم برهم نگذارد تا او را راضی کند
و هرگاه شوهرش از وی غائب شد، مال و آبروی او را حفظ کند.
چنین زنی از کارگزاران خداوند است و کارگزاران خداوند از رحمت او ناامید نیستند (آن که برای خدا کار کند، تلاشش بیهوده نمی ماند).
ولادت با سعادت امام رضا علیه السلام بر مسلمین جهان تبریک و تهنیت باد.
#صفحه_های_مجازی #بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان را در ایتا، تلگرام ، سروش و اینستاگرام به دوستان خود معرفی کنید.
https://eitaa.com/hamianekhanevade
https://t.me/hamianekhanevade
https://www.instagram.com/hamianekhanevade
منبع حدیث سایت 👇
https://bonyadfarhangi.aqr.ir/
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
#شماره۵۶ #همسرانه به تعداد کسانی که از مشکلات تو باخبر می شوند به مشکلات ات اضافه خواهد شد... ام
#شماره۵۷
#همسرانه
🔴آدمهای زندگیتان را ببینید
کاش چند سال که از تعهدِ دو نفر گذشت، برایِ هم معمولی نمی شدند، کاش خیالشان از داشتنِ هم، راحت نمیشد و دست از محبت و توجهشان به هم بر نمیداشتند.
کاش هیچ زن و هیچ مردی، از محبت کردن به شریکِ زندگی اش خسته نمیشد.
آدم ها همیشه توجه میخواهند. بدونِ توجه، بدونِ محبت، احساس پیری میکنند و با کوچکترین توجهی دلشان میلرزد! درست مانندِ تشنه ای که با دیدنِ آب!
آدم های متعهد مظلوم ترند، از تمامِ دنیا، یک نفر را برایِ تنهایی و بغض هایشان دارند و اگر همان آدم هم بیتفاوت باشد، اگر همان آدم هم دست از محبت کردن برداشته باشد، هر ثانیه از درون میشِکنند، خرد میشوند و ذره ذره میمیرند!
مشکل اینجاست که از یک جایی به بعد، تلاش ها متوقف میشود و معمولا یکی از طرفین، نیازی به زمان گذاشتن و محبت کردن نمیبیند و غرق در روزمرگی هایش میشود و یکی هم از بیمهری و درک نشدنها هر ثانیه جان میدهد.
آدم هایِ زندگیِ تان را ببینید، قبل از این که یکی از راه برسد و آن ها را جوری ببیند که نباید! سخت است در اوجِ نادیده گرفته شدن و خلأِ عاطفی، محبتِ بیگانه را پس زدن! تعهد یک چیز است و "نیاز" ، یک چیزِ دیگر! باید هر دو را در نظر گرفت. نباید هیچ کدام را نه ضامن و نه قربانیِ دیگری کرد.
فراموش نکنید؛ رابطه شبیهِ گیاه است و توجه و رسیدگیِ مداوم می طلبد!
علاقههایتان را با کلام و با نگاه و با رفتار، ابراز کنید، هر روز و هر هفته!
آدم ها همیشه احتیاج دارند دوست داشته شوند.
آدم ها برایِ حضورشان در زندگیِ یک نفر؛
دلیل میخواهند
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
#شماره۵۸
#همسرانه
#ایده_آشتی
✿بے تو من با همـہ ے ❣
✿مَـردُمـ دنیـا قهــرمـ❣
✿تـو ڪہ دنیـاے منے، ❣
✿با دل من قهــر نبـاش...😘💕❣💕
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade