eitaa logo
حامیان انقلاب
266 دنبال‌کننده
19.1هزار عکس
13.2هزار ویدیو
809 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پدر چشم‌هایش را ریز کرد و گفت: «از چی حرف می‌زنی پسرم؟! حالت خوبه؟» پسر انگشتانش را لای انگشتان پدر قفل کرد. آب دهانش را قورت داد و شروع کرد به تعریف. هر جمله‌ای که می‌گفت چشم‌های پدر گشادتر می‌شد؛ طوری که نزدیک بود از کاسه بیرون بزند. باورش مشکل بود. چیزی که در جامعه معروف بود و همه می‌گفتند غیر از این بود. وقتی حرف پسرش تمام شد. سرش را زیر انداخت و به فکر فرو رفت. این در مورد خودش هم صدق می‌کرد. یادش آمد وقتی دوازده سال بیشتر نداشت، پیش مادرش رفته بود و با اضطراب از خال‌خال شدن زیر شکمش گفته بود؛ ولی چند روز بعد فهمیده بود موهای زبری است که روی بدنش درآمده و چیز غیرطبیعی نیست؛ اما آن زمان هیچ کس به او نگفته بود، تنها با یکی از نشانه‌های بلوغ، پسرها تکلیف می‌شوند؛ حتی وقتی هنوز به سن پانزده سال قمری نرسیده‌اند. قبل از انجام نذر،کلّی کار داشت که باید انجام می‌داد. حداقلش دوسال نماز و روزه بود که باید زودتر ادا می‌کرد. نگاهی به چشم‌های پسرش کرد که دورش کبود و خونی بود؛ اما مثل الماس می‌درخشید. خدا را شکر کرد که در یک روز، دو لطف بزرگ به او کرده است؛ شاید به خاطر اشک‌هایی بود که این چند روز در مجلس ارباب ریخته بود؛ شاید هم به خاطر کفش جفت‌کردن‌های یواشکی عزاداران در هر شب بود؛ شاید هم... چقدر کار داشت که باید انجام می‌داد! هم برای خودش، هم پسرش، هم برای پسران فامیل و هیئت. ✅لطفا نشر حداکثری اجرتان با اباعبدالله علیه‌السلام❤️ https://eitaa.com/pahlevaniqomi ✍اشرف پهلوانی‌قمی