هدایت شده از بیومون چک شد؟ فلوت زن سابق
https://eitaa.com/28129594/82
فلوت زن هملین تقدیمی داره ، یجورایی به مناسب یک سالگیه همین تقدیمی:»» شاید براتون آشنا باشه
این تقدیمی اینجوریه که شما این پیام رو فور میکنیدتوی دیلیتون/پیویم و شغل مورد علاقتون رو میگید
منم بر اساس وایب (شما و اون شغل) بهتون میگم با داشتن اون شغل چجوری میشید-
*بنده توی نوشتن زیاد خوب نیستم و قراره خودم نظرم رو بگم پس امیدوارم بپذیریدش*
با تشکر:»»»
امضا:فلوت زن هملین~
@hamelin
یه دبیر ریاضی ، میتونم بگم بهترین دبیر ریاضی.
همه سر کلاسش ساکت و منظم مینِشستَن و به درس دادنش گوش میدادن.
هیچکس نگرانیه آزمونای ریاضی رو نداشت چون همه مباحث رو به خوبی یاد میگرفتن.
با وجود کلاس های اون حتی کسی به کلاس جبرانی هم نیازی نداشت.
تقدیم به دبیر ریاضیمون آیلین
دندون جز مهمی از بدن حساب میشه ، اون یه لبخند زیبا هدیه میکرد ، بدون درد.
همه یه فوبیا نسبت به دندون پزشکی دارن ولی اون کاری میکرد که همه بدون استرس وارد بشن و با لبخند خارج بشن.
همیشه طی روند کار با افراد صحبت میکرد تا سرگرم بشن و کارش رو با آرامش انجام میداد.
چیزی که خیلی دوست داشتنی بود هدیه های کوچیکی بود که به بچه ها میداد.
تقدیم به دندون پزشکمون ثنا
علاقه زیادی داشت به نجات دادن و کمک کردن به مردم جهان.
ولی این کار برای جلب توجه نبود.
اون خوش قلب بود و مهربون و میخواست فرد مفیدی باشه.
همه دوسش داشتن و اون رو قهرمان صدا میکردن.
در تمام لحظات شیش دنگ حواسش به اطرافش بود و منتظر یه هشدار خطر بود تا سریع به سمت شرارَت بره و خوبی رو به اون منطقه برگردونه.
تقدیم به اسپایدرنووامون
وقتی میرسیدی سر کلاسش ، میتونستی وایبش و حس کنی ، یه وایب شبیه انیمه ها و شکوفه های گیلاس؟
درسته ، همون وایب دوست داشتنی .
تلفظ هاش گوشنواز بود ، با یه لهجه خاص و روان صحبت میکرد که همین باعث میشد کلاس هاش جذاب باشن.
تقدیم به مدرس ژاپنیمون شیوا
قلمو رو برمیداشت و اون رو مرطوب میکرد ، با قلمو رنگ رو برمیداشت و روی کاغذ میذاشت، کار با آبرنگ واقعا سخت بود ولی اون با ارامش انجامش میداد . رنگ ها رو با مهارت ترکیب میکرد و رنگی جدید خلق میکرد تا بتونه به نقاشیش روح و انرژی بده
تقدیم به نقاشمون سارا
مدل و میکشید و پارچه رو میبرید ، بهترین مدل ها برای اون بود. معروف ترین برند ها ازش وقت رزرو میکردن ، به خاطر همین بود که وقت خالی نداشت.
توی اتاق روشن و پر نورش مینشست و
سوزن رو نخ میکرد و با دقت و ظرافت شروع میکرد به دوختن .حتی بدون استفاده از چرخ خیاطی هم میتونست بهترین لباس ها رو خلق کنه.
تقدیم به خیاطمون نیمو
بوم رو روی سه پایه گذاشت و به سوژه نگاهی کوتاه اما دقیق انداخت،
به سمت بوم برگشت و قلمو رو به دستش گرفت ، نفس عمیقی کشید و بلافاصله شروع کرد.
دستش رو به آرومی حرکت میداد و سوژه رو گویا میکشید.
بعد از چند دقیقه قلمو رو تمیز کرد و اونو پشت گوشش گذاشت و به بوم نقاشی خیره شد و لبخندی زد.
تقدیم به نقاشمون کرنشا
قبل از هربار نوشتن ، چند لحظه چشماش رو میبست و تصور میکرد ، تمام سناریو هارو میتونست توی ذهنش تجسم کنه،
همون صحنه جنایی که قرار بود بنویسه.
دست به قلم میشد و شروع میکرد به نوشتن ،ساعت ها براش وقت میذاشت و تلاش میکرد تا همه صحنه هارو با بیشترین دقت بنویسه.
با خوندن داستان ها میتونستی حس کنی که اونجا حضور داری و تک تک اتفاقات رو با چشم های خودت میبینی.
تقدیم به نویسندمون آرشام
گیتار و میگرفت توی دستش و قبل از شروع کردن، با یه لبخند به گیتاری که شبیه تیکه ای از وجودش بود خیره میشد ، به سیم ها و بدنه گیتار.
آماده میشد و با یه نفس عمیق شروع میکرد، گوشش با تک تک نت ها آشنا بود و به قدری کار بلد بود که حتی با چشم بسته هم میتونست اون هارو بنوازه.
تقدیم به گیتاریستمون پری