🇵🇸مثل زیـــنب🇵🇸
بسم الله الرحمن الرحیم چغک❤️ قسمت : چهل و یکم موضوع: خون تازه 😍 آرام که می شوم آقا سلمان که هفت
بسم الله الرحمن الرحیم
چغک
قسمت: چهل و دوم
موضوع: خون تازه
حاج حسین بعد از صحبتهای ما دستی به ریش های سفید و بلندش می کشد و می گوید: انقلاب چیز عجیبی است پیرمردهایی مثل من را شاداب و جوان کرده و نوجوان هایی مثل این دو آقا پسر را بزرگ .☺️
از آقاسلمان خداحافظی می کنیم و راه می افتیم به طرف خانه مادربزرگم تا هم لباس های مان را عوض کنیم هم به خانواده های مان تلفن بزنیم توی راه تصمیم می گیریم سریعاً به بیمارستان امام رضا سری بزنیم تا از اوضاع زخمیها باخبر شویم😅
و ببینیم ابجی مرضیه در چه حال است و چه میکند شاید در بیمارستان کمک لازم داشته باشند البته اسم بیمارستان امام رضا تازگیها امام رضا شده قبلا اسمش بیمارستان شاه رضا بود 😳
بیمارستان امام رضا برای رساندن زخمیها بهترین راه است چرا ؟؟ به چند دلیل مهم اینکه در مرکز شهر است👌
دومین که دکترها پرستار های انقلابی در آن مشغول به کار هستند👌
و آخرین هم اینکه بزرگترین بیمارستان مشهد است و امکانات خوبی دارد 👌
در این بیمارستان امید بیشتری برای زنده ماندن زخمیها وجود دارد مرضیه اول در بیمارستان آریا بود بعد از تموم شدن درسش را به اجبار فرستاده بودند آنجا.😁 بیمارستانآریا بیمارستانی است که در اختیار ساواک است شکنجه گران ساواک انقلابی های مهم را اول تا حد مرگ شکنجه می کند و آن را راهی بیمارستان آریا میکنند تا با مختصری دارودرمان جان دوبارهای بگیرد و آماده شکنجه مجدد بشوند 😰
مرضیه از همه جا بی خبر اول پرستار بیمارستان آریا شد اما فقط دو هفته توانستم در ان بیمارستان طاقت بیاورد😓
بعد از دوهفته بیمارستان را رها کرد و خانه نشین شد😓
دو هفته هر وقت از بیمارستان به خانه میآمد با گریه شروع می کرد به تعریف کردن صحنه های وحشتناکی که در بیمارستان دیده بلایی که ساواکیها در شکنجه سر انقلابی ها می آوردند برایش قابل باور و قابل تحمل نبود😬
چند هفته پس از آن با پیگیریهای زیاد که انجام دادیم توانستیم از بیمارستان آریا منتقلش کنیم به بیمارستان شاه رضا گفتند به خاطر اینکه مرضیه شاگرد ممتاز دانشگاه بوده قبول می کنیم به این بیمارستان بیاید😍
ادامه دارد ....✈️
برگرفته از کتاب جغک 😍
مخصوص بهمن ماه👌
بسم الله الرحمن الرحیم🌈
چغک ❤️
قسمت : چهل و سوم☺️
موضوع :خون تازه🕊
حالا مرضیه چهار پنج ماه است در این بیمارستان پرستار شده😉
وارد حیاط بیمارستان میشویم جلوی در ساختمان اصلی چند انقلابی از بیمارستان نگهبانی می کنند آن را با اسلحه ایستادند که اگر ارتشیها خواستن به بیمارستان حمله کنند بتوانند از زخمیها و مجروحان دفاع کنند 👍
دو هفته پیش ارتش ها و ساواکی ها به همین بیمارستان حمله کردند و شیشههای بیمارستان را شکستند بعد به داخل بخشهای مختلف گاز اشک آور پرتاب کردند آخر سر هم شروع کردم به تیراندازی و کشت و کشتار😱
بعد از آن اتفاق قرار شد همیشه چند نفر با اسلحه از بیمارستان محافظت کند👌 وارد بیمارستان می شویم بوی خون و صدای آه و ناله همه جا را برداشته بیشتر زخمیها زمزه میکنند (الله اکبر) و( لا اله الا الله) و یا (امام رضا )بر لب دارد اوضاع بیمارستان اصلاً خوب نیست😨
به اتاق ها سَرَک می کشیم تا بتوانیم خان باجی را پیدا کنیم اما در یک کدام از اتاق ها نیست😬
به اتاق مخصوص پرستارها می رویم میبینم مرضیه با چند نفر دیگر نگران و پریشان دارند درباره مشکل کمبود خون بحث می کنند😥
در اتاق باز شد و با صدای بلند سلام می دهم مرضیه تا مرا میبیند خوشحال میشود : سلام! سلام !مهدی ،عزیزم !داداشی ،خوبی؟ سالمی؟ سلامتی؟ استانداری بودی؟ سریع دست به سر و صورتم میکشد و سر تا پایین را دقیق نگاه میکند وقتی از سلامت من مطمئن شود سرم را می بوسد و می گوید خدایا شرکت😅😍 اجازه حرف زدن به من نمی دهد و می گوید چه خوب شد آمدی ببینید الان چند ساعت است که ارتشی ها نمی گذارند ماشین حمل خون داخل بیمارستان بیاید😕
ادامه دارد ....✈️
برگرفته از کتاب چغک😍
مخصوص بهمن ماه👌
بسم الله الرحمن الرحیم
چغک😍
قسمت: چهل و چهارم☺️
موضوع: خون تازه
دوتا خیابان پایینتر از بیمارستان یک جیپ ارتشی جلوی ماشین را گرفته و نمیگذارد تکان بخورد الان گروه خونی اُمنفی اصلا نداریم حتی در ماشین حمل خون! اگر بتوانید کسانی که گروه خونی او منفی است بگویید بیاید خون بدهند خیلی خوب میشود😍
میگوینم بسپارش به ما خان باجی مرضیه تا در خروجی بیمارستان همراه ما میاید بین راه می گوید راستی! امروز آقا داوود چند بار با وانت ش از وسط درگیریها و تیراندازیهای جنوبی مجروح آورد😁
به هم نگاه می کنیم به هم لبخند میزنیم به در خروج بیمارستان می رسیم😃 همین که با مرضیه خداحافظی می کنیم و راه میافتیم که برویم می گوید راستی برمیگردم و نگاهش میکنم میبینم که سرش پایین است و چیزی نمی گوید بعد از چند لحظه می فهمم که می خواست سوال درباره نامزدش و بپرسد و خجالت کشیده😅
اینکه آقاسلمان چطور با آبجی مرضیه آشنا شد برمیگردد به ماجرای حمله وحشیانه رژیم به حرم امام رضا روز ۲۹ آبان یعنی همین چهل روز پیش ماموران شاه وارد حرم امام رضا شدن به بهانه به هم زدن تظاهرات به طرف جمعی تجلی کرد به طرف گنبد و ضریح آقا امام رضا آن روز اقا سلمان زخمی شده بود یکی دو روز در بیمارستان امام رضا بستری شده که برای ملاقات با دیدنش رفتم مرضیه اتفاقی به اتاق سلمان آمده وقتی من با مرضیه خوش و بش کردم اقا سلمان فهمید که مرضیه خواهر من است😌
خلاصه در کمتر از یک هفته آمد به خواستگاری مرضیه و جواب بله را گرفت به مرضیه میگویم: نگران آقا سلمانی؟ نگران نباش سالم است همین نیم ساعت پیش دیدمش آن وسایلی که از فروشگاه ارتش برای بیمارستان آوردن کار آقا سلمان بود😉
ادامه دارد....✈️
برگرفته از کتاب چغک😍
مخصوص بهمن ماه👌
#طنز_جبهه🤣
♥️🙈
یه بچه بسیجے بود خیلی اهل معنویت و دعا بود...😍
برای خودش یه قبری ڪنده بود. 😍
شب ها مےرفت تا صبح با خدا راز و نیاز مےڪرد.😊
ما هم اهل شوخے بودیم
یه شب مهتابـے سه، چهار نفر شدیم توی عقبه...😝
گفتیم بریم یه ڪمے باهاش شوخے ڪنیم!
خلاصه قابلمه ی گردان را برداشتیم😂
با بچه ها رفتیم سراغش...
پشت خاڪریز قبرش نشستیم.
اون بنده ی خدا هم داشت با یه
شور و حال خاصے نافله ی شب مے خوند.😍
دیگه عجیب رفته بود تو حال! 😉
ما به یڪے از دوستامون ڪه
تن صدای بالایـے داشت،
گفتیم داخل قابلمه برای این ڪه
صدا توش بپیچه و به اصطلاح اڪو بشه، 😂
بگو: اقراء
یهو دیدم بنده ی خدا تنش شروع ڪرد به لرزیدن
و به شدت متحول شده بود
و فڪر مےڪرد براش آیه نازل شده!
دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء
بنده ی خدا با شور و حال و گریه گفت: چے بخونم ؟؟!!!😂
رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت :
باباڪرم بخون 😂😂😂😂
شادی روح پاک شهدا صلوات♥️↷
بی تو ای مولا نگر ما راه را گم کرده ایم
توشه ی بار گناهان را فراهم کرده ایم
از سر جهل و جهالت گشته ایم دور از شما
سرنوشت خود به دست خویش مبهم کرده ایم
غافل از شیطان شدیم و غافل از یاد خدا
عاقبت احوال خود را پر ز ماتم کرده ایم
در میان بند کینِ دیو و ددهای گناه
این چنین راهی برای خویش مجسّم کرده ایم
همچو نادم در پی راه خدا افتاده ایم
مثل حرّ جان نذر اربابِ محرم کرده ایم
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
••✾••
اگهمۍخواے'شھید'بشـے؛نَفستروشھیدکن
روحتـپرمۍگیرد :)
.
#شهیدمشلب•↷