eitaa logo
مشاوره | حامیان خانواده 👨‍👩‍👧‍👦
1.7هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
618 ویدیو
42 فایل
﷽ 🌱موسسہ‌مشاوره‌حامیان‌خانواده‌ڪاشان 🌱مدیریٺ:فھیمه‌نصیرۍ|مشاورخانواده 09024648315 بایدساخت‌زندگےزیبا،پویا،بانشاط‌ومٺعالےرا♥️ همسرانہ‌آقایان↯👨🏻 @hamsarane_mr همسرانہ‌بانوان↯🧕🏻 @hamsarane_lady سوالےداشتین‌درخدمٺم↯😊 @L_n1368
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان 🦋 🕯 🌿 مقابل یک رستوران ایستادیم و همگی پياده شدیم ، اصلا حواسم نبود ظهر شده و موقع خوردن نهار هست ،همگی سر یک ميز چهار نفره نشستيم ، گارسون اومد سفارش گرفت ، من به همراه بچه ها برای شستن دست هامون به سرویس بهداشتی رفتيم ، همونطور که از سرویس خارج می شدیم از ته دل هم می خندیدیم ، آنجلا جریان زمين خوردن کارلو رو جوری تعریف می کرد هر کسی می شنيد از شدت خنده مطمئنا دلش درد می گرفت همونطور که می خندیدم سرمو صاف کردم و با چشم ميزمون رو جستجو کردم ، با صحنه ای که دیدم خنده روی لب هام ماسيد ، دست های دختر مو مشکی دور گردن کارلو حلقه شده بود و من دست راست کارلو روی کمر باریک دختر رو دیدم ،حال عجيبی داشتم ، نه ناراحت بودم نه خوشحال ، شوکه شده بودم ، مگر نه اینکه کارلو از ابتدا به همين شکل رفتار می کرد پس چرا الان شوکه شدم ؟! صدای آنجلا باعث شدم به خودم بيام : - دختره ی دهن گشاد باز هم پيداش شد ! بهش تشر زدم : + آنجلا درست صحبت کن ! - آخه خيلی ... به ميز رسيده بودیم + هيس ! صدای کارلو به گوش می رسيد : - کافيه ، دستتو بردار خفه شدم . دختر حلقه دستاشو شل کرد و اخمی تصنعی به ابروهاش افتاد و خواست چيزی بگه که دخترک شيطون سلام بلندی داد ، سلام آنجال باعث شد کارلو دخترو کامل پس بزنه ، نفرت عجيبی داخل چشمان دختر موج ميزد وقتی که به بچه ها نگاه کرد ،من و فرانکو هم سلام کردیم اما جواب هيچ کدام مارو نداد و رو به کارلو پرسيد : +با اینا اومدی بيرون ؟ - فکر ميکردم بينایی چشمات مشکلی نداشته باشه ! بچه ها با صدای بلند و آزادانه زیر خنده زدند و من هم سرمو پایين انداختم تا خنده ام معلوم نشه بالاخره تونستم بر خندم غلبه کنم و سرمو بالا بگيرم ، کارلو خيلی جدی بدون ذره ای شوخی به دختری که قبلا در مهمانی کریسمس هم دیده بودمش نگاه می کرد ، دختر مومشکی بالاخره بهش بَر خورد و بدون خداحافظی سر ميز دیگری که یک خانم همسن و سال خودش نشسته بود رفت ،همگی بدون هيچ حرفی نشستيم . غذا در فضایی آرام خورده شد و وقتی داخل ماشين نشستيم بچه ها خوابشون برد ، کارلو به خانه رفت و بچه ها روی تختش گذاشت و خودش هم کنارشون خوابش برد. من اما هيچ وقت به خواب عصر عادت ندارم به همين دليل فکر کردم که یک عصرانه بعد از خواب حسابی می چسبه داخل هر فنجانو پر کردم و همه رو داخل قابلمه گذاشتم ، وقتی که پختش کامل شد از قابلمه درآوردم و کيک های فنجانی رو داخل یک سيني برگردوندم ، داخل اتاق کارلو رفتم ، تا نگاهم به تخت افتاد چشمامو بستم ، کارلو بدون لباس و با یک شلوار خوابيده و خوشبختانه جدا از بچه ها یک سمت بود ، روی سمتی که بچه ها بودند نشستم و دو دستمو نوازشگر روی موهای نرم و لطيفشون کشيدم ، آروم اسمشونو صدا زدم ، فرانکو نشست و دستی به چشماش کشيد و خودشو تو بغل من انداخت و دوباره خوابيد ،همونطور که دستمو روی کمر فرانکو می کشيدم یک دست دیگرم در حال نوازش بازوی آنجلا بود ، سعی کردم وسوسه اشون کنم : + باشه هر دو بخوابيد تا من به تنهایی کيک بخورم ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝