eitaa logo
مشاوره | حامیان خانواده 👨‍👩‍👧‍👦
1.7هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
618 ویدیو
42 فایل
﷽ 🌱موسسہ‌مشاوره‌حامیان‌خانواده‌ڪاشان 🌱مدیریٺ:فھیمه‌نصیرۍ|مشاورخانواده 09024648315 بایدساخت‌زندگےزیبا،پویا،بانشاط‌ومٺعالےرا♥️ همسرانہ‌آقایان↯👨🏻 @hamsarane_mr همسرانہ‌بانوان↯🧕🏻 @hamsarane_lady سوالےداشتین‌درخدمٺم↯😊 @L_n1368
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/joinchat/2632318987C70d78ba5c5 👆 🌸 تنها گروه اختصاصی دختران فیروزه نشان 💎 اینجا دختران میدان دار عرصه فرهنگی اند. 🦋حتما عضو بشید عزیزان 🦋
رمان 🦋 🕯 🌿 یامین : +بریم بازا -واقعا حوصلشو داري ؟ +چرا نداشته باشم ؟ - آخه ما براي تفریح به این سفر نیومدیم ! + اتفاقا هم براي زیارت اومدیم هم تفریح ! - یامین بی خیال شو لطفا . به سمت تخت که کارلو رویش دراز کشیده بود رفتم و دستش را گرفتم : + بلنــد شــو دیگــه ، کمتــر از 24 ســاعت دیگــه در ایــن شــهر هســتیم ، مــن از بچگــی عاشــق بازارهاي مشهد بودم . در چشـمانم خیـره نگـاه کـرد ، ناگهـان بعـد از مـدت هـا بـرق شـیطنت در چشـمانش درخشـید و یکدفعــه دســتم را کشــید ، مــن کــه انتظــارش را نداشــتم روي تخــت درســت در بغــل مــرد ایتالیــایی افتادم دستی به پیراهن در تنم کشید : - می بینم پیراهن منو می پوشی ! +اینقدر عجله اي سفر کردیم که بعضی چیزها رو یادم رفت بگذارم . از جــایش بلنــد شــد و مــن مــی خواســتم از روي تخــت بلنــد شــوم کــه اجــازه نــداد ، منــو روي پاهاش نشوند ، پشــت دستشــو نوازشــگر بــه پاهــام کشــید ، منــو بگــو کــه فکــر مــی کــردم روحیــه نــداره و پیراهنشو بدون شلوار تنم کردم ! دستشـو بـالا آورد و اون مقـدار از یقـه ام کـه بیـرون بـود رو بـا همـان پشـت دسـت نـوازش کـرد - دلم می خواد تمام پیراهن هامو بهت هدیه بدم ! چشماشو بست و بینی اشو به موهام چسبوند ، نفس عمیقی کشید -چرا احساس می کنم حالم خیلی خوب شده ؟ پلک هام بسته شد : + تو حالت خوب باشه ، حال من هم خیلی خوب میشه ! - چقدر خوبه که تو کنارم هستی ، چقدر خوشحالم که تو مال منی ! چشمامو باز کردم : + کارلو چرا منو بازار نمی بري ؟ سرشو عقب برد : - الان وسط این حجم زیاد احساس و عاطفه این چی بود ؟ +احساس و عاطفه که همیشه بین من و تو هست ، الان بازار واجب تره لبخندي زد : - خیلی خب ، تو پیروز شدي ، حاضر شو بریم . هــر دو در زمــان کمــی حاضــر شــدیم و از هتــل خــارج شــدیم ، در اطــراف هتــل پاســاژ تــازه تاسیس وجود داشت اما من دلم بازار دور حرم را می خواست ... کارلو را به همان بازارهاي قدیمی که نوشتالژي کودکی هایم بود بردم ، زعفـران هـاي خـوش بــو ، طلایـی نبــات هـا ، ســرخی زرشـک هــا بـدجور دلــم را بـه هــوس مــی انداخت ، از هـر مغـازه اي کـه رد مـی شـدیم یـک چیـز مـی خریـدم ، از یکـی زعفـران ، از دیگـري نبـات ، از بعدي زرشک ، از چهارمی جیلی بیلی هاي رنگی و ... وقتی از بازار خارج شدیم دستان کارلو پر از پلاستیک بود ... در مســیر برگشــت بــه هتــل از جلــوي یــک داروخانــه رد مــی شــدیم کــه ناگهــان موضــوعی کــه این چند روز فکرم را مشغول کرده بود یادم افتاد خطاب به کارلو گفتم : +چند لحظه صبر کن ، من داخل داروخانه کار دارم . - خب با هم می ریم . + نه دیگه ، می خوام چند تا چسب زخم بخرم ، تو منتظر باش من میام . - چسب زخم براي چی ؟ +همیشه داخل کـیفم چنـد تـا چسـب زخـم مـی گـذارم تـا در صـورت نیـاز همـراهم داشـته باشـم ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان 🦋 🕯 🌿 وارد داروخانــه شــدم و اون چیــزي کــه مــی خواســتمو خریــدم ، یــک بســته هــم چســب زخــم خریدم که دروغ نگفته باشم . زمانی که به هتل رسیدیم به کارلو گفتم +تو برو رستوران ، من خریدها رو داخل اتاق می گذارم و میام . - بگذار من هم باهات بیام . +نیازي نیست ، تو برو من هم زود برمی گردم . پـذیرفت و بـه سـمت رسـتوران رفـت ، سـوار آسانسـور شـدم ، داخـل آینـه را نگـاه کـردم و زنـی را دیدم که هنوز از مشکلات روزگار کمر خم نکرده ... آسانسور ایستاد و از آن خارج شدم ، وارد اتاق شدم و بسته را از کیفم بیرون آوردم ، فکر کردم اگر یک درصد حدسم درست باشد من چه باید بکنم ؟! با یادآوري اینکه کارلو منتظر من است سریع وارد دستشویی شدم ... بــا چشــمانم کــارلو را جســتجو کــردم وبــالاخره میــزي کــه پشــت آن نشســته بــود را یــافتم ، بــا گام هاي سست به سمتش رفتم ، همسر مهربان با دیدن من لبخند زد : - بیا بنشین روي صندلی نشستم و مرد چشم آبی من چند بشقاب از چند نوع غذا جلویم گذاشت : - فکــر کــردم گرســنه اي خــودم بــرات غــذا ریخــتم ، منتهــی نمــی دونســتم چــی مــی خــوري از همه اش آوردم . لبخندي زدم ، مطمئنا اگر شرایط نرمالی داشتیم الان بیش از هر زمانی خوشحال بودم ... قاشق را برداشتم و براي اینکه دل مردمحبوب من نشکنه قاشقم را از غذا پر کردم ، فکـر مـی کـردم بایـد بـه سـختی غـذا بخـورم امـا بـرعکس همیشـه کـه فکـرم مشـغول مـی شـد اشتهایم را از دست می دادم الان احساس می کنم اشتهایم مثل شرایط عادي است ... بعد از صرف شام براي آخرین بار به زیارت امام رضا رفتیم ... باز هم موفـق شـدم بـه ضـریح برسـم ، بغضـم ترکیـد و اشـک هـام سـرازیر شـد ... اشـک هـام بـه اندازه تمام روزگار سختی که کشیدم کهنه و قدیمی بود ... هق زدم +مـن چـه کـار بایـد بکـنم ؟! خـودت یـه راهـی پـیش روم بـزار ... امـام رضـا مـن سـنی نـدارما ، چنـد مــاهی میشــه کـه 26 سـاله شــدم امــا روح و روان مـن مثــل یـک زن 80 سـاله اســت ... بــر تمــام مصـیبت هـایی کـه دیـدم صـبوري کـردم ، امـا حـالا دیگـه صـبري بـرام نمونـده ... نمـی دونـم بایـد چـه کـار کـنم ؟! ... یـا ضـامن آهـو کمکـم کـن ... مـن فـردا صـبح از ایـن شـهر مـی رم امـا هنـوز دلـم بـه معجزه الهی روشنه ... سخت محتاج یک معجزه ام ... مشبک فلزي طلایی رنگ را بوسیدم و از امام رضا خداحافظی کردم ... +مادربزرگ من مطمئنم کارلو بهترین پدر دنیا می تونه باشه . - خب پس مشکل چیه ؟ +یعنی شما نمی دونید ؟ - عسلم نباید امیدتو از دست بدي . + امیدمو از دست ندادم ... اما ... مادربزرگ من با این بچه داخل شکمم چه کار کنم صدایی از پشت سرم گفت : - بچه ؟! موبــایلم از دســتم رهــا شــد و روي زمــین افتــاد ... جــرات نداشــتم برگــردم ... دســت هــام مــی لرزید ... دســتش روي شــونه ام نشســت و منــو برگردونــد ، قطــره هــاي آب از موهــاي ریختــه شــده بــر پیشانی اش می چکید ، ناباورانه پرسید : - یامین تو حامله اي ؟ به سختی آب دهانمو قورت دادم : +چقدر زود حمام کردي - لطفا جواب بده . به سمت چمدان باز روي تخت رفتم و در حالی که درشو می بستم گفتم : +پرواز دیر میشه بهتره زودتر حاضر بشی . بازومو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند : - یامین نمی خوام قسم بدم ، پس خودت جواب سوالمو بده ، تو حامله اي ؟ + آره ... دستشو روي شکمم گذاشت و آرام زمزمه کرد : - یعنی اینجا فرزند ما در حال رشد هست ؟ قطره ي اشکی روي گونه ام چکید و لبخند روي لبم نقش بست +بله ، یکی اینجا منتظره که پا به این دنیا بگذاره ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 🕯 🌿 دستشو از روي شکمم به صورت نوازشگر پشت کمرم برد و منو در آغوش گرفت : - ستاره من ، با تمام وجودم دوستت دارم . +من خیلی بیشتر دوستت دارم . بوسه اي بر روي موهام نشوند : - از حالا تـا هـر کجـا کـه لازم باشـه بـا ایـن بیمـاري مـی جـنگم و اصـلا قصـد نـدارم تسـلیم بشـم ، من به خدا امیدوارم . + از حـالا تـا هـر کجـا لازم باشـه همراهـت هسـتم و اصـلا قصـد نـدارم دسـتتو رهـا کـنم ، مـن بـه این عشق ایمان دارم . ســرمو از روي ســینه اش بلنــد کــرد ، بــا دو دســتش صــورتمو قــاب گرفــت و پیشــانی ام را بوسید یقه ي حوله ي لباسی اش را در دست گرفتم : + اگر همین حالا حاضر نشیم واقعا به پرواز نمی رسیم ! بوسه اي بر روي لبم زد : - اگر همینطور دلبري کنی با کمال میل حاضرم این پروازو از دست بدم . خنده اي کردم و از آغوشش بیرون اومدم : + زودتر حاضر شو جناب دلوکا . دستشو محکم فشردم ، لبخندي زد و شکممو نوازش کرد : - حال بچه خوبه ؟ + خوبه . - مادر بچه چطور +وقتی کنار پدر بچه هست حالش عالیه . با ورود دکتر کارلو مجال پاسخ پیدا نکرد و خطاب به دکتر گفت : - من آماده ام . + فعلا عمل کنسل شده . - چرا ؟ + ابتدا من می خوام بپرسم شما در این یک هفته چه کاري انجام دادید ؟ - به سفر رفتیم . + مـن نمـی دونـم بــه کجـا سـفر کردیـد امــا ایـن سـفر بـراي شــما خـوش شانسـی داشـته چــون معجزه اي باورنکردنی اتفاق افتاده ! من و کارلو همزمان گفتیم - معجزه ؟! + بلـه معجـزه ، در آزمـایش هـا و عکـس هـایی کـه معمـولا قبـل از عمـل انجـام میشـه هـیچ اثـري از تومــور نیســت ، مــن بــراي اطمینــان آزمــایش و عکــس رو تکــرار کــردم امــا واقعــا تومــور ناپدیــد شده ! پاهــایم سســت شــد و روي زمــین زانــو زدم ، ناخودآگــاه خــم شــدم و بــه ســجده افتــادم ، صــدام می لرزید : + خــدایا شــکرت ، خــدایا ممنــونم کــه بــراي ایــن عشــق معجــزه کــردي ... یــا امــام رضــا خیلــی ممنونم که پادرمیونی کردي ... یا ضامن آهو قول می دم حق این ضمانتو ادا کنم ... دســت هــاي آشــنایی دور شــونه هــام حلقــه شــد و از ســرمو از روي زمــین بلنــد کــرد ، در چشمان آبی اش خیـره شـدم ، چقـدر خـوب بـود کـه بـاز هـم فرصـت داشـتم در کنـار ایـن مـرد عزیـز نفس بکشم ... دستش جلو اومد و بر روي خیسی گونه ام کشیده شد +خــدا عشــق را واســطه کــرد ... بــین مــن و تــو ... تــا مــن از دنیــاي تاریــک خــودم بــه روشــنایی برسم ... ادامه دادم : + تا من از دنیاي تنهایی خودم به عشق و امید برسم ... دنباله ي حرفمو گرفت : - تا با دنیایی فاصله از هم به یک اعتقاد مشترك برسیم ... با لبخند زمزمه کردم : +چون خدا ما شدن ما را خواست ... ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
دعوتید، منتظرتان هستیم. السلام علیک یا اباعبدالله 🖤 با سخنرانی سرکار خانم 🖤 با اجرای 🖤 نوحه سرایی سرکار خانم و اما این هفته 👇🏻 حضور گروه تواشیح فیروزه نشان در دورهمی 📚 (یادتون نره کتاب های قشنگتون و برا امانت بیارین) 👇🏻🖤👇🏻🖤🖤👇🏻🖤 🏴 پنج شنبه ۱۷ مهر ماه 🏴 ⏰ ساعت : ۱۸:۳۰ ‼️ماسک یادتون نره😷😷‼️ 🏢 آدرس: کاشان ..میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان 📍 . 💠 @firoozeneshan 💠
رمان 🦋 🕯 🌿 داناي کل : آنجلا وارد پذیرایی شد وبلند گفت: - آلا داره گریه می کنه . یامین به سرعت از جایش برخاست و به سمت اتاق دوید ، بقیه هم دنبال او رفتند ، نــوزاد 6 ماهــه اش را از روي تخــت بلنــد کــرد ، اینقــدر گریــه کــرده بــود کــه پوســت ســفید صورتش به قرمزي می زد ، یامین در حالی که او را تاب می داد مدام می گفت : +جانم مامانم ، اینطور گریه نکن من طاقت ندارم . فرانکوي 7 ساله که قدش بـه دسـت هـاي یـامین مـی رسـید بوسـه اي بـه سـرِ نـوزاد کـه کمـی مـو داشت زد : - خواهر گریه نکن دیگه . یامین مستاصل رو به مادربزرگ گفت +چیکـار کـنم آروم نمیشـه ؟ پوشکشـو تـازه عـوض کـردم و شـیر هـم همـین نـیم سـاعت پـیش خورد . مادربزرگ دنیا را از آغوش یامین گرفت : - چشم آبی من چرا گریه می کنی ؟ و سر او را بر روي شانه اش گذاشت و کمرش را مالش داد ، اما گریه نوزاد بند نمی آمد ، ناگهــان ملــودي زیبــایی در خانــه پخــش شــد ، نــوزاد صــداي گریــه اش قطــع شــد و چشــمان درشت آبی اش از اشک بند آمد ، یامین منبع صدا را تشخیص داد و با لبخند به بقیه اشاره کرد که به دنبالش بروند ، وارد اتــاقِ کــار شــدند ، پــدرِ آلا پشــت پیــانو نشســته بــود و ملــودي زیبــاي آرام بخشــی مــی نواخت ، مــادربزرگ آلا را بــه آغــوش مــادرش داد ، یــامین بچــه بــه بغــل جلــو رفــت و کنــار مــردش ایستاد لبان غنچه اي آلا باز مانده و چشمانش بر روي یامین خیره بود ... مـادربزرگ بـه سـه نفــر پـیش رویـش نگــاه کـرد ... مـی دانسـت بــالاخره بـا همچـین صــحنه اي روبـرو مـی شـود ... از همـان اول بـه خـوبی آگـاه بـود کـه چشـم آبـی اش بـا عسـلش قـرار اسـت یـک خـانواده را تشــکیل دهنــد ... عروســش ماریـا هنــوز بــا یـامین نتوانســته کنـار بیایــد و پــدر یــامین هــم نتوانسته دلش را با کارلو صاف کند ... و بالاخره روح یاسین از دیدن خوشبختی آبجی کوچیکه به آرامش رسید .. . ومــنْ آیاتــه أَنْ خَلَــقَ لَکُـم مــنْ أَنْفُســکُم أَزواجــا لتَســکُنُوا إِلَیهــا وجعــلَ بیــنَکُم مــودةً ورحمــۀً إِنَّ فی ذَلکلَآیات لقَومٍ یتَفَکَّرُونَ و از آیـات او ایـن اسـت کـه بـراي شـما از جـنس خودتـان همسـرانی آفریـد تـا بـه واسـطه آنهـا آرامش بیابیـد و میـان شـما دوسـتی و محبـت قـرار داد ، همانـا در ایـن امـر نشـانه هـایی بـراي گروهـی که تفکر کنند وجود دارد . سوره مبارکه روم – آیه 2 پایان ✍🏻 ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
برگزار می نماید: 💞کارگاه توانمند سازی همسران (برندینگ) ⁉️چگونه یک همسر رویایی شوم؟ ✅تکنیک هایی که هنوز نشنیده اید! معرفی حدود ۴۰ تکنیک جدید 🔶استاد کارگاه بانوان : خانم نصیری 🔶استاد کارگاه آقایان : آقای ابن علی ⏳تاریخ : یکشنبه تا سه شنبه ۲۷ تا ۲۹ مهر ماه ۹۹ به مدت ۳ جلسه ⏰ساعت : ۱۶:۳۰ الی ۱۸:۳۰ هزینه کلاس: ۵۰ هزار تومان مکان : میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان 😷 با رعایت پروتکل بهداشتی 💫✨💫✨💫✨💫✨💫 جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرید 🌹 ۰۹۰۲۴۶۴۸۳۱۵ @hamianekhanevade
5.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوره ۵۰ ساعته ✅با تدریس استاد توانمند کشوری دکترای روانشناسی بالینی و مشاوره روان درمانگر خانواده 💢ویژه مشاورین و کارشناسان خانواده سرفصل ها: 🔸کلیات زوج درمانی 🔸آسیب شناسی وعلت شناسی تعارض زوجین 🔸ارزیابی وضعیت زوجین 🔸طراحی درمان واجرا 🔸ارزیابی نهایی وسنجش میزان تغییر ✔️مبتنی بر رویکردهای سیستمی تاریخ شروع کارگاه: چهارشنبه ۷ آبان ۹۹ جهت ثبت نام با شماره تلفن زیر تماس بگیرید: ۰۹۳۷۸۸۵۳۵۳۵ 💯امتیازات: ✅ اعطای مدرک از سازمان بهزیستی ✅ اولویت برای همکاری با بنیاد حامیان خانواده کاشان 💢 ظرفیت باقی مانده برای دوره فقط ۲ نفر ♨️ این کارگاه دوره هم دارد @hamianekhanevade
از داغ جانگدازتوای گوهروجود سنگ است آن دلی که مکدرنمی شود 🖤🖤🖤 ♦️به مناسبت ایام شهادت حضرت محمد(ص)،امام رضا(ع)وامام حسن مجتبی(ع) مراسم عزاداری و مصیبت درمسجدخاتم الانبیا(ص)برگزارمیشود. ♦️سخنران:سرکارخانم نصیری ♦️مداح:حاج محمودشریفی(کمیل) زمان:پنجشنبه۹۹/۷/۲۴ساعت۹:۳۰الی۱۲صبح باهمکاری پایگاه مقاومت بسیج حنانه @hamianekhanevade